خاطرات 5
این مستاجر سه تا دختر داشت به اسم های نسیمه، نفیسه، عاطفه بازی های بسیاری باهم کردیم اون موقع ها مثل الان نبود که ما برای بچه هایمان اجازه بیرون رفتن از خونه را نمیدهیم
بعد از ظهر های داغ تابستان که مادر هایمان خواب میشدند ما بچه ها که خواب نداشتیم میرفتیم خونه این دختر ها وبا اینها بازی میکردیم
بازی های بسیاری از جمله عروسک از پارچه میساختیم واینطوری بود که از یک چوب به اندازه انگشت که دورش را پارچه میپیچیدیم وصورتش را از پارچه سفید درست میکردیم برای دامن از پارچه های پوف زری کار میگرفتیم اینطوری هر کدام مان عروسک های زیادی داشتیم
در آن موقع معمولا لباس ها را میدوختند ولباس آماده نبود ویا کمتر بود خیاط باقی مانده پارچه را به صاحبش پس میداد که این پارچه ها میشد وسیله بازی ما دختر ها.
(خیلی بده که من تا حالا یا فرصت نکردم ویا وقت نگذاشتم ازین عروسک ها برای دخترم درست کنم باید این کار را بکنم پیش از آنکه دیر شود)
بازی دیگری که ما داشتیم بی خیال از نظافت واین حرف ها از گل برای خودمان ظرف درست میکردیم از کنار های باغچه گٍل ها را میگرفیتیم وبا دست بشقاب ،پیاله، کاسه و غیره درست میکردیم میگذاشتیم در آفتاب خشک شود
اون موقع ها که موم نبود واصلا اقتصاد خانواده ها اجازه خرید این چیز ها را نمیداد اگر هم میبود.
تا اینکه بلاخره مادرم پدر را وادار کرد که برویم خونه خودمان پدر خونه را ترمیم کرد این خونه به این شکل ساخته شده بود که در یک گوشه سرای (حیاط) تختی بود که منتهی میشد به دهلیز(هال) کوچکی که در داخل اون سه اطاق بود اطاق های کوچک دوازده متری قسمت آخر این هال راه پله ء بود که به زیر زمین میرفت وزیر زمین انباری ما بود.
آشپز خانه که آن موقع ها میگفتیم (مطبخ)در بیرون از ساختمان در گوشه دیگر این حیاط بزرگ بود در داخل مطبخ دیگدان ها بود که با چوب غذا میپختند ودر کنارش حمام قرار داشت
ودر آن گوشه دیگر حیاط دستشویی بودکه آن زمان (کنارآب)میگفتند.
شاید سوال خلق شه که یعنی چی یعنی الان این اسم ها عوض شده؟ بله از برکت مهاجرت ها بیشتر کلماتی که 15سال پیش استفاده میشد الان دیگه از مد افتاده به خوب وبدش هم من کاری ندارم
قسمت عمده این حیاط باغچه بزرگی بود که زیباترین قسمت این خانه بود
پدرم حیاط راسمنت( سیمان) وخونه ها با گچ سفید کرد تا هنوز ذوق وشوق مادرم یادمه روز های اولی که به خونه خودمان رفتیم مادرم زن پاکیزه بود وهست برای این میگفت دوست دارم خونه از خودم باشد
پدر عاشق باغچه بود ویادم میاد که دور تا دور این باغچه را شمشاد کاشت وبعد یک ردیف گل های رز صورتی ، رز های سرخ مخملی ، زرد ، وسط باغچه را هم به چند حصه تقسیم کرده بود یک قسمت ریحان یک قسمت بوته های گل پتنی یک قسمت بادنجان بادنجان رومی(گوجه) فلفل و چیز های دیگری میکاشت
هر سال یک نوع نهال میوه غرس میکرد وهمیشه خدا صبح ها بعد ازاینکه نماز را درمسجد ودر جماعت میخواند با یک بیل کوچکی که داشت میافتاد به جان باغچه وبیخ نهال ها را سست میکرد وبلند بلند آواز میخواند
پدرم مردی شوقی وسرشار بود مهربانیش را در کمتر کسی سراغ دارم پدرم آه پدرم...
دیگه ما سه خواهر ویک برادر بودیم که مادرم بچه بعدیش را بدنیا آورد این بچه نیز دختر بود اسم این خواهرم را میگذارم (یلدا) همان موقع ها هم میخواستیم اسمش را یلدا بگذاریم که نشد
زندگی بهترین روز هایش را سپری میکرد هر چند که دغدغه سیا.ست آن زمان همیشه در ذهن پدرم بود
همانطور که گفته بودم پدرم دوبرادر داشت ویک خواهر اینها خانواده فرهنگی وباسوادی بودند نا گفته نماند که به غیر از پدرم هفت جدم همه حافظ قرآن شریف بودندواین میراث را پسر عمویم هنوز حفظ میکند
عمویی بزرگم به مدرک (مولانا) رسیده بود که این در اون زمان مدرک بزرگی بود که از مدارس علوم دینی میگرفتند.
عمه ام دانشگاه خونده ومعلم وبود تا هنوز هست که این هم درجه قابل تاملی است آنهم برای زنان آن موقع ها. عمویی بعدی من در دانشگاه(کابل) رشته انجینیری(مهندس میکانیکی) را خوند ومتاسفانه پایان دوره دانشگاهش مصادف بود با حمله *روسها به کشور مان واین عمو از همان کابل مستقیم به جبهه* جنگ رفت و به حذب*مجاه*دین وقت پیوست
که بعد ها به ایران مهاجر شد وبا خانواده اش تا سالها در کشورتان مهاجر بود
واز خاطر این کاکا( عمو) پدرم دربدری های بسیاری را کشید از حکو.مت های مختلف چون که برادر ش مخالف ح.ک.ومت بود.
روز های من در آن زمان اینطوری سپری میشد که صبح ها میرفتیم مسجد ونهار میامدیم خانه باز بعد از ظهر با اینکه کوچک بودم باز هم برای کمک به مادرم ظرف ها را میشستم برای شب برنج نم(خیس)میکردم وباز باخواهرم عجول و دختر های همسایه میرفتیم مسجد خونه ما در کنار خیابان عمومی بود خیابانی که آن موقع ها خاکی بود پیاده روها هم خاکی بود .
از زیر سایهء درخت های بلندناجو(کاج) روزی چندبار میرفتیم ومیامدیم مادرم برای من یک چادر نماز دوخته بود نه به خاطر حجاب واین حرف ها
همینطوری برای اینکه من دوست داشتم چادر گل گلی ام را سرم میکردم قرآن را در بغلم میگرفتم واز کیسه گونی بزرگی سنجد که پدر برای ما خریده بود کیسه هایمان (جیب هایمان)را پر از سنجد میکردیم( آن موقع ها مثل الان این همه چیپس و پوفک وهل هوله نبود بچه ها تغذیه های درست تری داشتند ) ومیرفتیم مسجد درس میخواندیم وبازی میکردیم
روزگار خوبی بود....
پ :ن دوستان همینطوری خوبه یا سریعتر پیش بروم؟
فیلم زیاد دیدم که الان دقیق یادم نیست فقط بهترین هایشان (سفیدبرفی ) بود یک فیلم خارجی 2012
وتعداد زیادی ایرانی ....
همه چیز در پروفایل ذکر شده