حال این روز هایم
حالا که کلیدش دست آمده هی تنبلی میکنم
امتحان عملی رانندگی را به خوبی پشت سر گذاشتم ورسما راننده شدم
واز همه مهم تر از شر پراید خلاص شدیم فروختیم و با کلی پول دیگر که رویش گذاشتیم صاحب یک( سوزوکی) به رنگ (جیگری) اوتومات خیلی خوشکل شدم
شوهرم میگه این کادوی تولد توست پیشاپیش...
حس قشنگی دارم این روز ها با دخترک تنهایی مینشینم پشت فرمان آهنگ دلخواهمان را میگذاریم ودر جاده های شهرم دور میزنیم میرم تنهایی میوه میخرم وبستنی میخرم وآخر سر آنهم ساعت 9 شب که در شهر ما هیچ زنی جرآت بیرون شدن از خانه را ندارد میروم دم باشگاه دنبال شوهرم
تازه متوجه میشم چقدر خوبه آدم اینقدر به دیگری وابسته نباشه هر جا میرفتم همسر باید مرا میبرد حس اسقلال که میگن یعنی این
حس قشنگیی داشت دیروز تنهای با مادرم درموتر(ماشین) خودم نشستیم رفتیم بازار پارچه فروشی ها وموتر را پارک کردم وبعد کلی در پاساژ ها چرخیدیم واین وسط من صاحب یک مانتو سرمه ای کتانی شدم با طرح سنتی ویک پارچه برای دوخت یک شنل حامله گی
ومادرم یک پارچه جرجت آبی برای کت دامن واسه خودش خرید
و بعد درگرما عصر نشستیم داخل موتر من و مادر دوتا رانی پرتقالی خنک را زدیم به بدن ( اینجا داخل بازار زن چیزی بخورد زشته )و من کلی کیف کردم تنهای با مادرم داخل موتر خودم میام کنار خیابان پارکش میکنم وهمه مغازه دار های همسایهء خانه مادرم با تعجب نگاهم میکنند
(گفته بودم دیدن راننده زن برای مردم ما هنوز خیلی چیز عجیبی است)
کنجد ما خوبه وخودم هم خدا را شکر خوبم هنوز هیچ تغییری در من نیست که بتوانم وجود این کنجد را حس کنم
فقط خستگی زود رس عصر مرا متوجه میسازد که خبر های است
به شوهری گفتم برایم از دکتر وقت بگیرد اگر وقت گرفته بود امشب میروم پیش دکتر
چیز های دیگری هم است برای نوشتن بعدا میام مینویسم
فعلا بای
فردایش نوشت: دیشب رفتم دکتر همه چیز خوب بود ودکتر گفت لازم نیست سنو کنی فعلا باشه برای بعد گفت در هفته شیشم هستی
دوتا قرص داد بهم اسید فولیک وکلسیم گفت کمی کم خونی
همین...
همه چیز در پروفایل ذکر شده