خاطراتم را از ازدواج پدر ومادرم شروع میکنم

شمارا بخدا ازمن انتظار نداشته باشید مثل خا.لد حسی.نی که داستان

 

(هزار. خورشی.د تا.بان ) را نوشته برایتان  بنویسم من در خاطره نویسی  ضعیفم.

 

خوب برویم به آغاز داستان امیدوارم خسته نشم وتا پایان این 29 سال زندگیم را تا حد توان با


جزییات برایتان بنویسم

 

پدرم و مادرم با هم همسایه بودند وتا حالا هم همان دوتا خانه پدر بزرگ مادری وپدر بزرگ


پدری من در همان کوچه در شهر قدیم ه.رات  که معروف به شهر کهنه هستش وجود دارد


خانه پدربزرگ مادری به همانشکل قدیمش واز پدری کوبیده شده ودوباره ساختندش.

 


مادرم فرزند بزرگ خانواده اش بوده وپدرش یک آدم سر شناس همان محله

 

ومنطقه وتقریبا پولدار ونام وآوازه دار اطرافیانش بوده و هست .

 

پدر بزرگ پدری مردی آرام و متین و عالم دین وشخصیتی تایید همه  که

 

تمام عم وغمش دین ونماز بوده زیاد به مال دنیا اهمیت نمیداده و تنها سرمایه اش چند جریب


 زمینی بوده که حاصلش خرج و مخارج بچه هایش
میشده  میشده وچهارتا بچه اش را بی مادر


 بزرگ کرده بوده که پدرم
کوچکترین فرزندش بوده است.

 

پدرم همیشه باحسرت میگفت مادرم را درشش سالگی از دست دادم واصلا چهره اش یادم نمیاید  .                                                                                                 

 

مادرم دختری زرنگ و خوشکل بوده وتا حد خواندن ونوشتن را  یاد داشته

 

وآنها را هم آخندی میامده خونه شان وبرای شان درس میداده نه اینکه اون

 

زمان مدرسه نباشد بوده ولی به خاطر نا امنی آن زمان

 

(زمان تجاوز روسها ) به مدرسه نمیرفتند.

 

مادرم سه خواهر ویک برادراز خودش کوچکتر  داشته است.

 

پدرم  مردی قد بلند خوش هیکل ورزشکار سفید پوست ومهربان  بود از

 

مادرم خواستگاری

 

میکنند بااینکه پدرم فوق دیپلم داشته ولی از نظر مالی خیلی ضعیف بوده

 

وهمچنان سربازی میرفته .

 

وصلت شان جور میشود به این شرط که پدرم داماد سر خونه میشود به

 

دودلیل اول اینکه خانه نداشته که مادرم را ببرد وخونه پدر بزرگ پدری یا

 

بهتره به همان زبان خودم بگم پدر بزرگ پدری را (بابو) میگفتیم خونه

 

بابوی من فقط دوتا اطاق داشته که یکی از عروس بزرگش بوده ودیگری از

 

خود بابوی مجرد و اطاق دیگه نبوده که نو عروس راببرند

 

واز طرفی پدرم سربازی میرفت وهفته یک شب خونه بوده واین طوری

 

مادرم تنها نمیمانده

 

این طوری در پایین خانه ءخانه پدر بزرگ مادری(باباجانم) زندگی ساده

 

شانر ا شروع میکنند

 

آن خانه با طاق های بزرگ و ستون های پهنش هنوز وجود دارد جایکه

 

زادگاه من است

 

پدرم به رسم آن زمان اولین بار بصورت دقیق شب عروسی که عقدش

 

هم بوده  مادرم را میبیند

 

 ولی تا حالا مردی به عاشقی پدرم ندیدم بی اندازه مادرم را دوست

 

داشت

 

 آن زمان کمره(دوربین)های سیاه سفید بوده ولی متاسفانه از عروسی

 

مادر وپدرم هیچ عکسی وجود نداشت وقرار قصه های

 

خودشان یک عروسی ساده ومعمولی آنهم در خونه خوب اون زمان هنوز

 

تالار وجود نداشته گرفته بودند.

 

تمام اساسیه زندگی پدر ومادرم عبارت بودند از دوتا پلاس شطرنجی که

 

تا چند سال پیش هم داشتیم وبلاخره در زیر زمینی به اثر نم پوسید

 

ودورش انداختند.

 

چند تا دیگ(قابلمه) چند تا بشقاب دو تا بکس(چمدان) حلبی چندتا

 

نالینچه(دوشک) وچند تا پشتی  ویک دست رخت خواب دونفره برای زوج

 

جوان ونمیدانم کمی خرت وپرت دیگه بودند.

 

این اطاق یک راهرو هم داشت که مادر وپدرم ازش هم به عنوان آشپزخانه

 

وهم به عنوان حمام ازش استفاده میکردند

 

وخانواده پدربزرگ مادری مادر بزرگ وباباجان وخا له ها ومامایم(دایی) در

 

بالای این خانه که به شکل بالا خانه هستش زندگی میکردند تا اینکه در

 

همین گیرودار بی پولی وسربازی مادرم درسن هفتده سالگی من را

 

حامله میشود.

 

 ادامه دارد....

 

پ:ن دوستان من اگر کدام قسمت یا کدام کلمه برایتان گنگ هستش

 

بپرسید تا واضع کنم

 

 رفتم در ورد نوشتم آمدم اینجا پست کردم نمیدانم چکار کنم هر کار میکنم فونتش مثل قبل نمیشه

 

واینجوری بهم ریخته بد فورم شده کسی راه حلی دارد رهنماییم کند

 

پیلیززززززز

/**/