پیروزی تیم ملی کشورم شادی نا شناخته را به ما به ارمغان آورد

عصر پنج شنبه تا صبح مردم در خیابانها ریختند ودور از تبعیض نژاد وقومیت وزبان (دغدغه سالهای سال کشورم) همه یکجا وباهم شادی کردند من که اصلا اهل این جور کار ها نیستم بی اختیار اشک هایم سرازیر بود

صدای شادی مردم وخوشحالی شان رقص وپایکوبی اتن(یک نوع رقص محلی) واین همه ازداحام در کوچه ها وجاده ها صدای بوق بوق موتر ها(ماشین) ها همه را میدیدم وته دلم اشوب بود که مبادا درین ازدحام صدای انفجاری ویا انتحاری در کمین این مردم داغدیده باشد تا اینکه

جمعه را باشوک از صدای انفجار* از خواب پریدیم؛با صدای فرو ریختن شیشه ها ، باترس ،با صدای فیر(شلیک)،با بوی باروت، با خبر های عاجل، با شنیدن تعداد کشته شده گان، با صدای ترسناک طیاره های(هوا پیما) جنگی ،با تصاویر تکان دهنده تلویزیون،با دیدن تن های تکه پاره شده وسوخته ، جمعه تمام شد.
امروز روز دیگریست که با دیدن تصاویری از تن سوخته وتکه تکه شده وخبر از حادثه دیروز را در صفحه فی.س بوک شروع کردیم نمیدانم چقدر زمان ببرد تا ازین شوک و حشت بیرون شویم  بیرون شویم
اینجا افغ*انستان است(تلخ است زندگی و چه تلخی ایست تلخ تلخ)

پ:ن1  حتما خبر حمله انتحاری به کن.سولگری آم.ریکا ر ا از خبر ها شنیده اید تا هنوز با کوچکترین صدای از جا میپرم دست خودم نیست

پ:ن 2 نمیدانم چرا این مدت نخواسته پست هایم اینطوری شده با اینکه نمیخواهم ازین طور مسایل در وبم بنویسم دوست داشتم بیایم از دخترک بنویسم از زندگی بنویسم از تکان های  فینگیل که مرا به شوق میارد  بنویسم نمیشه  بیشتر به خاطر آن عده از دوستانی که از نبودنم پرسیدن این پست را گذاشتم