من خوبم کمی گرفتار ....گرفتار روزمرگی یعنی روز+مرگی
زنده گی میگذرد بد نیست روابط من وشوهرم بهتر و بهتر شده عسل مادر هم خوبه
خبر تازه اینکه به یاری خدا ۲۵ اردیبهشت شروع کردیم به ساخت ساز خانه مان تا
ببینینیم با این پول کم مان تا کجا خواهد کشید.
خدا مهربان است...
قضیه ازین قرار است که پارسال تمام پول هایمان را جمع کردیم و ماشین مان را هم
فروختیم با کمی از پول طلاهایم ۱۰۸متر زمین را در قسمت ازین شهر که من زندگی
میکنم را خریدیم
و امسال با دست خالی شروع کردیم به ساختش تا خدا چه خواهد.
آخه فعلا در خانه میراثی پدر شوهر خدا بیامرز زندگی میکنیم و از غر غر ها و دخالت
ها وتیغ زدن های مادر شوهر خسته شدم و من هم برای شوهر گفتم تو که پول جمع
کن نیستی.(ولی در دلم منظورم این بود که همه پول های مارا که من با جان کندن
در بانک دارم جوانی هم تلف میکنم میدهی به مادرت که هیچ نیازی ندارد)به نظر شما
همین جمله کوچک (تو که پول جمع کن نیستی )همه این مفا هیم را براش رسانده؟
گفتم الا و بلا باید کار ساخت خانه را شروع کنی تا هر جا پول ما رساند که خوب بقیه
را میگذاریم به بعد.
دیگه اینکه من کمی در نوشتن وبلاگ آدم تنبلی ام چه کار کنم؟
قربان شما عزیز های دل خواهر
همه چیز در پروفایل ذکر شده