میترسم بگم برای هزارمین بار چند صفحه از صبح تا حالا نوشته بودم وبلاگفا قورتش داد آنوقت کله ام را بکنید

خواهرم عجول دوباره شوهرش رفت کانادا که مثلا کار هایش را جور کند

وبعد از رفتن شوهرش خواهرم متوجه شد حامله است

وبرخلاف تمام مخالفت های من ومادرم پنج شنبه بچه اش را سقط کرد

آن روز عصر که رفته بودم مهمانی همکلاسی ام بیش از اندازه قر دادم وکمرم سوزش بدی کرد

شبش هم قرار بود برم عروسی که نرفتم فردایش رفتم دکتر سنو کرد وگفت مواظب خودت باش پیچکاری(آمپول) برام داد وگفت استراحت مطلق داشته باش

و من از فردایش به جای استراحت مطلق هزار بار پله های چهار طبق را بالا وپایین رفتم با خواهرم عجول تا دارو پیدا کرد وبچه اش را انداخت (نامرد از دستش خیلی عصبی ام)

وشبش هم تا صبح پرستاریش را کردم

وبالا وپایین شدم وشانه اش را گرفتم ومادرم را که از فرط غصه خوردن از دست خواهرم  که بچه را سقط کرد حالش بد شد بردم دکتر

وباز به اصرار خواهر های دیگرم (مهربان و یلدا) با رقم بی میلی روز جمعه  به عروسی رفتم

وعصرش شوهری به خاطر بی محلی های این چند روزم ازم ناراحت شد

ودعوا کرد دیشب هزار بار نازش را کشیدم ومحل نداد

امروز به ناچار آمدم سر کار شوهر همچنان قهره

من خوبم کمرم دیگه درد نمیکنه و لی خسته ام خیلی

خیلی بده دختر بزرگ باشی وهمه ازت توقع داشته باشند وخودت خسته تر از همه نیاز به پرستاری و مراقبت داشته باشی

حتا شوهرت هم رعایت حالت را نکنه وازت  گلایه داشته باشه

هم مادر دخترکی باشی پنج نیم ساله که درس ومشق دارد ومادر میخواهد بد غذاست وباید مراقبش باشی هم خواهر بزرگتر دختری باشی که شوهرش نیست و نفهمیده حامله شده وگریه میکنه زار میزند  که بچه نمیخوام

هم دختر زنی باشی که ضربان قلبش اجازه نفس کشیدن را براش نده

هم چند تا خواهر برادر داشته باشی درعین جوانی وسرکشلج باز ...

هم خانم مردی باشی که مدام میخواهد بهش چسپیده باشی ویک ساعت اگر یادت رفته باشد بوسش کنی

عقده میگیره و میگوید تو بین این همه کار ها مرا فراموش کردی

هم مادر یک فینگیل نه هفته  باشی که دنیای از خسته گی وبی حالی و حالت تهوع  را برات به ارمغان آورده ومدام باید میوه بخوری و یادت نره اسید فولیک وکلسیم هایش را بموقع بهش بدی

وزیادی بالا پایین نپری

هم کارمندی باشی که رئیست ازت کار بخواهد واصلا نفهمد چی مرگته وفکر کند داری از زیر کار درمیری

من خسته ام دلم یک گوشه تنهایی میخواهد

ویک بالش نرم که سرم را بگذارم وآرام اشک بریزم 

شاید هم مشکل اصلی تغییر هورمونی است در بدنم 

دلم عجیب گرفته