امروز یکی از دوستان وهمکلاسی های دانشگاه همه همکلاسی ها را دعوت کرده خانه اش همان دوستم محبوبه که در چند پست گذشته ازش حرف زدم همان  که با خانواده شوهرش مشکل داشت

چون روز شنبه هم مرخصی گرفته بودم امروز دیگه روم نشد از صبح نیام سر کار این بود که آمدم وساعت 12 از ریس اجازه گرفتم ومیروم  دخترک را به خانه مادرم گذاشتم تا عصر خیالم راحت باشه وتا هر موقعی که خواستم باشم اونجا.

احتمالا روز خوبی خواهد بود بعد از مدتها دوستان صمیمی دور هم خوش میگذره لباس هایم را آورد که از همین راه دفتر شوهری بیاید دنبالم ومرا ببرد خوش به حال آنهای که خودشان رانندگی میکنند کاش من هم بلد بودم الان خودم میرفتم

لباس یک تونیک خوشکل دارم با ساپورت سیاه مپوشم وهمان کفش براق سیاه را که چندی پیش خریده بودم را هم با هاش میپوشم موهایم را هم کلیپس میزنم دیگه آرایش هم همان جا میکنم چون من اصلا در محل کار آرایش نمیکنم

تنها آرایشم در محل کار یک ضد آفتاب با یک مداد سیاه که به چشمم میکشم هستش وگاهی هم لب چرب میزنم

 برای خانه تکانی هم اقدام های اولیه را کردم مثلا یخچال را کامل شستم وکمی کمد های لباس ها را مرتب کردم هنوز کلی کار مانده....

ودیگه اینکه این روز ها درخت های پر از شگوفه شهرم دیدنیست وخبر از آمد آمد بهار داره


ممنون از همه آنهایی که خاطراتم را میخوانند چه اونهای که کامنت میگذارند وچه آنهای که خاموشند

عکس از شگوفه های شهرم از پنجره اطاق کارم بلد نیستم عکس را بهتر ازین بگذارم نمیدانم چرا نصفش میادآپلود عکس رایگان" />