مادرم همیشه  مهاجرت را اینطوری برایمان قصه میکرد میگفت تمام آنچه نداشته مان را فروختیم به استثناء همان دو تا پلاس شرطرنجی(گلیم) وقرآن پدرم را که همیشه میخوانده ودر پشت جلدش سنه تولد مرا با خط خوش خودش نوشته بوده داده به زن عمویم وزن عمویم بدست بچه قرآن خوانش داده واو در مسجد قرآن خواندن یاد گرفته وآن قرآن پاره شده واینطوریست که روز دقیق تولدم یاد کسی نمانده ومادرم میگوید فکر کنم 24 جوزا(خرداد ماه )بوده است ولی یادم نیست که در چند شنبه بود

مادرم تعریف میکند که چند دست لباس مانرا در یک گره بسته ای بسته وبا من که دو سال یک ماه داشتم وخواهرم که چهار ماهه بوده وپدرم پای پیاده با  تنها وسیله شان یک الاغ که  نفر که رهنما ومردم را میبرده به آن طرف مرز بود، مسیر به این طولانی را طی کردند وبلاخره در تایبات شب را صبح وبه مشهد رسیدند.

 در منطقه بنام گل شهر خانه بوده از زنی بنام نه نهء معصوم که یک اطاقش را کرایه کرده بودند پدرم روز مزد کار میکرد پدر تحصیل کرده من پدر دانشگاه رفته من به زحمت کارگر سر فلکه بوده (بعد از سالها که ما دوباره برای مسافرت رفته بودیم مشهد پدرم مرا به فروشگاهی برد به نام (زیست خاور) وسنگ های کف فروشگاه را نشانم داد وگفت من این سنگ های بزرگ را از آن مسافت دور به دستهایم میاوردم وبناء اینجا را ساخت )

زندگی گویا خیلی به سختی میگذشته وبعد از ما خانواده مادری هم به ایران آمده بودندوچون پدر بزرگ پولدار بوده خانهء در همان منطقه گل شهر میخرد مثل اینکه آن زمان اف.غانها میتوانستند سند را بنام خود کنند (الان نمیتوانند)

ولی مادر بزرگ بد اخلاقم دیگر نگذاشته که باز در آنجا هم مادر وپدرم سر بارشان باشند وبروند درخانه آنها زندگی کنند.

یک سال را مادر وپدرم درغربت ماندند از آن مهاجرت تنها باغ وحش مشهد آنهم به شکل خواب یادم مانده وخانه نه نه ءمعصوم که حوض کوچک آبی داشت با دوتا ماهی دیگر چیزی یادم نیست.

پدرم سختی غربت را تاب نمیآرد وحاضر نیست حمالی کند دوباره رهسپار وطن میشود ومیگوید اگر هم بمیریم در وطن خودمان میمیریم این یکی از خصایص پدرم بود هیچگاه ذلت وخواری دیگران را قبول نمیکرد.

واز مهاجرت بیزار بود .

اینگونه میشود که دوباره برمیگردند با کمی سوغاتی از مشهد که شامل یک سیت ظرف ملامین بود که تا سالها داشتیم ویک مکتی برنگ  یشمی به اندازه یک اطاق وکمی دیگر خرت وپرت که یادم نیست

پدر بزرگ ومادر بزرگ هم  برمیگردند و ومیایند وطن .اینبار باز به ناچار پدرم مجبور میشود خانواده اش را بیارد به خانه مادر بزرگ مادری که راضی نبوده ، میتوانسته یک خانه کرایه کند ولی خودش سربازی میرفته ودر آن زمان حرج ومرج جرات نمیکرده زن جوانش را دریک خانه تنها بگذارد مادرم دوباره زمان حملش میرسد ودر همان خانه نمناک که من وخواهرم بدنیا آمدیم خواهر دیگرم بدنیا میارد همانطور زیر دست قابله وبدن بیمارستان وکش وفش های معمول.

روزی که خواهرم  اسمش را میگذارم (مهربان) آخه خیلی مهربانه بدنیا آمد خوب یاد منه اسم خواهرم که بعد از من بدنیا آمده را میگذارم (عجول) این صفتشه خوب البته صفتهای دیگری هم داره مثلا خیلی زرنگه 

الان دیگر ما سه خواهریم  با پدر ومادرم مان درین اطاق نمناک وکوچک دیگر جای نمیشدیم.

تا اینکه دوست پدرم که او هم سرباز بود از پدر میخواهد  خانواده اش را ببرد به خانه او بدون درخواست کرایه

این دوست پدرم را که بعد ها شد عمویی ما وما تاسالها نمیفهمیدیم  عمویی حقیقی ما نیست یک زن داشت با یک دختر ومادر پیری .

واین طوری مادرم در خانه اینها آمدند وداخل یک دهلیز(هال)دوتا اطاق تو درتو از مادر وپدرم بود ودوتا اطاق تو درتو از آنها وهال و آشپزخانه وحمام هم مشترک بایک حیاط بزگ .

ازین قسمت زندگیم خاطرات زیادی دارم دیوار این حیاط دریچه کوچکی داشت که به سمت یک باغ بزرگ پر از درخت های سیب؛ آلو، شفتالو، انگور ، انار وووووو باز میشد بهار آن باغ خوب درخاطرم هست درخت های خشک وپر از شگوفه  من وخواهرم عجول دوتا سبد داشتیم روز ها میرفتیم از زیر درختها میوه میچیندیم ونمیدانم شسته ونشسته میخوردم

از باغچه سبزه میچیندیم من اکثر سبزه های خودرو را از آن زمان میشناسم بوی شانرا وحتا طعم شانرا روز های بی درد سری داشتیم من خواهرم عجول ودختر این همسایه با عروسک های مان بازی میکردیم عروسک های که نه چشمک میزدند ونه موهایشان شانه میشد من همیشه عاشق عروسکی بودیم که چشم داشته باشد وموهایش رابشود شانه زد که هیچگاه نداشتم خاله کوچکم به خاطر تداوی دستش  به  کابل رفته بود واز آنجا برایش عروسکی آورده بود که هم مو داشت وهم چشم هایش را باز بسته میکرد ومن عمری اورا از پشت شیشه کمد تماشاه کردم .آن زمان عروسک اسباب بازی مثل الان نبود که ولی باز هم خوب بود که همین باغ را داشتیم

چه بازی های کردیم درین باغ در قسمت آخر این باغ همیشه چندتا گاو بسته بود وسرشان در  آخور هایشان وعلف(یونجه) میخوردند ازین باغ شاید بیشتر برای شما گفتم این باغ از همسایه دیگرمان بود که او هم یک دریچه از خانه اش به این باغ باز کرده بود وهمسایه های آن زمان رفت آمد داشتند نه مثل امروزها.

دوسال دیگر  از کودکی من درین خانه گذشت که درین دوسال من صاحب  یک برادر هم شده بودم برادرم که خیلی هم دوستش دارم اولین پسر خانواده پسر دوست مان بود چقدر پدرم دوستش داشت واز بخت بد چقدر این بچه سختی دید در هفت روزگی که اورا دکتر ناشی ختنه کرد چقدر ازش خون آمد تا اینکه  پدر بزرگ مادری یا همان باباجانم برایش خون داد وگر نه مرده بود .

در دوسالگیش روز عقد خاله بزرگم  تخت خواب دونفرهء که به دیوار تکیه داده بودند رویش افتاد و دستش از چند جا شکست مادرم باهاش چه سختی های که نکشید . بچه خوشگلی بود از ما سه خواهر خیلی خوشگلتر بود هست دوتا چشم سیاه وپرمژه داشت با صورت سفید ولبهای سرخ وبه قول مادرم همیشه چشم میخورد.

پدرم سربازیش تمام شده بود وبا همان دوستش در مغازه کفش فروشی مشغول کار شده بود به اینصورت که مغازه از دوستش وکار وسرمایه از پدرم وضع زندگی مان روز به روز بهتر میشد ولی وضع امنیتی منطقه روز بروز بدتر..