اگر فکر کردید آقای شوهر برای تولدم کادو خرید سخت در اشتباه اید

ولی باز خدا را شکر یادش بود

 وشبش کلی مرا بوسید و  نازم کرد و طلب ببخشش که چیزی برام نگرفته (البته براش

 حق میدم بخاطر کار ساخت خانه کمی دستش تنگ است )(آیکن یک خانم با درک)

راستش میخواست شب باهم و دختر کوچولومان برویم رستورانت و شاید سوپرایز

چیزی داشته .

همینکه از خانه مان بیرون شدیم دیدم برادر شوهرم طرف خانه مان میایید و دارد به 

گوشی ام زنگ میزند تا دیدمش گفت بیا که فرزانه را ببریم بیمارستان

درد داره من هم با عجله همرایشان رفتم و شوهر هم گفت تو برو من هم عسل را

میبرم پارک خلاصه تا ساعت یک شب بچه جاریم بدنیا آمد و من هم داشتم از گرسنه گی میمردم

 یک پسر ناز با لپ های برجسته .

 واین شد که ما نه رستورانت رفتیم ونه خوش گذراندیم ولی شب زیبایی بود به زیبایی یک کودک 

بهر حال این هم از تولد ما...

پ:ن از روزی که شوهر  ودختر ماما این نی نی کچولوی  را دیده اند مدام آب از

دهنشان جاریست

که ما هم نی نی کچولو میخوایم ولی این خیال خامیست و من متاسفم که حالا حالا

 ها این آرزوی پدر و دختر   را برآورده کرده نمیتوانم

امروز روز خاصی است شاید هم نیست

 برای دنیا هیچ فرقی نمیکرد اگر من بدنیا نمیآمدم یا اینکه بدنیا آمده ام

دل تنگم با ز دو باره روزم قشنگ شروع نشد اول اینکه صبح که صورتم را به آیینه نگاه

کردم دیدم چشمم باز نمیشه نمیدانم مشکلش چیست ولی باد کرده .

 مجبور شدم اموروز عینک بزنم بیام سر کار

از ان طرف هم عصاب آقای خانه داغون شد فقط به دلیل این که آشغالی آشغال های

مارا از دم در نبرده داشت بد و بیرا میگفت و مثل سیر وسرکه میجوشید

از طرف دیکه صبح دیر بیدار شده بودیم و قتی هم ساعت را دیدیم عقب مانده بود وما

هم بدون هیچ عجله ول میگشتیم که یکباره چشمم به ساعت اطاق دیگه افتاد

ودیدم فقط ۵ دقیقه وقت داریم وعجله...

سر رفتن هم شوهر بگم چی من.....

عسل  را زد و اشکش را در آورد سر یک موضوع

کوچک ... من بد ترین حساسیتم سر لت و کوب عسل است که گاهی بابایش مرتکب میشود

و من داغون میشوم آخه بچم مشت استخوان است و توان لت را ندارد

 ولی این شوهر عقده ای من (یادم باشد سر همین عقده ای بودن و چکونه تربیه

شدن شوهر یک پست بنویسم که من چی میکشم)

گاهی که در حد جنون عصبی میشود میزندش و من نمیتوانم ببخشمش

و اصلاهم آقا تا الان هم که ساعت ۹ است اصلا برویش نیاورده

نه تبریکی نه چیزی

انگار فراموش کرده این روز را.

  نباید زود قضاوت کنم  تا شب خیلی وقت مونده

فردا خبرش را خواهم داد که چی شد فعلا خیلی خسته ام

دیدی که عاقبت به چه خاطر شکسته ای؟

قلبی که صادقانه به پایت نهاده ام

تو با وفا نبودی و اما هزار بار

گفتی که من به دام وفایت فتاده ام

پ :ن در مورد پست قبلی بازم راه حلی دارید حتما بنویسید من منتظرم

یه راه حلی ... چیزی.. لطفا

 

درخترم( عسل )  البته اسم مستعارش عسله .

الان سه سال و هشت ماهش است

و یک مشکلی داره

اون هم اینکه ناخن هایش را میجود  یعنی به حدی که اصلا نمیگذارد در یبیاید تا من با

 ناخن گیر کوتاهش کنم هر روز هم چک میکنم  که بلکه یک ذره در امده باشه

باز هم میبینم کج و کوله با دندانهاش کنده

هر چه هم میگویم و وعده وعید میدهم که اگر فردا ناخنات بلند بود جایزه داری و یا گاهی هم تنبیه اش میکنم

 نتیجه نمیدهد که نمیدهد

لطفا یک راه حلی برایم بدهید تا بدانم چکار کنم دیگر داردا عصابم خورد میشود

خواهشا از رفتن پیش دکتر روانشناس واین حرفا چیزی نگویید چون در ین جای که

من زندگی میکنم از دکتر روانشناس خبری نیست

پس راه حل های دیگری بدهید .

 من چشم امید به شما دوخته ام

من در جای زندگی میکنم که هنوز ما شب های تابستان یا داخل  سرای (حیات) یا

روی پشت بام میخوابیم .

ومن تا خوابم ببره با ستاره های زیبا گفتگو میکنم .و رد شهاب سنگ ها را میگیرم

 دیشب رخت خواب هارا داخل حیاط انداخته بودم و در هوای مطبوع شب غرق خواب

بودم در خواب میدیدم که آسمون پر از طیاره(هواپیما) است و دارند بمب باران میکنند.

که یک باره شوهرم بیدارم کرد که بلند شو رعدو برق میزند باید رخت خواب ها را جمع

کنیم گفتم باشه بلند میشم تا خواستم کش وقوصی به بدنم بدهم که باران با قطره

های درشتش باریدن گرفت من با عجله عسل را بغل کردم وبردم داخل خونه

 وبعد با شوهر به سرعت مشغول جمع کردن پشه بند و رخت خوابها شدیم

 تا کارمان تمام شد همه جا خیس شده بود وباران هم بند آمد

 خلاصه شب جالبی بود


ما با داشتن کلر و امکانات برقی باز هم تابستان ها بیرون میخوابیم .

 

دیشب جاری ام آمد خونه ما همراه با خواهرش و برادرش که در مدت هفت ماه هم پدر و

 هم مادرشانرا از دست دادند

 وحالا با داماد و خوهرشان زند گی میکنند

 جاریم یک دختر و یک پسر دارد  البته پسرش دو سالش نشده یکی دیگه بین راهه

 الان ماه نهمش است وضعش زیاد جالب نبود این نی نی اش هم پسره

شب حسابی به همه چیز رسیدم غذای خوب پذیرایی خوب ولی وقتی شوهرش آمد

 همرهش سرم هم داشت فشارش افتاده بود

 ومجبور شد در خانه ما سرمش را کار کند . ما غذا خوردیم ولی او نخورد تا سرمش تمام شد

کلی دور برم ریخته و پاشیده است

امروز خوبه که پنجشنبه است و من پنجشنبه ها تا ساعت دوازده سر کارم

باید کلی تمییز کاری کنم

ولی عوضش کلی غذای آماده ومیوه وغیره دارم

ممنون عزیزای که سر میزنند

ساعت ۸ دنبالم آمد و مرا از خانه مادرم آورد هرچه خواهرم و مادرم اصرار کردند

 که شام بمانید قبول نکرد یعنی قبول نکردیم

بیشتر به خاطر رژیم خودمان  اگر میماندیم پر خوری میکردیم

آمدیدم خانه من پریود وبسیار کمر درد و دل درد...

روی سنگ آشپز خانه پر از ظرف نشسته..

من: یک بار هم نشد تو بیای  این ظرف های مرا بشوری

او:بمن چه ظرف شستن کار من نیست  بشین خونه نرو سر کار ظرف هایت را بشور

من : زن هوشنگ هوشیاره دست به طرف شستن نمیزنه میگه دستهایم خراب

میشود. برایش کسی را گرفته که هر روز ظرف هایش را بشورد

او: ول کن من خسته و ذله آمده ام کله مرا خوردی که زن وفلانی چکار  میکند و چه کا ر نمیکند

زن های مردم هزار کار دیگه هم میکنند (با همین لعن ولی من سانسورش کردم) تو

هم برو بکن

 بمن چه که میری سر کار به خاطر من که نمیری به خاطر ساعت تیری خودت میری

( این در حالیکه اگر من نروم سر کار نصف زندگی مان فلج میشود)

من: حالا من چی گفتم فقط داشتم حرف میزدم ...

او : من هزار فکر و بد بختی دارم تو قصه زن مردم را برای من میکنی  بمن چی که مریضی من از آن مردها

نیستم که برایت ظرف بشورم و لباس بشورم (اشاره به برادرش میکند)

من: بغض ام را فرو میخورم

عسل در بغلم کز کرده

او تکیه داده سیگار میکشد ..

او : روبه عسل: با فریاد برو کنترل را بیار صدای تلویزون را بلند کنم

عسل بیشتر خودش را دربغلم میچسباند

من: از جا بلند میشوم صدای تلویزون را بلند میکنم

 میروم داخل آشپز خانه چای جوش را به برق میزنم و قطره اشکم را پاک میکنم .

پنج دقیقه بعد

هر سه مان دور سفره نشسته ایم او به سرعت نان پنیر میخوردومن لقمه ها را به دهان عسل میگذارم

و عسل در جواب میگویید خودتان هم بخورید و من به خاطر دل عسلکم یک لقمه میخورم

نیم ساعت بعد

تلویزیون هر دم یک کنال را نشان میدهم عسل در بغلم خوابیده او رفته دستشویی

 ومن از فرصت استفاده کرده عسل میگذارم داخل تختش  و خودم میخزم در زیر پتو در عمق تخت خواب سردم

تا یک  ساعت دیگه او ریشش را زد، حمام کرد ؛حساب های مصارف روز را که برای ساختمان خانه انجام داده بود را برآورد کرد

و من این ها را همه از صدا ها و از طریق گوش فهمیدم

و حالا در فاصله با من روی تخت خواب مان دراز کشیده

و دارد از طریق مبایل را دیو گوش میکن

نیمه های شب مرا به طرف خودش میکشد

صبح بیدار میشوم از زیر بالش صدای قرآن خواندن میاید دیشب تا صبح رادیوی مبایلش روشن بوده

فرصت صبحانه خوردن نیست داریم آماده میشویم که روزمان را شروع کنیم

من کنار آیینه دارم کرم ضد آفتاب میزنم

او میخواهد از کنارم رد شود

دستش را در گودی کمرم میاندازد و مرا به طرف خودش کشیده میبوسد

 من با تمام رنجش از حرف های دیشبش دستم را دورگردنش میاندازم و میفشارمش

عسل را دم در مهد میگذاریم

 و من هم میرم بانک

و او هم به دکانش

حالا روز به نصفه رسیده

 عصر جاریم میاید خونه ما شام هم باید نگه اش دارم از روزی که مادرش فوت شده نیامده خانه ام

کلی کار نکرده دارم و در بخچال هم هیچ چیز نیست

 میترسم به او (شوهرم ) بگم برو برای خانه خرید کن واو خبر مهمانی را بشنود

بگویید مادرم را هم دعوت کن (در حالیکه آنها هزار شب عروس و دختر هایش را

مهمان میکند و یک شب مرا نمیگوید) 

ومن اصلا حال و خوصله ناز های مادرش را ندارم

سر لج دیروزم هنوز هم ظرف های نشسته روی میز آشپزخانه ریخته اند

زندگی همچنان ادامه دارد.... هر روز میایم سر کارم در بانک

دیروز عصر که رفتم خانه بعد از اندکی استراحت لباس شستم و غذا آماده کردم

میدانید دیروز حالم چندان خوب نبود یعنی خیلی خوب روزم شروع نشد و همچنان

کمی مسموم شده بودیم یعنی من وشوهرم تا ظهر که رفتم خانه (روی تان به دیوار)

  دلپیچه داشتم

دیگه عصر توانی برایم نمانده بود

با آنهم لباس شستم..کار ساخت و ساز خانه مان همچنان جریان داره در اوج بی

پولی خدایا خودت رحم کند  بعضی از مواد ساختانی را برایمان قسطی بدهندوگر نه

نمیدانم چه خواهد شد.

جنگ عصاب مان همچنان با مادر شوهر جان ادامه دارد  و همچنان عشوه های

شتری شان برای شوهرم یعنی پسر شان .

بد بخت حول برش داشته که اینها دارند خانه میسازند نکند پول زیادی دارند وبه من

نمیدهند .....

هر روز یک فرمایش برای پسرش که برایم چی بیا چی بخر ....

خدایا به لطف بیکرانت این روز های کش داره را هرچه زودتر به آخر برسان ومارا از شر

این شیطان لعین نجات بده

 مغز مان را خورده  حوصله مانرا تمام کرده است

پ.ن/ امروز هم عصر باید خانه را درست حسابی تمیز و جارو کنم و اگر فرصت باقی

 بود لباس های شسته شده را اتو کنم...

بلاخره دیروز رفتم عروسی یک عروسی خیلی عالی و همه چیز خوب خوب

دیداری با همکلاسی های دانشگاهم تازه کردم و کلی گفتیم و خندیدیم

راستی بچه ها چه خوبه آدم با دوستای صمیمی اش هر چه دوست دارد میگوید

بدون رعایت آداب معاشرت و ادب و این حرفها .

 

یکی از صنفی هایمان اسمش شکریه است سر تا پا جوکه آدم را از خنده میکشد با

اختلات هایش ولی جالب اینکه خودش اصلا نمیخندد

واز همه مهم تر حسابی با هم رقصیدیم و دل مان باز شد مدت ها بود اینطوری

نرقصیده بودم.

عصر که آمدیم خانه از جانم طراوید بیخ چشم دخترم عسل را زنبور گزید و چشمش

باد کرد آنقدر گریه کرد بچه ام  تا خوابش برد.

عصابم خورد شد باباش بردش دکتر و دوا گرفت

امروز صبح هم با چشم باد کرده رفت مهد بمیرم الهی .

 یک چیز دوستان من بی اندازه  وبی مورد یک مسله را برای خودم بزرگ میکنم مثلا

 همین ناراحتی دیروز که چه خواهد شد ولی برخلاف تصورم همه چیز خوب پیشرفت

و اخلاق شوهرما هم خوب خوب شده بود ودیگر با من کل کل نکرد خیلی راحت

رفتم عروسی وو..

 ولی دیروز از ناراحتی داشتم تلف میشدم چرا من اینطوریم؟هان؟

امروز از همه شاکی ام

اول از همه از شوهر بی.... لااله لالله...

اول صبح شروع کرده به بعدو بیراه گفتن که این چرا اینطوره آن چرا اون طور؟

مرتیکه گنده از پس چند تا کار کوچک برنمیاد میگه من باید هم برم دکان هم کارگر بیارم

 سر زمین برا(ساخت خانه که گفتم) هم صبحانه برای کار گر ها آماده کنم و..

 خوب من برم کاگر بیارم من زنگ بزنم مواد ساختمانی بیارند؟

ای خدا الکی گیر میده آخه امروز من به عروسی همکلاسی دانشگاهم دعوتم

و با هزار زاری والتماس ریس را راضی کردم بزاره من تا نصف روز بانک باشم وبعد برم

 اون وقت آقا عصابم را خورد که بگم نمیرم عروسی.

چکار کنم ای خدا این چه شوهریه که بمن دادی بی مسولیت بی اعتماد بنفس

عصبی ...

دلم گریه میخواد

 تا ببینم چه میشود ببخشید دوستای نازم خوب چکار کنم دلم گرفته

افسرده افسرده کند انجمنی را

سلام دوستان گل و خوشگلم..........

من خوبم کمی گرفتار ....گرفتار روزمرگی یعنی روز+مرگی

زنده گی میگذرد بد نیست روابط من وشوهرم بهتر و بهتر شده عسل مادر هم خوبه

خبر تازه اینکه به یاری خدا ۲۵ اردیبهشت شروع کردیم به ساخت ساز خانه مان تا

ببینینیم با این پول کم مان تا کجا خواهد کشید.

خدا مهربان است...

قضیه ازین قرار است که پارسال تمام پول هایمان را جمع کردیم و ماشین مان را هم

فروختیم  با کمی از پول طلاهایم ۱۰۸متر زمین را در قسمت ازین شهر که من زندگی

 میکنم را خریدیم

و امسال با دست خالی شروع کردیم به ساختش تا خدا چه خواهد.

 آخه فعلا در خانه میراثی پدر شوهر خدا بیامرز زندگی میکنیم و از غر غر ها و دخالت

ها وتیغ زدن های مادر شوهر خسته شدم و من هم برای شوهر گفتم تو که پول جمع

 کن نیستی.(ولی در دلم منظورم این بود که همه پول های مارا که من با جان کندن

در بانک دارم جوانی هم تلف میکنم میدهی به مادرت که هیچ نیازی ندارد)به نظر شما

 همین جمله کوچک (تو که پول جمع کن نیستی )همه این مفا هیم را براش رسانده؟

گفتم الا و بلا باید کار ساخت خانه را شروع کنی تا هر جا پول ما رساند که خوب بقیه

 را میگذاریم به بعد.

دیگه اینکه من کمی در نوشتن  وبلاگ آدم تنبلی ام چه کار کنم؟

قربان شما عزیز های دل خواهر