زندگی ادامه داشت پدرم درمغازه ای کفش فروشی مشغول کار  بود مادرم با همسایه هایش در همان خانه  زندگی میکردند بدون هیچ گونه برخورد بدی .

زن همسایه مان  بعد از آن دخترش دوقلو زا بود دو سال یک بار یک شکم دوقلو بدنیا میاورد  شکم اول یک دختر ویک پسر بودند که هر دو با ما بزرگ شدند وباهم بازی کردیم باز یک دختر تنهایی دنیا آورد .همین طور باز یک شکم دیگه دوقلو اینها دوتا دختر بودند یکی شان مرد وخلاصه این زن همسایه از مادرم جلو زده بود یک سال یک قلو ویک سال دوقلو همین طور هم ادامه میداد.

من هیچ وقت نتوانستم خودم را حتی برای یک لحظه جای مادرم قرار بدهم چه برسد به جای آن زن همسایه که چون ما به شوهرش میگفتیم کاکا(عمو) به خودش هم میگفتیم زن کاکا(زن عمو)

تا جای یادم میاید مدام این مادرم وزن کاکایم یا حامله بودند یا بچه شیر میدادند وچقدر آرام بودند اصلا به اندازه که من الان سر این دختر یکی یک دانه ام ناراحت میشوم عصبی میشوم اونها سر این همه بچه نمیشند چرا ؟ واقعا چرا ؟ عجب حکمتی داره خدا.

گفتم که پدرم پولدار شد ویک خانه خرید آنهم دیوار به دیوار همین خانه عمو خوانده مان  دیگر مادرم خانه دار شده بود وخوشحال سرحال خانه اون موقع ما بهترین وشیک ترین خانه آن منطقه بود .

با اینکه خانه خریده بودیم ولی بازهم این عمو وزن عمو خوانده مان نگذاشتند که مابرویم خانه خودمان وما چند ماه دیگر هم با اینکه از خود خانه داشتیم درخانه ء شان ماندیم وخونه خودمان را دادیم به مستاجر

دوست دارم بیشتر توضیح بدهم از آن زمان وآن اتفاقها چون برایم خیلی خوشآیند اند.

این عمو مادر پیری داشت که  نوه هایش نه نه جان صدایش میکردند. وما یعنی من خواهر هام عجول ومهربان هم برایش نه نه جان میگفتیم زنی بود چاق وسبزه گاهی آنقدر مهربان بود که نگو وگاهی عصبی میشد وداد وبی داد  میکرد. پیر زن داغدار بود پسر جوانش که نامزد داشت در جنگ کشته شده بود وجنازه اش را برایش آورده بودند

اسم پسرش (ودود) بود خوب یادم میاد عکس این ودود با یک قاب بزرگ روی دیوار خانه اش بود هر روز بعد از نماز روی جانمازش مینشست به قاب عکس خیره میشد ذکر میخواند واشک میریخت .

ویا کنار گاز(گهواره) نوه هایش ویابرادرم که اسم اون را هم میگذارم(صبور) اسمش صبور نیست ولی چون خیلی بچه صبوریه  ,صبور مینامیم

برای  همان دوقلو ها لالای میخواند وگریه میکرد دلش خیلی درد داشت دوسال بعد از پسرش تاب نیاورد

وسرطان گرفت فوت شد.

در حیاط خاکی آن خونه بازی های بسیاری یاد گرفتم از این دختر های همسایه واز بقیه نوه های   دختری نه نه جان که میامدند خانه ءدایی شان .

بازی های مثل چشم گیرک(چشم پتکان)نمیدانم شما چی میگوید گرگم به هوا یا همچین چیزی

از یک تخته و چند تا خشت الکلنگ درست کرده بودیم

بچه های همسایه های دیگر میرفتند مسجد برای خواندن ویاد گرفتن قرآن کریم ومن هم لج کردم که مرا هم به مسجد کنید

اینجا رسم است بچه ها را از سن پنج سالگی قبل از اینکه به مدرسه بروند به مسجد میروند

ومن هم در سن نمیدانم شاید چهار ونیم سالگی مسجد رفتم.

روزی که شامل مسجد شدم را خوب یادم هست. مادرم برایم تشکچه کوچکی از پارچه دوخته بود وداخلش را پنبه کرده بود. چون آن زمان مساجد فرش نداشت این تشکچه را زیر پای مان پهن میکردیم همهء بچه ها داشتند پیر زنی که پیشتر ذکرش رفت در  حیاط خانه تنوری داشت که داخلش با اتش چوب نان میپخت

آن وقتها همه نان خانگی داشتند نان های بزرگی که از گندم سبوس دار بود وچقدر هم مزه میداد.

هفته یک بار نان میپخت وآخر سر هم از همان خمیر (قلف) * درست میکرد.

این قلف ها خیلی خوش مزه بود همان روزی که من رفتنی مسجد شدم از همان قلف ها یک کچولو برایم درست کرده بود که من با خودم ببرم به مسجد و وقت تفریح بخورم

وقتی بچه به مسجد میرود اول برایش الف وب  ت ث را درس میداد

کی درس میداد؟

آخندی مردی ملا که در مسجد بود هم پیش نمازی میداد وهم بچه های محل را سبق میداد

اخند ما مردی بود بلند قامت مندیل(عمامه) سفیدی دور سر میپیچید ولباس سفیدی هم به تن میکرد ریشش را هم بلند میگذاشت یعنی دقیق شاید تا اندازه یک وجب بود ریشش.

ما برایش (آخند صاحب )میگفتیم همیشه چشم هایش را سرمه میکشید وبوی عطری مخصوص خودش را میداد بوی عطر های مذهبی متوجه میشوید  که چی میگویم؟

طوری که خودش وسط مینشست روی زمین ویک طرفش دختر ها به ردیف مینشستیم ویک طرفش هم پسر ها  همانطور روی زمین وبا آواز بلند سبق هایمان (درس هایمان)را میخوانیدم طوری که از چند متری همه میفهمیدند اینجا مسجد است.

همینکه من مسجد رفتم این خواهرم عجول که همیشه خدا از سنش جلو بود در سه سالگی لج کرد که من هم مسجد میروم چرا فلانی (خودم) میرود من نروم؟

خلاصه من وعجول ودختر همسایه مان آناییتا هر روز با هم میرفتیم مسجد از صبح تا وقت نهار وباز بعد از نهار تا عصر هر روز ....

چه روز های بود وچه زود گذشت انگار دارم از دیروز حرف میزنم.

شهر من درخت های بلند ناجو (کاج)دارد وبه این خاطر به شهر (استان) ناجو ها مشهور است خیابانی که خانه ما در او قرار داشت دو ردیف در دو طرف خیابان ناجو های بلند بالای قرار داشت ودارد که بسیار زیباست.  ناجو های که درچهار فصل سال همیشه خدا سبز سبزاست

واز طرفی شهر من با باد هایش هم معروف است(باد های صد وبیست روزه)  وقتی باد ازلابلای این برگ های سوزنی ناجو ها میگذشت عجب صدای قشنگی بود صدای که تا سالها شب های گرم تابستان که درحیاط خانه زیر سقف آسمان میخوابیدیم لالایی شب های من بود .

این ناجو ها دانه های درشت دارد که میریخت ریز درخت ها وما میچیندیم ومیشد اسباب بازی های ما.

راستی شهر من همان شهریست که در آغاز کتاب (هزار خور.شید .تا.بان) تعریفش آمده . شهر من آرامگاه بزرگان بسیاریست

مثل (خواجه عبد.الله.انصا.ری) ( عبد.الرحمن. جامی) وبسیاری دیگر ...

راستی کسی هست از شما ها که اینها را بشناسد؟

وشهر من شهر مناره های بزرگی است که درزمان تی.موریان ساخته شده

شهر من جای های باستانی وتاریخی زیادی دارد که بعد ها در لابلای خاطراتم خواهم گفت .

فکر کنم دیگه بس باشد.

پ:ن قلف با(  فتح ق و کسره ل و ف) یک نوع نانی است که خمیرش  همان خمیر معمولی را در یک قابلمه در مقداری روغن میریزند وداخل تنور میگذارند.

 پ:ن 2 به خاطر کامنت ها من لازم دانستم پی نوشت دوم داشته باشم

بعضی از کلماتی را که من مینویسم مربوط به سبک نوشتاری خاص خود ماست که کمی با شما فرق دارد شاید شما فکر کنید غلطی املایی است من ناراحت نمیشم اگر بگویید ومن بیشتر سعی میکنم طوری بنویسم که شما بفهمید .

 درخت ناجو   همان کاج است

سبق هم درس خواندن است به لهجه ما

قلف هم درسته ,نانی کلفتی که در روغن پخته میشه وما میگذاریم در قابلمه وقابلمه را در تنور , ما بهش میگیم (قلف)