میخواهم بیشتر از خونه و سرک(خیابان)ی که خانه مان در  او بود برایتان بنویسم ، سقف  اطاق ها ی خانه مان  گنبدی بود

با همان باغچه که سال به سال شمشاد هایش قد میکشیدند از آنجا که من وخواهرم عجول سر هر چیز دعوا وکل کل میکردیم هر چیزی درین خانه بود بین خودمان بخش(تقسیم) میکردیم

مثلا در باغچه خانه دوتا درخت انار بود یکی مال من یکی مال او که مال من شیرین بود وانار های درخت او ترش

دوتا درخت بهی(به) یکی مال من یکی مال او ،دوتا آلبالو  سه تا سیب که این بار یکیش را داده بودیم به خواهر کوچکتر مان (مهربان) که سرش ازین حرف ها باز نمیشد

واینطوری کمتر باهم مشکل داشتیم هر کدام باید درخت های خودش را آب میداد

یادمه بهار که میشد من وخواهرم عجول با اینکه از من کوچکتر بود ولی همیشه خدا یک قدم از من جلو میزد

در باغچه خانه بذر میکاشتیم

مثلا دوتا لوبیا میکاشتیم وروز هزار بار میرفتیم بالای سرش وبا دقت میدیدم که جوانه زده یا نه

وخلاصه لحظه که با جوانه های سرزده از خاک روبرو میشدیم از شادی فریاد میزدیم ومادر را صدا میکردیم که بیاید وببیند یک روز دانه کاشته شده من زودتر جوانه زده بود شاید بخاطر موقعیت بهتری که داشت مثلا در آفتاب بیشتری بوده ، که عجول اینقدر غصه خورد واینقدر اطراف بذر کاشته اش را ناخنک زد تا از زیر زمین جوانه دانه را بیرون کشید ودیگر پز دادنش شروع شد

من این  وخواهرم عجول قصه های زیادی داریم که بعد ها بیشتر خواهم گفت

یک روز به خانه یکی از فامیل های دور که در قریه زندگی میکردند وگاو  گوسفند ومرغ و ازین چیز ها

داشتندر فته بودیم

آنقدر من وعجول بادیدن اینها ذوق کردیم که سر آمدن صاحب خانه دوتا از جوجه های مرغش را به ما داد مرغ های طبیعی نه ازین ها ی که الان است ماشینی ها

از ذوق شب اول هر دم میرفتیم وجوجه ها را از آشپزخانه میاوردیم داخل اطاق ومادرم که مثل همیشه وسواس پاکیزگی داشت  ناراحت میشد وداد وبیداد میکرد

جوجه ها که بزرگ شدند مال من یک ماکیان(مرغ تخم گذار) سیاه پرکلاغی شد و جوجه عجول یک خروس دم طلایی  با بالهای گل باقالی شد   در همان  بعد از ظهر های که مادر غرق خواب بود ساعت ها مرغ ها را دربقل میگرفتیم وناز ونوازش میکردیم آخه مادر هیچ وقت دوست نداشت ما دست های مان را به مرغ ها بزنیم .

مرغ من به تخم آمد هر روز بعد از ظهر ها اول آنقدر قد قدقدها میکرد وهر طرف میگشت وبیتابی میکرد

مادرم میگفت آزارش ندهید میخواهد تخم کند (تخم بگذارد) وبعد میرفت داخل  مطبخ وروی  کیسه گونی  بزرگی که داخلش ذغال بود مینشست

با قد قد ها قدقدها بلاخره بسختی تخم میکرد من بارها شاهد بودم ،

هر چند که باز مادرم نمیگذاشت ومیگفت بگذارید تنها باشد تا راحت تخم کند . خروس عجول صبح ها وظهر ها وعصرها اذان میداد  واینطوری که یک بار  خروس عجول اذان میداد  وباز به جوابش خروس همسایه وباز خروس ما
من با  این گونه صدا ها عادت دیرینه دارم دیگر ازین صدا ها الان در دور وبر ما هم کمتر شنیده میشود تا اینکه یک شب خروس عجول که کمی مریض حال معلوم میشد پدر کنار باغچه سرش را برید عجول گریه کرد

آن موقع ها مثل الان مرغ ماشینی به اینجا وجود نداشت فقط شنیده بودیم در ایران مرغ ماشینی است ومثل الان مرغ فراوان نبود

اگر کسی میخواست مرغ بخورد باید ازین مرغ های خانگی میخرید ومیکشت

شبش مادر مرغ  و پلو پخت  دقیق یادمه عجول لب به مرغ نزد . وناراحت بود هرچند پدر برایش توضیح داده بود که مریض بوده وچاره نداشته

چند شب بعد از این اتفاق یک شب مادرم شنیده بود که مرغ من هم با اینکه ماکیان بود وماکیان اذان نمیدهد

 اذان داده بود آنهم به حالتی نابلد وناشی وصبح به پدرم گفت ومن دیدم که پدر ومادرم دارند پچ پچ میکنند

وتصمیم شانرا گرفته بودند آنها به این باور بودند که اگر ماکیان اذان داد باید او را بکشیم زیرا شگون بد دارد

واینگونه شد که ماکیان سیاه مرا هم سر بریدند وچند وعده غذای های لذیذ خوردند

یخنی مرغ ، چلو مرغ ، شله مرغ ؛ مرغ چاق چله ای بود و خوب واضع است که برمن بد گذشت وسخت بود .

خوب داشتم از خانه میگفتم دروازه حیاط که ما بهش میگیم در سرای به کنار خیابان باز میشد

وآنطرف خیابان چندتا خانه بیشتر نبود بقیه اش زمین های زراعتی بود که در بهار وتابستان سبز بود معمولا زمین ها را علف (یونجه ) میکاشتند

ودر بهار میدیم خانم های که از بین یونجه ها سبزی های وحشی را میچیدند وگویا با اسفناج یکجا میپختند

آن موقع ها سرک(خیابان) خلوت بود وبه اندازه الان موتر(ماشین) نبود

هر چی فکر میکنم هوای آن موقع های دلنشین تر از الان بود دراین خیابانی که  خانه مابود  همه خانه ها بدون استثنا  یک طبقه بود با سرای(حیاطی)بزرگ وسبز

چقدر بده که الان جای آن خانه های ویلایی را همه چند طبقه های خشن وبلند گرفته .

بقال نزدیک خونه ما مردی بود که یک چشمش کور شده بود ونمیدانم به چی خاطر مرد گران فروشی بود وپسر جوانی هم داشت که او بهتر از پدرش بود

این مرد حبیب الله نام داشت وچند تا دختر  داشت که روز ها میامدند  ودر دکان پدر شان بودند

یکی از دختر هایش یکروز که پشت میز نشسته بود در حالیکه پدرش به نماز رفته بود یک مرمی  (گلوله از روبرو به پیشانیش خورد ومن در  پیاده روی خانه با بچه های دیگر بازی میکردم

که دیدم راحله را روی سرک دراز کشیدند از پیشانیش خون جاری بود

دویده خبر را به مادر رساندم و راحله تا رسیدن با شفاخانه(بیمارستان) تمام کرده بود راحله دوست وهمبازی

من آن زمان زمان ح.ک.ومت ریاس*ت جمه.وری  (داکتر نج*یب ) بود دست نشانده خلق.ی های تابع دولت

شوروی وقت .، آنزمان هر طرف گلوله میبارید .

فکر کنم کافی باشه باز زیاد میشه

خسته نباشید دوستای گلم