میخواهم دوباره شروع کنم نوشتن یادم رفته کلا ...

اینستا جای امنی برای دلنوشته نیست  هر گزنتوانستم به اندازه اینجا دوستش داشته باشم .

سر رشته کلام از دستم در رفته یادم نیست تا کجای زندگی ام را گفته بودم الان ساعت یک و بیست پنج دقیقه شب است حوصله خواندن پست های قبل را هم ندارم .

فقط میخواهم برای شروع از این روزهایم بگویم .

یادم نیست گفته بودم خواهرم که از من کوچیکتره و ازدواج کرده و سالها قرار بود برود کانادا بلاخره یک سال بعد ازینکه من رسیدم اینجا او هم با شوهر پسرش رفت کانادا؟

امروز بعد از هشت ماه با پسرش برای دیدن مادر و خواهر برادر ها برگشت هرات بعد ازینکه جابجا شد ،خونه خرید وسایل خونه تکمیل شد شوهرش کار پیدا کرد و همه چیز راست و ریست شد از همه مهمتر برای بار دوم حامله شد و من الان یک خواهر زداه دیگر بین راه دارم  .دو شبانه روز است بین راه بود ۱۸ ساعت پرواز کمی دلواپسش بودم شوهرش بخاطر کارش نتوانست همرایش برود امروز عصر مادرم زنگ زد گفت خواهرم رسیده گفتم چشمتان روشن مادرم در حالیکه صدایش میلزرید گفت کی باشد که تو هم بیایی بخیر و من اینور خط اشک از گونه هایم سر خورد ...

همش دارم جای خالی خودم را تصور میکنم در جمع شلوغ هشت خواهر و برادر و خنده ها وشادی های مادر و بغض های و اشک های پنهانش از دوری من و بچه هایم من فرزند ارشد مادر هستم واین هفت خواهر برادر همه به ترتیب یک سال و شش ماه از من کوچیکترند به استثنای خواهر کوچیکه که بعد هشت سال فاصله از بچه هفتمی نخواسته بدنیا آمد و حالا شده عزیز دردانه همه با آنکه مادر مادر است تک تک بچه ها را دوست دارد ولی من از همان اول فهمیدم مادر مرا یک جور دیگری دوست دارد  ،مادرم اصلا آدم ابراز علاقه نیست ولی بارها شنیده ام پیش دیگران از تک بودنم بین بچه هاش از صبوری ام و خوب بودنم حرف میزده  . نمیدانم به خاطر سفر خواهر و تجدید خاطرات است به خاطر یک هفته میزبانی از برادر شوهر که حسابی خوش گذشت الان رفته است؟یا بخاطر کوچ آخرین همسایه سوریایی که یک سال هست با هم در یک هال مشترک زندگی کردیم وبلاخره خانه پیدا کرد رفت نمیدانم چند روزه بغض دارم یا به قول بعضی ها پرتقال گیر کرده در گلویم .برای فرو خوردنش چاره ای دارید چاره ای غیر از بیرون رفتن و خرید کردن و موسیقی و فیلم و کتاب و  آشپزی و شستن و سابیدن که همه اینها را امتحان کردم جواب نداد(میدانم باید برای جدا کردن کلمه ها از کامه استفاده کنم ولی خواستم لحجه ای بنویسم)

اینجا همه چیز خوبه ،خوبه یعنی بد نیست تا هنوز در" هایم" زندگی میکنیم فقط اسمش هایم است ولی تنهای تنهاییم حمام، توالت ،آشپزخونه هیچ چیزش مشترک نیست با آن هم خونه نیست مثلا اجازه وایفا نداریم و اجازه مهمان شب ولی با آنهم گاهی دزدکی مهمان داریم . تا هنوز جواب قبولی ما نیامده و همچنان منتظریم همچنان دارم کورس زبان میروم و اگر بخواهیم به ترم تقسیم کنیم تا دو هفته دیگه ترم سوم را شروع میکنم که برای گرفتن مدرک زبان کلا باید چهار ترم درس بخوانیم که هر ترم شش ماه است .

دیگه چی بگم امروز یک خانم آلمانی که دوست ماست از من پرسید داستان مهاجرت ات را تمام کردی و من که کلا فراموشم شده بود یادم آمد یک زمانی وب داشتم خلاصه باید دوباره برگردم اینجا   و دیگه اینکه ۱۵۴ تا کامنت بی جواب دارم پیش خودم محفوظه . اصلا فکر نکنم کسی سر بزنه به اینجا!!!!

پ ن :بی نهایت مصروفم اینجا همش باید دوید وگرنه از غافله عقب میمانی 

پ ن :کتاب  شوهر آهو خانم را تمام نکردم تا هنوز

پ ن : به تاریخ ۱۶ سیپتمبر عروسی دعوتیم از فامیل های پدری من که سالهاست اینجا هستند  عروسی رفتن های اینجا بیشتر از اونجا دنگ فنگ داره

تا بعد بدورد