آرزو هایم

آپلود عکس رایگان و دائمی

دوستان عزیزم میخواهم درین آخرین پست سال 91 در مورد پلانها وآرزوهایم در سال آینده بنویسم

تصمیم هایم را اینجا ثبت کنم تا در جهت برآورده کردن شان تلاش کنم

اولین تصمیم در سال آینده معنویست میخواهم بیشتر به خدا نزدیک شوم بیشتر نماز بخوانم وبه نمازم جدی تر باشم از لحاظ اخلاقی هم میخواهم بخشنده تر شوم وکمتر کینه دیگران را دردل جای دهم

از همه مهم تر به خودم بیشتر از قبل بها دهم ومثل همیشه آنقدر از خود گذری نکنم که خواسته های خودم را همیشه نادیده بگیرم دیگر دوست ندارم همیشه مطیع وتابع دیگران باشم تصمیم دارم گاهی که در کاری راضی نیستم مخالفت کنم حتا اگر طرف ممکن باشد ناراحت شود

تصمیم دارم بروم کلاس رانندگی وگواهی رانندگی بگیرم وخودم رانندگی کنم سر این خواسته ام بسیار پافشاری خواهم تا بر ترسم چیره شوم

گفته بودم ما تنها توانستیم یک طبقه خونه بسازیم که الان خونه درسته مال خودماست ولی خیلی خورد است تنها یک اطاق دارم ویک هال بقیه اش پارکینگ شده

تصمیم دارم به کمک ویاری خدا سال 92 یک و نیم طبقه دیگر هم بسازیم واین طبقه پایینی را به کرایه (اجاره) دهیم امیدوارم اقتصاد مان خوب شود

اگر این خواسته ام کمی هم پیش رفت یک تصمیم دیگر هم دارم

شوهر و دخترکم به شدت خواهان یک بچه دیگر اند واز من میخواهند بچه دار شوم ولی من با این وضع زیاد راضی نیستم با این خونه کوچک دوتابچه  ولی انگار ناچارم راستش ته دل خود من هم میخواهد تا یک بچه را میبینم دلم براش ضعف میره میدانم که شوهر جان بیشتر دوست دارد یک پسر داشته باشد واین باعث ترس من شده که اگر یکی دیگه هم آوردم ودختر شد چی کار کنم هر چند که خودش میگه فرقی نمیکنه هرچی خواست خدا باشه فقط یک بچه بیار (کسی راه کاری میداند که چطور میتوانم پسر  بار دار شوم اصلا این امکان وجود داره)

دوست دارم بازهم زبانم را (انگلیسی) را تقویه کنم الان مدتیست کلاس را ترک کردم آخه خیلی وقت گیر بود واستفاده آنچنانی هم ازش نمیتوانستم بکنم فعلا بسنده کردم به اینکه فقط فیلم ببینم وازین راه زبانم را تقویه کنم

دیگه اینکه همچنان پیش دکتر پوستم بروم وبه ظاهرم برسم دوست دارم درسال آینده بیشتر شاد باشم وشادی کنم

برای دخترک وشوهری بیشتر وقت بگذارم بیشتر شاکر نعمات پرودگار باشم وبه عزیزانم بیشتر سر بزنم

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه اگر یادم آمد بازم میام مینویسم

پ:ن محفل شعر خوانی وموسیقی دیشب هم عالی بود عالی، از همه شهر های کشورم شاعران دعوت شده بودند  محفل در یک مکان تاریخی بنام ارگ یا قلعه اختیار*الدین بود  که باز هم درزمان ترکان تیموری ساخته شده بعد ها ازین مکان هم عکس برایتان خواهم گذاشت اول تصمیم نداشتم شعر بخوانم جو حاضر باعث شد بداهه دوتا رباعی بنویسم وخواندم خیلی خوش گذشت ساعت 11:30 شب تمام شد بعد از همان را رفتیم به یک پارک معروف در شهرم ویک دوری زدیم وکلی عطر گل ارغوان استشمام کردیم وروح مان تازه شد

راستی برای فردا شب تصمیم دارم خانواده مادرم وخواهرم عجول را به نان شب دعوت کنم به صرف سبزی پلو وماهی میخواستم مرغ هم بپزم ولی شوهری میگه همان سبزی پلو وماهی کافیه

دیگه اینکه برعکس شبکه های تی وی شما اینجا تی وی های ما پر از برنامه های شاد ورقص ورنگی است میدانم که شما هم شبکه های داخلی را نمیبینید

خیلی حرف زدم پی نوشتم خودش یک پست است

در آخر تنها  کامیابی ، آرامی برای کشورهایمان وبهروزی دنیا وآخرت را برای همه وبرای خانوده خودم آرزوی

میکنم سال تان سال نیکو باد تشکر ویژه از همه دوستان دنیای مجازی که پای حرف ها و درد دل هایم نشستید

خدا حافظ سال 91  خاطرات را هیچگاه فراموش نخواهم کرد

"آپلود عکس رایگان و دائمی" />



روز مرگی

سال 91 برای من سال خیلی خوبی بود روز های اول سال در مسافرت گذشت

پارسال در چنین روزی بود که من به خواسته ام رسیده بودم سفری  که  میخواستم جور شده بود

ومن از فردا عازم دیار شما بودم چقدر هم ذوق داشتیم من وشوهر ی ،مادرم در پاکستان بودند وما یک دفعه ای رفتنی سفر شده بودیم

برای ما ویزا گرفتن برای سفر به دیار شما سخته ولی ما ویزا داشتیم ورویای یک سفر خوب را درسر به حق که سفر خیلی خوبی بود در واقع اولین سفر من وشوهرم بود

یک روز مانده به نوروز ما داخل مشهد شدیم( شهر من هم مرز با مشهد است) هوا کم کم تاریک شده میرفت وبرف گوله گوله به شیشه موتر(ماشین) میخورد وما غرق لذت بودیم

خیابانها خلوت بود وسرمای شدید

فردایش در خیابان نزدیک به زیارت امام تحویل سال نو را داشتیم با جمعیت عظیم وشور وشوق واشک وشادی وصدای دهل  هیجان خاصی بمن بخشید

با عجله بلیت قطار گرفتیم ودو شب بعد به طرف تهران شهر بزرگ حرکت کردیم

حس عجیبی داشتم هر طرف هر کس را میدیدم ناخود آگاه به یاد یکی از دوستان وبلاگی می افتادم

وبعد با تعداد  زیادی از مسج وپیام های دوستان وبلاگی که آمدنم را خوش آمدی میگفتند

آشنا شدن با آدم های مهربان وصمیمی ورقم زدن خاطرات به یاد ماندنی

رفتن به شمال عبور از جاده چالوس ویلای زیبا با درختان پرتقال دریا ،دریا ،دریا

تله کابین ،ماهی ،ده جنگل ، مغازه های صنایع دستی ، همراهان خوب ، علی ، فاطمه ، پسرک نازشان آرش

خنده ها وبازی های و شادی های دخترک ، عکاسی های هر لحظه ای شوهر جان ،خنده ها وشادی ها چیز های زیادی برایم مانده ازین سفر .

ماه اول سال ماه حمل(فروردین) در سفر گذشت ماه دوم سال ثور(اردیبهشت) من از بانک بیرون شدم وکار بهتری با معاش(حقوق) خیلی خوب پیدا کردم

هفت ماه درین کار به صفت ادمین/فایننس(مدیر بخش مالی )کار  کردم کمک بسیاری به اقتصاد خانواده ام شد

قرض های باقی مانده از خونه را دادیم ودر پایان این پروژه یکی دیگر از خواسته هایم برآورده شد وما صاحب موتر(ماشین ) شدیم وزمستان از سرما در امان بودیم

بعداز این کار من بیست روز بیکار بودم که برام بد نگذشت ولی باز دوباره دنبال کار گشتم وکاری پیدا کردم واولین سفر تنهایی ام را داشتم که به شهر کابل بود یک سفر کاری که احساس خوبی بمن داد.

کارم درمان ویا حد اقل آشکار کردن درد زنان محروم کشورم است ومن ازین کار خیلی راضی ام با اینکه حقوق اش زیاد نیست ولی احساس خوبی دارم .

والان بیشتر از سه ماه است که درین دفتر جدید با همکاران جدید مصروفم.

درین سال من خیلی تغییر کردم وزندگیم خیلی از قبل بهتر شد  کلاس زبان رفتم  وبا دنیای فلم های خارجی به زبان اصلی آشنا شدم که برایم خیلی جذاب است. از دوماه پیش به فکر پوستم شدم و تحت تداوی یک دکتر خیلی خوب که درسش را در آم.ر.یکا خوانده هستم صورتم کمی جوش داشت وتصمیم گرفتم پیگیرش باشم

که الان خدا را شکر خیلی خیلی بهتر شده

در تاریخ یازدهم  ماه حوت(اسفند) پارسال یک پست کوتاهی نوشتم (نتوانستم لینکش را بگذارم ) وگفتم که میخواهم ازیک اسارت روحی نجات پیدا کنم

آن اسارت روحی از طرف شوهرم بود که من همیشه باید باب دل  و به میل او رفتار میکردم واین شده بود برایم یک اسارت همیشهء خدا او زور میگفت ومن مظلوم با تلنگری که خواهرم عجول بمن زد باعث شد

بنشینم وبرای اولین بار باهاش جدی حرف بزنم درد کشیدم ولی الان از آن اسارت 90 %رهایی پیدا کردم

والان زندگیم خیلی فرق کرده شوهرم ندانسته همیشه بمن ظلم میکرد و زور می گفت من هم بی گناه نبودم که ساکت مانده بودم واواصلا متوجه نبود

از آن اسارت رها شدم زندگی برایم رنگ دیگری گرفته ومن شادترم  شوهرم الان بیشتر مرا دوست دارد وبیشتر مواظب منه ، مواظب دل من مواظب روح شاعرانه من

سال 91 یک سال پر باری بود برایم ومن هر چی فکر میکنم میبینم چه زود گذشت 

 این روز ها همه شما در حال دور شدن از دنیای نت هستید

ومن سخت احساس تنهایی میکنم ما همان طور که گفتم به هیچ سفری نمیرویم وفقط یک روز رخصتی(تعطیلی

) داریم تنها  روز اول سال ولی با اصرار ما رئیس یک روز دیگر هم به ما مرخصی داد که با جمعه میشه سه روز

این سه  روز را احتمالا میرویم میله(پیک نیک) ودر طبیعت بکر شهرم خوش میگذارنیم امشب هم در یک مکان تاریخی در  محفل شعر خوانی و موسیقی دعوتم که مطمنم خوش میگذرد این محفل به پیشواز از سال نو است

فردا هم من میام سرکار وشاید آخرین پستم نباشه میخواهم در پست بعد در مورد آرزو هایم در سال آینده بنویسم 

سال نو همه مبارک ومیمون

خدایا شکرت به خاطر همه نعمت های که درین سال ارزانیم کردی

بعداً یادم آمد نوشت: دیروز رفت آرایشگاه والان یک خانم متاهل با کله آناناسی به رنگ  تنباکویی وابرو های خوشگل داره برای شما مینویسه خوب معلومه که این کله آناناسی  تنباکویی زیر روسری سیاه من پنهانه نکنه انتظار داشتید همچنان با زلف افشان بشینم پشت میز کار؟

ادامه نوشته

خاطرات هفتمl+ ادامه مطلب

پس نتیجه این شد که به همان روال معمول بنویسم

زمان کودکی ما صادرات کالا های خارجی کم بود وخیلی گران یعنی هر کس نمیتوانست بخرد

اکثرا برای دختر بچه ها  مادر هایشان لباس میدوختند حتا مثل الان این همه آرایشگاه نبود من وخواهر هایم همه مان موهای لخت وصافی داریم

و همیشه مادرم موهای مارا قیچی میکرد ومدلش هم این طوری بود که از پیش رو تا روی ابرو ها واز پشت سر تا زیر گوش ها از آنجا که رشد موهای ما خواهر ها زبانزد فامیله آنقدر مادرم موهای مارا کوتاه کرده بود که دیگر درین کار ماهر شده بود ویادمه من وعجول همیشه دوست داشتیم مادر موهای مارا کوتاه نکند ودوست داشتیم موهایمان بلند باشد

من آن در کودکی موهایم بور بود جالبه خیلی رنگش روشن وخودم هم سفید بودم الان که بزرگ شدن رنگ بور موهایم به قهوه ای ورنگ پوستم سبزه شده

اصلا کسی باور نمیکند من در خوردکی موهای زردی داشتم

آن زمان دوبین بوده ولی نه مثل الان ، و مااولین عکس های که از کودکی  داریم چندتا عکسی بوده که در ایران گرفته بودند حیف که من تنبلی کردم وآن عکس ها را اسکن نکردم وگر نه الان میگذاشتم ومطمنم جالب بوده

یکی از عکس ها اینطوری است که پدرم همچنان استوار رشید با قدی بلند با  پیراهن راه راه سفید وشلواری قهوه ای  ریش تراشیده ولی سبیل داشته قسمت جلو سرش کم مو تر از بقیه سرش معلوم میشه ایستاده ومادرم چادر سیاه به رسم ایران سرش با چشم وابروی خوشکل ومظلوم ،خواهرم عجول تپل در بغل مادر انگشت عجول در دهنش ومن جلو پای پدر ایستاده ام پیراهن آبی رنگی دوخت خارجی تن منه کفش های چبلی(نمیدانم شما چی میگویید ) بوت نیست مثل صندل ولی مال بچه های کوچیک

پایم بوده واز قضا انگشتم به دهنم سر این موضوح مدام من وعجول کل کل میکردیم او میگفت تو به من سیالی(حسودی) کردی من میگفتم نه خیر تو بمن حسودی کردی.

وچند تا عکس دیگه از پارک ها و  مرقد فرودسی ودیگر جاها حالا  که فکر میکنم این مهاجرت اگر  هیچ منفعتی به ما نداشت حداقل این عکس ها را که داشته وگر نه نمیدانم حالا عکسی از کودکیم داشتم یا نه.

 درین قسمت از زندگی من هیچ وقت ندیدم که مادر وپدرم با هم دعوا کنند ویا حتا بحث وگفتگو داشته باشند زندگی آرامی داشتیم مادرم زن زندگی بود آرام وصبور پدرم هم مرد زندگی بود متین و بردبار پدرم کارش ر ا وسعت داد وضمن اینکه مغازه را داشت تجارت های کوچکی را هم شروع کرده بود سفر های داشت به ایران و بعضی از شهر های داخلی و روز بروز وضع مالی اش بهتر ویهتر میشد.

دیگه کم کم به  سنی رسیدم که باید میرفتم مکتب( مدرسه) برای شامل شدن در مکتب باید عکس میگرفتیم

وروز قبلش پدر مرا با خودش به دکانش برد ووقتی سرش فر صت شد(خلوت شد)  مرا برد به عکاسی، مادرم لباس تمیزی به تنم کرده بود وموهایم را شانه کرده بود ودوتا گل سر خشگل پروانه به دو طرف موهایم زده بود.عکاس موهایم را دوباره باشانهء خودش شانه کرده وگل سرهایم را  جابجا نمود زیر دوبغلم را گرفت ومرا روی چوکی(صندلی) نشاند که خیلی بلند بود کمره(دوبین) اش خیلی کهنه وقدیمی بود دستش را داخل یک چیز آستین مانندی کردی وبعد عکسم راگرفت

عکس سه در چهار نیمه رنگه ای بود ازآن عکس پدر چند تا چاپ کرده بود که متاسفانه سر این لج ولج بازی های مان من وعجول همیشه وقتی جنگ(دعوا) میکردیم میدویدم ومیرفتیم سراغ  آلبوم وعکس های تنهایی مان پاره میکردیم   چه انتقام گرفتن مزخرفی .

چه کار احمقانه ای الان مثل چی بگم پشیمانم اگر از آن عکس هم د اشتم الان برای تان میگذاشتم افسوس.

هنوز زمان حک.ومت داکتر ن.ج.یب بود ودر مکاتب(مدارس) دختر ها وپسر ها با هم درس میخواندند.

فردای آن روز پدر مرا برد ودر مکتب ثبت نام کرد ازین مکتب خاطرات بسیاری دارم که باز در آینده برای تان خواهم نوشت ما اینجا دبستان ودبیرستان ورهنمایی وازین حرف ها نداریم

از صنف(کلاس) اول شروع میشود وهمین طور پیش میرود صنف اول ، صنف دوم، .....تا صنف دوازدهم.

مکتب بزرگی خیلی بزرگ ،اصلا این مکان مربوط به تحصیلات عالی میشه وآن زمان به خاطر نبود امکانات یک تعمیر (ساختمانی) را برای ما اختصاص داده بودند. پر از درخت های سرو، ناجو(کاج) شمشاد های بلند و سبزه های بسیار این محیط روح مرا شاعر کرد یعنی اگر کسی بپرسد چی باعث شد شما شعر بنویسید میگم دوتا محیط باغچه خانه پدری وفضای سبز مکتبم این دو مورد خیلی رویم تاثیر داشت من تمام دوران تحصیلم را تا همان صنف(کلاس) دوازدهم را درهمین مدرسه خواندم خوب واضع است که یک دنیا خاطره دارم .

 پ:ن دیگه تا اینجا بسه دوستان حالا ماندم که روزانه هایم را کی وکجا بنویسم

ودیگه اینکه یک خوش خبری یک سری از عکس های شهرم را ازین پس در ادامه مطلب میگذارم که مطمنم خیلی اسقبال خواهد شد

دوستان هر کاری کردم نشد که عکس آپلود کنم زیاد بلد نیستم خوب بعدا بیشتر سعی میکنم شاید شد

ادامه نوشته

نظر خواهی

دوستان یک عده نظرشان اینه که من کلا بالهجه خودم بنویسم البته من نمیتوانم کلا با لهجه بنویسم مثلا

لهجه (ه.راتی) چون آنوقت خوندنش برای خود من حتا مشکله چی رسد به شما

آخه لهجه ما نوشتنی نیست ما با همدیگر هم اگر مسج هم بدیم همینطوری مینویسیم

پس من آنچه مینویسم فارسی دری است

من مشکلی ندارم به نوشتن میترسم شما آنوقت درست متوجه منظورم نشوید واین طوری من با تعداد زیادی از

کامنت های سوالی روبرو میشوم که باید جواب بدهم

از طرفی من در هفته سه روزش را خارج از دفتر در ماموریت های کاری هستم

ومیماند سه روز دیگر که آنهم پنجشنبه تا ظهر سرکاریم و خوب وقتی هم در دفتریم کلی کار دفتری داریم 

اینطوری کمتر میتوانم پست جدید بگذارم 

ولی باز هم اگر شما بخواهید من حاضرم این کار بکنم

احتمالا فردا اینجا رخصتی است به خاطر یک روز خاص تا شنبه بگویید چی کار کنم

مثل قبل بنویسم با توضیح به لهجه خودتان یا توضیح ندهم

منتظرم دوستان خوبم

خاطرات ششم

میخواهم بیشتر از خونه و سرک(خیابان)ی که خانه مان در  او بود برایتان بنویسم ، سقف  اطاق ها ی خانه مان  گنبدی بود

با همان باغچه که سال به سال شمشاد هایش قد میکشیدند از آنجا که من وخواهرم عجول سر هر چیز دعوا وکل کل میکردیم هر چیزی درین خانه بود بین خودمان بخش(تقسیم) میکردیم

مثلا در باغچه خانه دوتا درخت انار بود یکی مال من یکی مال او که مال من شیرین بود وانار های درخت او ترش

دوتا درخت بهی(به) یکی مال من یکی مال او ،دوتا آلبالو  سه تا سیب که این بار یکیش را داده بودیم به خواهر کوچکتر مان (مهربان) که سرش ازین حرف ها باز نمیشد

واینطوری کمتر باهم مشکل داشتیم هر کدام باید درخت های خودش را آب میداد

یادمه بهار که میشد من وخواهرم عجول با اینکه از من کوچکتر بود ولی همیشه خدا یک قدم از من جلو میزد

در باغچه خانه بذر میکاشتیم

مثلا دوتا لوبیا میکاشتیم وروز هزار بار میرفتیم بالای سرش وبا دقت میدیدم که جوانه زده یا نه

وخلاصه لحظه که با جوانه های سرزده از خاک روبرو میشدیم از شادی فریاد میزدیم ومادر را صدا میکردیم که بیاید وببیند یک روز دانه کاشته شده من زودتر جوانه زده بود شاید بخاطر موقعیت بهتری که داشت مثلا در آفتاب بیشتری بوده ، که عجول اینقدر غصه خورد واینقدر اطراف بذر کاشته اش را ناخنک زد تا از زیر زمین جوانه دانه را بیرون کشید ودیگر پز دادنش شروع شد

من این  وخواهرم عجول قصه های زیادی داریم که بعد ها بیشتر خواهم گفت

یک روز به خانه یکی از فامیل های دور که در قریه زندگی میکردند وگاو  گوسفند ومرغ و ازین چیز ها

داشتندر فته بودیم

آنقدر من وعجول بادیدن اینها ذوق کردیم که سر آمدن صاحب خانه دوتا از جوجه های مرغش را به ما داد مرغ های طبیعی نه ازین ها ی که الان است ماشینی ها

از ذوق شب اول هر دم میرفتیم وجوجه ها را از آشپزخانه میاوردیم داخل اطاق ومادرم که مثل همیشه وسواس پاکیزگی داشت  ناراحت میشد وداد وبیداد میکرد

جوجه ها که بزرگ شدند مال من یک ماکیان(مرغ تخم گذار) سیاه پرکلاغی شد و جوجه عجول یک خروس دم طلایی  با بالهای گل باقالی شد   در همان  بعد از ظهر های که مادر غرق خواب بود ساعت ها مرغ ها را دربقل میگرفتیم وناز ونوازش میکردیم آخه مادر هیچ وقت دوست نداشت ما دست های مان را به مرغ ها بزنیم .

مرغ من به تخم آمد هر روز بعد از ظهر ها اول آنقدر قد قدقدها میکرد وهر طرف میگشت وبیتابی میکرد

مادرم میگفت آزارش ندهید میخواهد تخم کند (تخم بگذارد) وبعد میرفت داخل  مطبخ وروی  کیسه گونی  بزرگی که داخلش ذغال بود مینشست

با قد قد ها قدقدها بلاخره بسختی تخم میکرد من بارها شاهد بودم ،

هر چند که باز مادرم نمیگذاشت ومیگفت بگذارید تنها باشد تا راحت تخم کند . خروس عجول صبح ها وظهر ها وعصرها اذان میداد  واینطوری که یک بار  خروس عجول اذان میداد  وباز به جوابش خروس همسایه وباز خروس ما
من با  این گونه صدا ها عادت دیرینه دارم دیگر ازین صدا ها الان در دور وبر ما هم کمتر شنیده میشود تا اینکه یک شب خروس عجول که کمی مریض حال معلوم میشد پدر کنار باغچه سرش را برید عجول گریه کرد

آن موقع ها مثل الان مرغ ماشینی به اینجا وجود نداشت فقط شنیده بودیم در ایران مرغ ماشینی است ومثل الان مرغ فراوان نبود

اگر کسی میخواست مرغ بخورد باید ازین مرغ های خانگی میخرید ومیکشت

شبش مادر مرغ  و پلو پخت  دقیق یادمه عجول لب به مرغ نزد . وناراحت بود هرچند پدر برایش توضیح داده بود که مریض بوده وچاره نداشته

چند شب بعد از این اتفاق یک شب مادرم شنیده بود که مرغ من هم با اینکه ماکیان بود وماکیان اذان نمیدهد

 اذان داده بود آنهم به حالتی نابلد وناشی وصبح به پدرم گفت ومن دیدم که پدر ومادرم دارند پچ پچ میکنند

وتصمیم شانرا گرفته بودند آنها به این باور بودند که اگر ماکیان اذان داد باید او را بکشیم زیرا شگون بد دارد

واینگونه شد که ماکیان سیاه مرا هم سر بریدند وچند وعده غذای های لذیذ خوردند

یخنی مرغ ، چلو مرغ ، شله مرغ ؛ مرغ چاق چله ای بود و خوب واضع است که برمن بد گذشت وسخت بود .

خوب داشتم از خانه میگفتم دروازه حیاط که ما بهش میگیم در سرای به کنار خیابان باز میشد

وآنطرف خیابان چندتا خانه بیشتر نبود بقیه اش زمین های زراعتی بود که در بهار وتابستان سبز بود معمولا زمین ها را علف (یونجه ) میکاشتند

ودر بهار میدیم خانم های که از بین یونجه ها سبزی های وحشی را میچیدند وگویا با اسفناج یکجا میپختند

آن موقع ها سرک(خیابان) خلوت بود وبه اندازه الان موتر(ماشین) نبود

هر چی فکر میکنم هوای آن موقع های دلنشین تر از الان بود دراین خیابانی که  خانه مابود  همه خانه ها بدون استثنا  یک طبقه بود با سرای(حیاطی)بزرگ وسبز

چقدر بده که الان جای آن خانه های ویلایی را همه چند طبقه های خشن وبلند گرفته .

بقال نزدیک خونه ما مردی بود که یک چشمش کور شده بود ونمیدانم به چی خاطر مرد گران فروشی بود وپسر جوانی هم داشت که او بهتر از پدرش بود

این مرد حبیب الله نام داشت وچند تا دختر  داشت که روز ها میامدند  ودر دکان پدر شان بودند

یکی از دختر هایش یکروز که پشت میز نشسته بود در حالیکه پدرش به نماز رفته بود یک مرمی  (گلوله از روبرو به پیشانیش خورد ومن در  پیاده روی خانه با بچه های دیگر بازی میکردم

که دیدم راحله را روی سرک دراز کشیدند از پیشانیش خون جاری بود

دویده خبر را به مادر رساندم و راحله تا رسیدن با شفاخانه(بیمارستان) تمام کرده بود راحله دوست وهمبازی

من آن زمان زمان ح.ک.ومت ریاس*ت جمه.وری  (داکتر نج*یب ) بود دست نشانده خلق.ی های تابع دولت

شوروی وقت .، آنزمان هر طرف گلوله میبارید .

فکر کنم کافی باشه باز زیاد میشه

خسته نباشید دوستای گلم


خاطرات 5

خوب   تا اینجا رسیده بودم که پدرم خانه دیوار به دیوار آن خانه که مینشستیم را خرید ومدتی در اون خونه مستاجر داشتیم

این مستاجر سه تا دختر داشت به اسم های نسیمه، نفیسه، عاطفه  بازی های بسیاری باهم کردیم اون موقع ها مثل الان نبود که ما برای بچه هایمان اجازه بیرون رفتن از خونه را نمیدهیم

بعد از ظهر های داغ تابستان که مادر هایمان خواب میشدند ما بچه ها  که خواب نداشتیم میرفتیم خونه این دختر ها وبا اینها بازی میکردیم

بازی های بسیاری از جمله  عروسک از پارچه میساختیم واینطوری بود که از یک چوب به اندازه انگشت که دورش را پارچه میپیچیدیم وصورتش را از پارچه سفید درست میکردیم برای دامن  از پارچه های پوف زری کار میگرفتیم اینطوری هر کدام مان عروسک های زیادی داشتیم

در آن موقع معمولا لباس ها را میدوختند ولباس آماده نبود ویا کمتر بود  خیاط باقی مانده پارچه را به صاحبش پس میداد که این پارچه ها میشد وسیله بازی ما دختر ها.

(خیلی بده که من تا حالا یا فرصت نکردم ویا وقت نگذاشتم ازین عروسک ها برای دخترم درست کنم  باید این کار را بکنم پیش از آنکه دیر شود)

بازی دیگری که ما داشتیم بی خیال از نظافت واین حرف ها از گل برای خودمان ظرف درست میکردیم از کنار های باغچه گٍل ها را  میگرفیتیم وبا دست بشقاب ،پیاله، کاسه و غیره درست میکردیم میگذاشتیم در آفتاب خشک شود

اون موقع ها که موم نبود واصلا اقتصاد خانواده ها اجازه خرید این چیز ها را نمیداد اگر هم میبود.

تا اینکه بلاخره مادرم پدر را وادار کرد که برویم خونه خودمان پدر خونه را ترمیم کرد این خونه به این شکل ساخته شده بود که در یک گوشه سرای (حیاط) تختی بود که منتهی میشد  به  دهلیز(هال)  کوچکی که  در داخل اون سه اطاق بود اطاق های کوچک دوازده متری قسمت آخر این هال راه پله ء بود که به زیر زمین میرفت وزیر زمین انباری ما بود.

آشپز خانه که آن موقع ها میگفتیم (مطبخ)در بیرون از ساختمان در گوشه دیگر این حیاط بزرگ بود  در داخل مطبخ دیگدان ها بود که با چوب غذا میپختند ودر کنارش حمام قرار داشت

ودر آن گوشه دیگر حیاط دستشویی بودکه آن زمان (کنارآب)میگفتند.

شاید سوال خلق شه که یعنی چی یعنی الان این اسم ها عوض شده؟ بله از برکت مهاجرت ها بیشتر کلماتی که 15سال پیش استفاده میشد الان دیگه از مد افتاده به خوب وبدش هم من کاری ندارم

قسمت عمده این حیاط باغچه بزرگی بود که زیباترین قسمت این خانه بود

پدرم حیاط راسمنت( سیمان)   وخونه ها  با گچ سفید کرد تا هنوز ذوق وشوق مادرم یادمه روز های اولی که به خونه خودمان رفتیم مادرم زن پاکیزه بود وهست برای این میگفت دوست دارم خونه از خودم باشد

پدر عاشق باغچه بود ویادم میاد که دور تا دور این باغچه را شمشاد کاشت وبعد یک ردیف گل های رز صورتی ،  رز های سرخ مخملی ، زرد ،   وسط باغچه را هم به چند حصه تقسیم کرده بود یک قسمت ریحان  یک قسمت بوته های گل پتنی یک قسمت بادنجان  بادنجان رومی(گوجه) فلفل و چیز های دیگری میکاشت

هر سال یک نوع نهال میوه غرس میکرد وهمیشه خدا صبح ها بعد ازاینکه نماز را درمسجد ودر جماعت میخواند با یک بیل کوچکی که داشت میافتاد به جان باغچه وبیخ نهال ها را سست میکرد وبلند بلند آواز میخواند

پدرم مردی شوقی وسرشار بود مهربانیش را در کمتر کسی سراغ دارم پدرم آه پدرم...

دیگه ما سه خواهر ویک برادر بودیم که مادرم بچه بعدیش را بدنیا آورد این بچه نیز دختر بود اسم این خواهرم را میگذارم (یلدا) همان موقع ها هم میخواستیم اسمش را یلدا بگذاریم که نشد 

زندگی بهترین روز هایش را سپری میکرد هر چند که دغدغه سیا.ست آن زمان همیشه در ذهن پدرم بود

همانطور که گفته بودم پدرم دوبرادر داشت ویک خواهر اینها خانواده فرهنگی وباسوادی بودند نا گفته  نماند که به غیر از پدرم هفت جدم همه حافظ قرآن شریف بودندواین میراث را پسر عمویم هنوز حفظ میکند

عمویی بزرگم  به مدرک (مولانا) رسیده بود که این در اون زمان مدرک بزرگی بود که از مدارس  علوم دینی میگرفتند.

عمه ام دانشگاه خونده  ومعلم وبود تا هنوز هست که این هم درجه قابل تاملی است آنهم برای زنان آن موقع ها. عمویی بعدی من در دانشگاه(کابل) رشته  انجینیری(مهندس میکانیکی) را خوند ومتاسفانه پایان دوره دانشگاهش مصادف بود با حمله *روسها به کشور مان واین عمو از همان کابل مستقیم به جبهه* جنگ رفت و به حذب*مجاه*دین وقت پیوست

که بعد ها به ایران مهاجر شد وبا خانواده اش تا سالها در کشورتان مهاجر بود

واز خاطر این کاکا( عمو) پدرم دربدری های بسیاری را کشید از حکو.مت های مختلف چون که برادر ش مخالف ح.ک.ومت بود.

روز های من در آن زمان اینطوری سپری میشد که صبح ها میرفتیم مسجد ونهار میامدیم خانه باز بعد از ظهر با اینکه کوچک بودم باز هم برای کمک به مادرم ظرف ها را میشستم برای شب برنج نم(خیس)میکردم وباز باخواهرم عجول و دختر های همسایه میرفتیم مسجد خونه ما در کنار خیابان عمومی بود خیابانی که آن موقع ها خاکی بود پیاده روها   هم خاکی بود .

از زیر سایهء درخت های  بلندناجو(کاج) روزی چندبار میرفتیم ومیامدیم مادرم برای من یک چادر نماز دوخته بود نه به خاطر حجاب واین حرف ها

همینطوری برای اینکه من دوست داشتم چادر گل گلی ام را سرم میکردم قرآن را در بغلم میگرفتم واز کیسه گونی بزرگی سنجد که پدر برای ما خریده بود کیسه هایمان  (جیب هایمان)را پر از سنجد میکردیم( آن موقع ها مثل الان این همه چیپس و پوفک وهل هوله نبود بچه ها تغذیه های درست تری داشتند ) ومیرفتیم مسجد درس میخواندیم وبازی میکردیم

روزگار خوبی بود....

پ :ن دوستان همینطوری خوبه یا سریعتر پیش بروم؟

فیلم زیاد دیدم که الان دقیق یادم نیست فقط بهترین هایشان (سفیدبرفی ) بود یک فیلم خارجی 2012

وتعداد زیادی ایرانی ....

هشت مارچ

هشت مارچ روز جهانی زن است

ودر کشور من این روز را تجلیل میکنند

این روز بر همه زنان دنیا مبارک

آپلود عکس رایگان و دائمی" />پ:ن  بچه ها اونجا چی خبره مثل اینکه برف باریده آخه سرمای خشک خالیش به ما رسیده هوا سرد شده غیر قابل باور تا دیروز گرم گرم بود

روزانه نویسی

دوست دارم یک پست بلند در مورد چگونگی برگذاری مراسم سال نو در اینجا بنویسم

ولی الان تازه از سفر( به حومه شهر )به خاطر  کارم برگشتم وخسته ام سردرد دارم شدید

کار های خانه تکانیم تقریبا تمام شده فقط قسمت سختش که همان شستن دستشویی وحمام است مانده

که آنرا هم باید انجام بدهم با اینکه هر جمعه کارگر دارم ولی دوست ندارم بگذارم دستشویی را  بشوره دلم

نمیاد میترسم آه وناله بکشه وگناه داره به نظرم از لحاظ اخلاقی خوب نیست

دیگه شهر ما سبز سبز شده 

ما اینجا به استثنای بعضی از مناطق سال نو را عید نمیدانیم وتنها عید همان عید رمضان وعید قربان را عید داریم.

خانه تکانی میکنیم سفره هفت سین را نداریم ولی به یک شکل دیگه آنهم مردم کابل ومزار شب سال نو

(سمنو)درسته؟ پخته میکنند وهفت میوه درست میکنند که هفت نوع آجیل مثل مغز بادام زمینی ؛بادام درختی،

مغز پسته،کشمش،ووووو

را چند روز پیش درآب میگذارند ویک چیز خوش مزه  بدست میاید ودر روز های نوروز دارند.

سال نو لباس نو نمیپوشند به استثنای بعضی جاها

چهارشنبه سوری هم نداریم پس چی داریم ؟هاهاهاها

خانه تکانی داریم روز اول سال یا روز نوروز حتما از خونه بیرون میرویم وبه کوه ودشت صحرا میزنیم

سبزه میکاریم همه نه بعضی ها(من خودم میکارم دوست دارم)

وسال نو را هم به همدیگر تبریک میگیم وآرزوی سلامتی برای همدیگر میکنیم ودعا میخوانیم.

در بازار ها ماهی قرمز کوچک میفروشند وشوهر ما از چند روز پیش دوتا ماهی سرخ خرید داخل تنگ انداختم

وگذاشتم روی اپن آشپزخانه با اینکه اصلا ازین کار خوشم نمیآید وبرای ذوق بچه این شوهر ما حرف گوش

نمیکنه ومیخره.

عکس هم گرفتم بعدا میگذارم.

سیزده را هم بدر میکنیم ومیرویم (میله) ما به پارک رفتن وبیرون رفتن میگویم میله شما چی میگوید؟

دیگه ببخشید خسته ام بی نظم وبهم ریخته نوشتم چیز دیگری به ذهنم نمیرسد 

اینجا به اندازه ایران روز های آخر سال شلوغ نیست وپر جم و جوش نیست

از آخر های ماه حوت(اسفند )خوب لذت ببرید دوستان

 یادم رفت بگم ما اینجا فقظ روز اول سال رخصتی عمومی داریم از فرداش باید بریم سرکار

خیلی بده اینطوری نه؟

کلا شما خیلی تعطیلی دارید خوش به حالتان...

خاطرات 4

زندگی ادامه داشت پدرم درمغازه ای کفش فروشی مشغول کار  بود مادرم با همسایه هایش در همان خانه  زندگی میکردند بدون هیچ گونه برخورد بدی .

زن همسایه مان  بعد از آن دخترش دوقلو زا بود دو سال یک بار یک شکم دوقلو بدنیا میاورد  شکم اول یک دختر ویک پسر بودند که هر دو با ما بزرگ شدند وباهم بازی کردیم باز یک دختر تنهایی دنیا آورد .همین طور باز یک شکم دیگه دوقلو اینها دوتا دختر بودند یکی شان مرد وخلاصه این زن همسایه از مادرم جلو زده بود یک سال یک قلو ویک سال دوقلو همین طور هم ادامه میداد.

من هیچ وقت نتوانستم خودم را حتی برای یک لحظه جای مادرم قرار بدهم چه برسد به جای آن زن همسایه که چون ما به شوهرش میگفتیم کاکا(عمو) به خودش هم میگفتیم زن کاکا(زن عمو)

تا جای یادم میاید مدام این مادرم وزن کاکایم یا حامله بودند یا بچه شیر میدادند وچقدر آرام بودند اصلا به اندازه که من الان سر این دختر یکی یک دانه ام ناراحت میشوم عصبی میشوم اونها سر این همه بچه نمیشند چرا ؟ واقعا چرا ؟ عجب حکمتی داره خدا.

گفتم که پدرم پولدار شد ویک خانه خرید آنهم دیوار به دیوار همین خانه عمو خوانده مان  دیگر مادرم خانه دار شده بود وخوشحال سرحال خانه اون موقع ما بهترین وشیک ترین خانه آن منطقه بود .

با اینکه خانه خریده بودیم ولی بازهم این عمو وزن عمو خوانده مان نگذاشتند که مابرویم خانه خودمان وما چند ماه دیگر هم با اینکه از خود خانه داشتیم درخانه ء شان ماندیم وخونه خودمان را دادیم به مستاجر

دوست دارم بیشتر توضیح بدهم از آن زمان وآن اتفاقها چون برایم خیلی خوشآیند اند.

این عمو مادر پیری داشت که  نوه هایش نه نه جان صدایش میکردند. وما یعنی من خواهر هام عجول ومهربان هم برایش نه نه جان میگفتیم زنی بود چاق وسبزه گاهی آنقدر مهربان بود که نگو وگاهی عصبی میشد وداد وبی داد  میکرد. پیر زن داغدار بود پسر جوانش که نامزد داشت در جنگ کشته شده بود وجنازه اش را برایش آورده بودند

اسم پسرش (ودود) بود خوب یادم میاد عکس این ودود با یک قاب بزرگ روی دیوار خانه اش بود هر روز بعد از نماز روی جانمازش مینشست به قاب عکس خیره میشد ذکر میخواند واشک میریخت .

ویا کنار گاز(گهواره) نوه هایش ویابرادرم که اسم اون را هم میگذارم(صبور) اسمش صبور نیست ولی چون خیلی بچه صبوریه  ,صبور مینامیم

برای  همان دوقلو ها لالای میخواند وگریه میکرد دلش خیلی درد داشت دوسال بعد از پسرش تاب نیاورد

وسرطان گرفت فوت شد.

در حیاط خاکی آن خونه بازی های بسیاری یاد گرفتم از این دختر های همسایه واز بقیه نوه های   دختری نه نه جان که میامدند خانه ءدایی شان .

بازی های مثل چشم گیرک(چشم پتکان)نمیدانم شما چی میگوید گرگم به هوا یا همچین چیزی

از یک تخته و چند تا خشت الکلنگ درست کرده بودیم

بچه های همسایه های دیگر میرفتند مسجد برای خواندن ویاد گرفتن قرآن کریم ومن هم لج کردم که مرا هم به مسجد کنید

اینجا رسم است بچه ها را از سن پنج سالگی قبل از اینکه به مدرسه بروند به مسجد میروند

ومن هم در سن نمیدانم شاید چهار ونیم سالگی مسجد رفتم.

روزی که شامل مسجد شدم را خوب یادم هست. مادرم برایم تشکچه کوچکی از پارچه دوخته بود وداخلش را پنبه کرده بود. چون آن زمان مساجد فرش نداشت این تشکچه را زیر پای مان پهن میکردیم همهء بچه ها داشتند پیر زنی که پیشتر ذکرش رفت در  حیاط خانه تنوری داشت که داخلش با اتش چوب نان میپخت

آن وقتها همه نان خانگی داشتند نان های بزرگی که از گندم سبوس دار بود وچقدر هم مزه میداد.

هفته یک بار نان میپخت وآخر سر هم از همان خمیر (قلف) * درست میکرد.

این قلف ها خیلی خوش مزه بود همان روزی که من رفتنی مسجد شدم از همان قلف ها یک کچولو برایم درست کرده بود که من با خودم ببرم به مسجد و وقت تفریح بخورم

وقتی بچه به مسجد میرود اول برایش الف وب  ت ث را درس میداد

کی درس میداد؟

آخندی مردی ملا که در مسجد بود هم پیش نمازی میداد وهم بچه های محل را سبق میداد

اخند ما مردی بود بلند قامت مندیل(عمامه) سفیدی دور سر میپیچید ولباس سفیدی هم به تن میکرد ریشش را هم بلند میگذاشت یعنی دقیق شاید تا اندازه یک وجب بود ریشش.

ما برایش (آخند صاحب )میگفتیم همیشه چشم هایش را سرمه میکشید وبوی عطری مخصوص خودش را میداد بوی عطر های مذهبی متوجه میشوید  که چی میگویم؟

طوری که خودش وسط مینشست روی زمین ویک طرفش دختر ها به ردیف مینشستیم ویک طرفش هم پسر ها  همانطور روی زمین وبا آواز بلند سبق هایمان (درس هایمان)را میخوانیدم طوری که از چند متری همه میفهمیدند اینجا مسجد است.

همینکه من مسجد رفتم این خواهرم عجول که همیشه خدا از سنش جلو بود در سه سالگی لج کرد که من هم مسجد میروم چرا فلانی (خودم) میرود من نروم؟

خلاصه من وعجول ودختر همسایه مان آناییتا هر روز با هم میرفتیم مسجد از صبح تا وقت نهار وباز بعد از نهار تا عصر هر روز ....

چه روز های بود وچه زود گذشت انگار دارم از دیروز حرف میزنم.

شهر من درخت های بلند ناجو (کاج)دارد وبه این خاطر به شهر (استان) ناجو ها مشهور است خیابانی که خانه ما در او قرار داشت دو ردیف در دو طرف خیابان ناجو های بلند بالای قرار داشت ودارد که بسیار زیباست.  ناجو های که درچهار فصل سال همیشه خدا سبز سبزاست

واز طرفی شهر من با باد هایش هم معروف است(باد های صد وبیست روزه)  وقتی باد ازلابلای این برگ های سوزنی ناجو ها میگذشت عجب صدای قشنگی بود صدای که تا سالها شب های گرم تابستان که درحیاط خانه زیر سقف آسمان میخوابیدیم لالایی شب های من بود .

این ناجو ها دانه های درشت دارد که میریخت ریز درخت ها وما میچیندیم ومیشد اسباب بازی های ما.

راستی شهر من همان شهریست که در آغاز کتاب (هزار خور.شید .تا.بان) تعریفش آمده . شهر من آرامگاه بزرگان بسیاریست

مثل (خواجه عبد.الله.انصا.ری) ( عبد.الرحمن. جامی) وبسیاری دیگر ...

راستی کسی هست از شما ها که اینها را بشناسد؟

وشهر من شهر مناره های بزرگی است که درزمان تی.موریان ساخته شده

شهر من جای های باستانی وتاریخی زیادی دارد که بعد ها در لابلای خاطراتم خواهم گفت .

فکر کنم دیگه بس باشد.

پ:ن قلف با(  فتح ق و کسره ل و ف) یک نوع نانی است که خمیرش  همان خمیر معمولی را در یک قابلمه در مقداری روغن میریزند وداخل تنور میگذارند.

 پ:ن 2 به خاطر کامنت ها من لازم دانستم پی نوشت دوم داشته باشم

بعضی از کلماتی را که من مینویسم مربوط به سبک نوشتاری خاص خود ماست که کمی با شما فرق دارد شاید شما فکر کنید غلطی املایی است من ناراحت نمیشم اگر بگویید ومن بیشتر سعی میکنم طوری بنویسم که شما بفهمید .

 درخت ناجو   همان کاج است

سبق هم درس خواندن است به لهجه ما

قلف هم درسته ,نانی کلفتی که در روغن پخته میشه وما میگذاریم در قابلمه وقابلمه را در تنور , ما بهش میگیم (قلف)

روزانه نویسی

امروز یکی از دوستان وهمکلاسی های دانشگاه همه همکلاسی ها را دعوت کرده خانه اش همان دوستم محبوبه که در چند پست گذشته ازش حرف زدم همان  که با خانواده شوهرش مشکل داشت

چون روز شنبه هم مرخصی گرفته بودم امروز دیگه روم نشد از صبح نیام سر کار این بود که آمدم وساعت 12 از ریس اجازه گرفتم ومیروم  دخترک را به خانه مادرم گذاشتم تا عصر خیالم راحت باشه وتا هر موقعی که خواستم باشم اونجا.

احتمالا روز خوبی خواهد بود بعد از مدتها دوستان صمیمی دور هم خوش میگذره لباس هایم را آورد که از همین راه دفتر شوهری بیاید دنبالم ومرا ببرد خوش به حال آنهای که خودشان رانندگی میکنند کاش من هم بلد بودم الان خودم میرفتم

لباس یک تونیک خوشکل دارم با ساپورت سیاه مپوشم وهمان کفش براق سیاه را که چندی پیش خریده بودم را هم با هاش میپوشم موهایم را هم کلیپس میزنم دیگه آرایش هم همان جا میکنم چون من اصلا در محل کار آرایش نمیکنم

تنها آرایشم در محل کار یک ضد آفتاب با یک مداد سیاه که به چشمم میکشم هستش وگاهی هم لب چرب میزنم

 برای خانه تکانی هم اقدام های اولیه را کردم مثلا یخچال را کامل شستم وکمی کمد های لباس ها را مرتب کردم هنوز کلی کار مانده....

ودیگه اینکه این روز ها درخت های پر از شگوفه شهرم دیدنیست وخبر از آمد آمد بهار داره


ممنون از همه آنهایی که خاطراتم را میخوانند چه اونهای که کامنت میگذارند وچه آنهای که خاموشند

عکس از شگوفه های شهرم از پنجره اطاق کارم بلد نیستم عکس را بهتر ازین بگذارم نمیدانم چرا نصفش میادآپلود عکس رایگان" />


خاطرات کودکی سوم

مادرم همیشه  مهاجرت را اینطوری برایمان قصه میکرد میگفت تمام آنچه نداشته مان را فروختیم به استثناء همان دو تا پلاس شرطرنجی(گلیم) وقرآن پدرم را که همیشه میخوانده ودر پشت جلدش سنه تولد مرا با خط خوش خودش نوشته بوده داده به زن عمویم وزن عمویم بدست بچه قرآن خوانش داده واو در مسجد قرآن خواندن یاد گرفته وآن قرآن پاره شده واینطوریست که روز دقیق تولدم یاد کسی نمانده ومادرم میگوید فکر کنم 24 جوزا(خرداد ماه )بوده است ولی یادم نیست که در چند شنبه بود

مادرم تعریف میکند که چند دست لباس مانرا در یک گره بسته ای بسته وبا من که دو سال یک ماه داشتم وخواهرم که چهار ماهه بوده وپدرم پای پیاده با  تنها وسیله شان یک الاغ که  نفر که رهنما ومردم را میبرده به آن طرف مرز بود، مسیر به این طولانی را طی کردند وبلاخره در تایبات شب را صبح وبه مشهد رسیدند.

 در منطقه بنام گل شهر خانه بوده از زنی بنام نه نهء معصوم که یک اطاقش را کرایه کرده بودند پدرم روز مزد کار میکرد پدر تحصیل کرده من پدر دانشگاه رفته من به زحمت کارگر سر فلکه بوده (بعد از سالها که ما دوباره برای مسافرت رفته بودیم مشهد پدرم مرا به فروشگاهی برد به نام (زیست خاور) وسنگ های کف فروشگاه را نشانم داد وگفت من این سنگ های بزرگ را از آن مسافت دور به دستهایم میاوردم وبناء اینجا را ساخت )

زندگی گویا خیلی به سختی میگذشته وبعد از ما خانواده مادری هم به ایران آمده بودندوچون پدر بزرگ پولدار بوده خانهء در همان منطقه گل شهر میخرد مثل اینکه آن زمان اف.غانها میتوانستند سند را بنام خود کنند (الان نمیتوانند)

ولی مادر بزرگ بد اخلاقم دیگر نگذاشته که باز در آنجا هم مادر وپدرم سر بارشان باشند وبروند درخانه آنها زندگی کنند.

یک سال را مادر وپدرم درغربت ماندند از آن مهاجرت تنها باغ وحش مشهد آنهم به شکل خواب یادم مانده وخانه نه نه ءمعصوم که حوض کوچک آبی داشت با دوتا ماهی دیگر چیزی یادم نیست.

پدرم سختی غربت را تاب نمیآرد وحاضر نیست حمالی کند دوباره رهسپار وطن میشود ومیگوید اگر هم بمیریم در وطن خودمان میمیریم این یکی از خصایص پدرم بود هیچگاه ذلت وخواری دیگران را قبول نمیکرد.

واز مهاجرت بیزار بود .

اینگونه میشود که دوباره برمیگردند با کمی سوغاتی از مشهد که شامل یک سیت ظرف ملامین بود که تا سالها داشتیم ویک مکتی برنگ  یشمی به اندازه یک اطاق وکمی دیگر خرت وپرت که یادم نیست

پدر بزرگ ومادر بزرگ هم  برمیگردند و ومیایند وطن .اینبار باز به ناچار پدرم مجبور میشود خانواده اش را بیارد به خانه مادر بزرگ مادری که راضی نبوده ، میتوانسته یک خانه کرایه کند ولی خودش سربازی میرفته ودر آن زمان حرج ومرج جرات نمیکرده زن جوانش را دریک خانه تنها بگذارد مادرم دوباره زمان حملش میرسد ودر همان خانه نمناک که من وخواهرم بدنیا آمدیم خواهر دیگرم بدنیا میارد همانطور زیر دست قابله وبدن بیمارستان وکش وفش های معمول.

روزی که خواهرم  اسمش را میگذارم (مهربان) آخه خیلی مهربانه بدنیا آمد خوب یاد منه اسم خواهرم که بعد از من بدنیا آمده را میگذارم (عجول) این صفتشه خوب البته صفتهای دیگری هم داره مثلا خیلی زرنگه 

الان دیگر ما سه خواهریم  با پدر ومادرم مان درین اطاق نمناک وکوچک دیگر جای نمیشدیم.

تا اینکه دوست پدرم که او هم سرباز بود از پدر میخواهد  خانواده اش را ببرد به خانه او بدون درخواست کرایه

این دوست پدرم را که بعد ها شد عمویی ما وما تاسالها نمیفهمیدیم  عمویی حقیقی ما نیست یک زن داشت با یک دختر ومادر پیری .

واین طوری مادرم در خانه اینها آمدند وداخل یک دهلیز(هال)دوتا اطاق تو درتو از مادر وپدرم بود ودوتا اطاق تو درتو از آنها وهال و آشپزخانه وحمام هم مشترک بایک حیاط بزگ .

ازین قسمت زندگیم خاطرات زیادی دارم دیوار این حیاط دریچه کوچکی داشت که به سمت یک باغ بزرگ پر از درخت های سیب؛ آلو، شفتالو، انگور ، انار وووووو باز میشد بهار آن باغ خوب درخاطرم هست درخت های خشک وپر از شگوفه  من وخواهرم عجول دوتا سبد داشتیم روز ها میرفتیم از زیر درختها میوه میچیندیم ونمیدانم شسته ونشسته میخوردم

از باغچه سبزه میچیندیم من اکثر سبزه های خودرو را از آن زمان میشناسم بوی شانرا وحتا طعم شانرا روز های بی درد سری داشتیم من خواهرم عجول ودختر این همسایه با عروسک های مان بازی میکردیم عروسک های که نه چشمک میزدند ونه موهایشان شانه میشد من همیشه عاشق عروسکی بودیم که چشم داشته باشد وموهایش رابشود شانه زد که هیچگاه نداشتم خاله کوچکم به خاطر تداوی دستش  به  کابل رفته بود واز آنجا برایش عروسکی آورده بود که هم مو داشت وهم چشم هایش را باز بسته میکرد ومن عمری اورا از پشت شیشه کمد تماشاه کردم .آن زمان عروسک اسباب بازی مثل الان نبود که ولی باز هم خوب بود که همین باغ را داشتیم

چه بازی های کردیم درین باغ در قسمت آخر این باغ همیشه چندتا گاو بسته بود وسرشان در  آخور هایشان وعلف(یونجه) میخوردند ازین باغ شاید بیشتر برای شما گفتم این باغ از همسایه دیگرمان بود که او هم یک دریچه از خانه اش به این باغ باز کرده بود وهمسایه های آن زمان رفت آمد داشتند نه مثل امروزها.

دوسال دیگر  از کودکی من درین خانه گذشت که درین دوسال من صاحب  یک برادر هم شده بودم برادرم که خیلی هم دوستش دارم اولین پسر خانواده پسر دوست مان بود چقدر پدرم دوستش داشت واز بخت بد چقدر این بچه سختی دید در هفت روزگی که اورا دکتر ناشی ختنه کرد چقدر ازش خون آمد تا اینکه  پدر بزرگ مادری یا همان باباجانم برایش خون داد وگر نه مرده بود .

در دوسالگیش روز عقد خاله بزرگم  تخت خواب دونفرهء که به دیوار تکیه داده بودند رویش افتاد و دستش از چند جا شکست مادرم باهاش چه سختی های که نکشید . بچه خوشگلی بود از ما سه خواهر خیلی خوشگلتر بود هست دوتا چشم سیاه وپرمژه داشت با صورت سفید ولبهای سرخ وبه قول مادرم همیشه چشم میخورد.

پدرم سربازیش تمام شده بود وبا همان دوستش در مغازه کفش فروشی مشغول کار شده بود به اینصورت که مغازه از دوستش وکار وسرمایه از پدرم وضع زندگی مان روز به روز بهتر میشد ولی وضع امنیتی منطقه روز بروز بدتر..

خاطرات دوم

مادر بلافاصله بعد از عروسی باردار میشود در حالیکه پدر عسکر(سرباز) است

مادرم آن موقع ها خیلی ضعیف ولاغر بوده دختری هفده ساله وباردار...

همیشه که حرف میزدند گویا آن روز های اول زندگی، زندگی آرام وعشقولانه ای داشتند

پدرم هم سربازی میرفته وگاهی هم در دکان پدر بزرگ مادری کنار دستش می ایستاده وگویا پولی میگرفتند

پدر بزرگ مادری من مردی سخاوتمند، ساده دل، خوشرو،و مهربان بوده وهست ولی برعکس مادر بزرگ مادری

که بهش میگوییم (نه نه جان) زن عقده ای ، خودخواه، بی رحم بوده وهست 

علتش   این نه نه جانم در دو ساله گی از مادر یتیم میشود وپدرش او را به دست برادر هایش میسپارد که زن

داشتند  تا هفت سالگی پیش زن عموهایش بوده  همیشه نه نه جان برای مان از خاطرات کودکیش قصه

میگفت

تا اینکه پدرش زن میگیرد ومیاید دنبالش میرود واین دخترک زیر دست نامادری قرار میگیرد که نامادریش زن بیوه

ای بوده وچهار بچه داشته و(نه نه جان) را در سن 10 سالگی میدهد به بچه اش که همین بابا جان من است

این نامادر میشود مادر شوهر وآنچه ظلم است به حق این نه نه جان مان میکند.

گاهی که نه نه جان برایمان قصه میگفت دلم برایش میسوخت وبرایش حق میدادم او هیچ چیزی از مهربانی

مادری ندیده بود

فقط ظلم کردن وبی مهری را برایش درس داده بودند واو هم دخترک بیسوادی که در چهار دیواری خانه تمام

عمرش را محبوس بوده

وبعد هم که بزرگ میشود ومادر پنج بچه با بچه هایش مهر مادری نداشته وندارد

اینها را گفتم که بگویم با بودن مادرم که دخترش بوده ودامادش در خانه اش مخالفت داشته ونمیخواسته

دامادش داماد سر خانه باشد. ونمیخواسته  به دخترش کمک مالی کند.

از آن طرف زمان حکومت کمو.نس.تها  بوده وبرادر بزرگتر پدرم به جبه.ه ضد این دولت پیوسته بوده است

وبه این علت پدرم تحت انواع فشار های سی یا سی وقت قرار داشته است.

چنانکه مادرم همیشه تعریف میکرد  من دختر بهار بهاری هستم ودر آخرین روز های پر از گل وسبزه در خرداد ماه بدنیا آمدم .

پروسه بدنیا آمدن من اینطوری بوده که آن وقت ها وقتی زنی درد زایمان پیدا میکرده کسی به بیمارستان

نمیبرده اکثرا یک پیرزن (دایه) قابله داشتند میرفتند دنبالش ومیامده بچه که خودش بدنیا میامد بدون هیچگونه

دخالتی وهیچ گونه دوا وآمپول  دایه بند ناف بچه را میبریده وبچه را میشسته وتمام

ولی مادرم چون بچه اولش بوده وپدرم باسواد به جای اون دایه (قابله که درسش را خوانده بوده)را آوردند

قرار تعریف هایشان من خیلی خیلی سخت بدنیا آمدم کسی مرا وزن نکرده بوده ولی میگفتند درشت بودی

مادرم را خیلی اذیت کرده بودم وبدتر ازهمه اینکه از پا بدنیا آمده بودم به حدی سخت که وقتی بدنیا آمدم بی نفس بودم

پدرم میگفت وقتی بدنیا آمدی دکتر ماما با اشاره به اطرافیان گفته ساکت باشید بچه مرده است وبرای اینکه

مادرم متوجه نشود مرا از اطاق بیرون برده ودر تراس روی فرشی که انجا پهن بوده گذاشته ورفته پدرم میگفت

حالم خیلی بد بود داشتم برای مادرت نماز میخواندم که دیدم ترا مرده بیرون آوردند

بعدا این خانم ماما میاید ومرا میگیرد سرو ته میکند به دهان وبینیم شلنگ می اندازد ومن مرده دوباره زنده میشوم

خاله هایم که همه دور تا دورم را گرفته بودند جیغ شادمانی میکشند ومن میشوم اولین نوه خانواده مادری

پدر بزرگ پدری در گوشم اذان میگوید وپدرم برایم اسم میگذارد ناگفته نماند که تا زمان بدنیا آمدن کسی

نمیدانسته بچه پسر است یا دختر چون امکانات سنوگرافی آن زمان  وجود نداشته .

بعد از یک سال ونه ماه بدون وقفه مادرم خواهر بعدیم را بدنیا میارد وپدرم که  منتظر پسر است ولی باز این هم

دختر میشود.از بدنیا آمدن این خواهرم این هیچ چیزی یادم نیست آخه من هنوز یک ساله ونه ماهه بودم.

روزگار میگذرد وسختی ها بیشتر میشود.

تا اینکه به ناچار خانواده چهار نفره ما راهی راه مهاجرت بسوی ای.ران میشوند به هوای رهایی از فشار های

سی یا سی آن زمان نگو اینکه سختی هایشان بیشتر میشود.

ادامه دارد ......

سلام مهربانان

این پست قبلی خیلی بی ریخته ولی هر کار کردم نشد بهتر ازین ،

نتیجه اینکه ازین بعد باز هم در همین بلاگفا بنویسم هر چند که گاهی نوشته هایم را قورت بدهد ولی حد اقل

فونتش قابل خواندن است که .

ویک پیشنهاد دیگه :

آنهم اینکه به علت کم بود وقت چون همیشه در دفتر نیستم وزمانی هم که در دفترم کلی کار دارم میخواهم

ازین پس کامنت ها را پاسخ ندهم چون به جای اینکه  کامنت ها را پاسخ دهم میتوانم  یک پست بنویسم واین

طوری زودتر این خاطره نویسی تمام میشود.

مشکل دیگر من هم اینکه میخواهم یک راز دیگرم را هم با شما دوستان در میان بگذارم من درشهر

(استان)خودم یک پا شاعرم (آیکون زن متاهل از خود راضی )ویک وبلاگ دیگر هم دارم که خیلی قبلتر ازین

وبلاگ من ساخته شده وقدامتش بیشتره (ایکون زن متاهل با پشت چشم نازک) و هر پستش بیشتر از 100

کامنت با زدید کننده داره ولی مدتیست از برکت این وبلاگ  روزانه

نویسی که یک روز خیلی سرسری والکی  درستش کردم  به اون یکی وبلاگ طفلکی ام اصلا نمیرسم

ومدتهاست چیز

تازه ای در آن نگذاشتم وکم کم دارد ویم فراموش میشود وهوادارانش را از دست می دهد ازین پس میخواهم

گاهی به اون وبم هم سر بزنم وپست بگذارم لطفا از من آدرسش را نخواهید چرا که من اونجا با اسم شخصیت

واقعی ام معرفیم واینطوری این مخفی گاهم لو میرود ومن راضی نیستم.

به غیر از کامنت های که سوالی پرسیده باشند  را جواب میدهم البته این هم بستگی به نظر شما دارد

منتظرم ببینم شما چی میگویید؟

پ:ن مخاطب تک جان

سلام تک دارم دق میکنم وقتی وبت را باز میکنم اول صفحه ات باز میشود بعد میرود یک صفحه دیگه چکار کنم نمیتونم مطالبت را بخوانم مشکل چیه؟

خاطرات  اول

 

 

خاطراتم را از ازدواج پدر ومادرم شروع میکنم

شمارا بخدا ازمن انتظار نداشته باشید مثل خا.لد حسی.نی که داستان

 

(هزار. خورشی.د تا.بان ) را نوشته برایتان  بنویسم من در خاطره نویسی  ضعیفم.

 

خوب برویم به آغاز داستان امیدوارم خسته نشم وتا پایان این 29 سال زندگیم را تا حد توان با


جزییات برایتان بنویسم

 

پدرم و مادرم با هم همسایه بودند وتا حالا هم همان دوتا خانه پدر بزرگ مادری وپدر بزرگ


پدری من در همان کوچه در شهر قدیم ه.رات  که معروف به شهر کهنه هستش وجود دارد


خانه پدربزرگ مادری به همانشکل قدیمش واز پدری کوبیده شده ودوباره ساختندش.

 


مادرم فرزند بزرگ خانواده اش بوده وپدرش یک آدم سر شناس همان محله

 

ومنطقه وتقریبا پولدار ونام وآوازه دار اطرافیانش بوده و هست .

 

پدر بزرگ پدری مردی آرام و متین و عالم دین وشخصیتی تایید همه  که

 

تمام عم وغمش دین ونماز بوده زیاد به مال دنیا اهمیت نمیداده و تنها سرمایه اش چند جریب


 زمینی بوده که حاصلش خرج و مخارج بچه هایش
میشده  میشده وچهارتا بچه اش را بی مادر


 بزرگ کرده بوده که پدرم
کوچکترین فرزندش بوده است.

 

پدرم همیشه باحسرت میگفت مادرم را درشش سالگی از دست دادم واصلا چهره اش یادم نمیاید  .                                                                                                 

 

مادرم دختری زرنگ و خوشکل بوده وتا حد خواندن ونوشتن را  یاد داشته

 

وآنها را هم آخندی میامده خونه شان وبرای شان درس میداده نه اینکه اون

 

زمان مدرسه نباشد بوده ولی به خاطر نا امنی آن زمان

 

(زمان تجاوز روسها ) به مدرسه نمیرفتند.

 

مادرم سه خواهر ویک برادراز خودش کوچکتر  داشته است.

 

پدرم  مردی قد بلند خوش هیکل ورزشکار سفید پوست ومهربان  بود از

 

مادرم خواستگاری

 

میکنند بااینکه پدرم فوق دیپلم داشته ولی از نظر مالی خیلی ضعیف بوده

 

وهمچنان سربازی میرفته .

 

وصلت شان جور میشود به این شرط که پدرم داماد سر خونه میشود به

 

دودلیل اول اینکه خانه نداشته که مادرم را ببرد وخونه پدر بزرگ پدری یا

 

بهتره به همان زبان خودم بگم پدر بزرگ پدری را (بابو) میگفتیم خونه

 

بابوی من فقط دوتا اطاق داشته که یکی از عروس بزرگش بوده ودیگری از

 

خود بابوی مجرد و اطاق دیگه نبوده که نو عروس راببرند

 

واز طرفی پدرم سربازی میرفت وهفته یک شب خونه بوده واین طوری

 

مادرم تنها نمیمانده

 

این طوری در پایین خانه ءخانه پدر بزرگ مادری(باباجانم) زندگی ساده

 

شانر ا شروع میکنند

 

آن خانه با طاق های بزرگ و ستون های پهنش هنوز وجود دارد جایکه

 

زادگاه من است

 

پدرم به رسم آن زمان اولین بار بصورت دقیق شب عروسی که عقدش

 

هم بوده  مادرم را میبیند

 

 ولی تا حالا مردی به عاشقی پدرم ندیدم بی اندازه مادرم را دوست

 

داشت

 

 آن زمان کمره(دوربین)های سیاه سفید بوده ولی متاسفانه از عروسی

 

مادر وپدرم هیچ عکسی وجود نداشت وقرار قصه های

 

خودشان یک عروسی ساده ومعمولی آنهم در خونه خوب اون زمان هنوز

 

تالار وجود نداشته گرفته بودند.

 

تمام اساسیه زندگی پدر ومادرم عبارت بودند از دوتا پلاس شطرنجی که

 

تا چند سال پیش هم داشتیم وبلاخره در زیر زمینی به اثر نم پوسید

 

ودورش انداختند.

 

چند تا دیگ(قابلمه) چند تا بشقاب دو تا بکس(چمدان) حلبی چندتا

 

نالینچه(دوشک) وچند تا پشتی  ویک دست رخت خواب دونفره برای زوج

 

جوان ونمیدانم کمی خرت وپرت دیگه بودند.

 

این اطاق یک راهرو هم داشت که مادر وپدرم ازش هم به عنوان آشپزخانه

 

وهم به عنوان حمام ازش استفاده میکردند

 

وخانواده پدربزرگ مادری مادر بزرگ وباباجان وخا له ها ومامایم(دایی) در

 

بالای این خانه که به شکل بالا خانه هستش زندگی میکردند تا اینکه در

 

همین گیرودار بی پولی وسربازی مادرم درسن هفتده سالگی من را

 

حامله میشود.

 

 ادامه دارد....

 

پ:ن دوستان من اگر کدام قسمت یا کدام کلمه برایتان گنگ هستش

 

بپرسید تا واضع کنم

 

 رفتم در ورد نوشتم آمدم اینجا پست کردم نمیدانم چکار کنم هر کار میکنم فونتش مثل قبل نمیشه

 

واینجوری بهم ریخته بد فورم شده کسی راه حلی دارد رهنماییم کند

 

پیلیززززززز

/**/

خاطرات

دوستان عزیزم سلام

میخواهم در این وبلاگ یک قسمت جدیدی باز کنم

میخواهم از خاطرات کودکیم تا حالا را بنویسم به این قسم که تا هر جا تونستم مینویسم وبعد ادامه اش را

میگذارم به هر روز که حسش بود

این وسط از روزانه نویس هایم هم مینویسم

خاطراتم را شماره میزنم

شاید هم برای شما جالب باشد واین طوری در خلال این خاطرات خیلی از رسم ورسومات ما گفته شود  وهم

این وسط برای من تجدید خاطرات میشه وبعضی از عقده های پنهان من باز گو میشه

.میدانم که گفتند درد ها از حجمش کم میکنه

میخواهم نظر خواهی کنم موافق هستید؟

پ:ن درین هفته چند تا فیلم دیدم یکی فلم (سن.گ صب.ور )بود   با هنرمندی (گل .شیف.ته فرا.هان.ی )که

یک فیلم افغانیست وکارگردان هم افغانیست فیلم خوبی بود ولی میتوانست بهتر ازین هم باشد

وچندتا هم خارجی دیدم army of darkness را دیدم یک فلم فانتزی بود

کتاب هم یک کتاب را خواندم مجموعه از داستانهای ایست از داستان نویسان زن  شهر خودم بد نبود

ودیگه همین ها

در هفته که گذشت یک مهمانی شیک تعارفی هم از سرم رد شد که حاصلش برای من سرماخوردگی ماند

واز من دخترکم هم گرفته وهر دو مریضیم

دیگه یک تصادف کوچک هم داشتیم که خدا را شکر به خیر گذشت ولی موتر (ماشین) ما داغون شد والان

بستریست

خوب وخوش باشید دوستان