خاطرات دوم
مادرم آن موقع ها خیلی ضعیف ولاغر بوده دختری هفده ساله وباردار...
همیشه که حرف میزدند گویا آن روز های اول زندگی، زندگی آرام وعشقولانه ای داشتند
پدرم هم سربازی میرفته وگاهی هم در دکان پدر بزرگ مادری کنار دستش می ایستاده وگویا پولی میگرفتند
پدر بزرگ مادری من مردی سخاوتمند، ساده دل، خوشرو،و مهربان بوده وهست ولی برعکس مادر بزرگ مادری
که بهش میگوییم (نه نه جان) زن عقده ای ، خودخواه، بی رحم بوده وهست
علتش این نه نه جانم در دو ساله گی از مادر یتیم میشود وپدرش او را به دست برادر هایش میسپارد که زن
داشتند تا هفت سالگی پیش زن عموهایش بوده همیشه نه نه جان برای مان از خاطرات کودکیش قصه
میگفت
تا اینکه پدرش زن میگیرد ومیاید دنبالش میرود واین دخترک زیر دست نامادری قرار میگیرد که نامادریش زن بیوه
ای بوده وچهار بچه داشته و(نه نه جان) را در سن 10 سالگی میدهد به بچه اش که همین بابا جان من است
این نامادر میشود مادر شوهر وآنچه ظلم است به حق این نه نه جان مان میکند.
گاهی که نه نه جان برایمان قصه میگفت دلم برایش میسوخت وبرایش حق میدادم او هیچ چیزی از مهربانی
مادری ندیده بود
فقط ظلم کردن وبی مهری را برایش درس داده بودند واو هم دخترک بیسوادی که در چهار دیواری خانه تمام
عمرش را محبوس بوده
وبعد هم که بزرگ میشود ومادر پنج بچه با بچه هایش مهر مادری نداشته وندارد
اینها را گفتم که بگویم با بودن مادرم که دخترش بوده ودامادش در خانه اش مخالفت داشته ونمیخواسته
دامادش داماد سر خانه باشد. ونمیخواسته به دخترش کمک مالی کند.
از آن طرف زمان حکومت کمو.نس.تها بوده وبرادر بزرگتر پدرم به جبه.ه ضد این دولت پیوسته بوده است
وبه این علت پدرم تحت انواع فشار های سی یا سی وقت قرار داشته است.
چنانکه مادرم همیشه تعریف میکرد من دختر بهار بهاری هستم ودر آخرین روز های پر از گل وسبزه در خرداد ماه بدنیا آمدم .
پروسه بدنیا آمدن من اینطوری بوده که آن وقت ها وقتی زنی درد زایمان پیدا میکرده کسی به بیمارستان
نمیبرده اکثرا یک پیرزن (دایه) قابله داشتند میرفتند دنبالش ومیامده بچه که خودش بدنیا میامد بدون هیچگونه
دخالتی وهیچ گونه دوا وآمپول دایه بند ناف بچه را میبریده وبچه را میشسته وتمام
ولی مادرم چون بچه اولش بوده وپدرم باسواد به جای اون دایه (قابله که درسش را خوانده بوده)را آوردند
قرار تعریف هایشان من خیلی خیلی سخت بدنیا آمدم کسی مرا وزن نکرده بوده ولی میگفتند درشت بودی
مادرم را خیلی اذیت کرده بودم وبدتر ازهمه اینکه از پا بدنیا آمده بودم به حدی سخت که وقتی بدنیا آمدم بی نفس بودم
پدرم میگفت وقتی بدنیا آمدی دکتر ماما با اشاره به اطرافیان گفته ساکت باشید بچه مرده است وبرای اینکه
مادرم متوجه نشود مرا از اطاق بیرون برده ودر تراس روی فرشی که انجا پهن بوده گذاشته ورفته پدرم میگفت
حالم خیلی بد بود داشتم برای مادرت نماز میخواندم که دیدم ترا مرده بیرون آوردند
بعدا این خانم ماما میاید ومرا میگیرد سرو ته میکند به دهان وبینیم شلنگ می اندازد ومن مرده دوباره زنده میشوم
خاله هایم که همه دور تا دورم را گرفته بودند جیغ شادمانی میکشند ومن میشوم اولین نوه خانواده مادری
پدر بزرگ پدری در گوشم اذان میگوید وپدرم برایم اسم میگذارد ناگفته نماند که تا زمان بدنیا آمدن کسی
نمیدانسته بچه پسر است یا دختر چون امکانات سنوگرافی آن زمان وجود نداشته .
بعد از یک سال ونه ماه بدون وقفه مادرم خواهر بعدیم را بدنیا میارد وپدرم که منتظر پسر است ولی باز این هم
دختر میشود.از بدنیا آمدن این خواهرم این هیچ چیزی یادم نیست آخه من هنوز یک ساله ونه ماهه بودم.
روزگار میگذرد وسختی ها بیشتر میشود.
تا اینکه به ناچار خانواده چهار نفره ما راهی راه مهاجرت بسوی ای.ران میشوند به هوای رهایی از فشار های
سی یا سی آن زمان نگو اینکه سختی هایشان بیشتر میشود.
ادامه دارد ......
همه چیز در پروفایل ذکر شده