امروز روز خاصی است شاید هم نیست

 برای دنیا هیچ فرقی نمیکرد اگر من بدنیا نمیآمدم یا اینکه بدنیا آمده ام

دل تنگم با ز دو باره روزم قشنگ شروع نشد اول اینکه صبح که صورتم را به آیینه نگاه

کردم دیدم چشمم باز نمیشه نمیدانم مشکلش چیست ولی باد کرده .

 مجبور شدم اموروز عینک بزنم بیام سر کار

از ان طرف هم عصاب آقای خانه داغون شد فقط به دلیل این که آشغالی آشغال های

مارا از دم در نبرده داشت بد و بیرا میگفت و مثل سیر وسرکه میجوشید

از طرف دیکه صبح دیر بیدار شده بودیم و قتی هم ساعت را دیدیم عقب مانده بود وما

هم بدون هیچ عجله ول میگشتیم که یکباره چشمم به ساعت اطاق دیگه افتاد

ودیدم فقط ۵ دقیقه وقت داریم وعجله...

سر رفتن هم شوهر بگم چی من.....

عسل  را زد و اشکش را در آورد سر یک موضوع

کوچک ... من بد ترین حساسیتم سر لت و کوب عسل است که گاهی بابایش مرتکب میشود

و من داغون میشوم آخه بچم مشت استخوان است و توان لت را ندارد

 ولی این شوهر عقده ای من (یادم باشد سر همین عقده ای بودن و چکونه تربیه

شدن شوهر یک پست بنویسم که من چی میکشم)

گاهی که در حد جنون عصبی میشود میزندش و من نمیتوانم ببخشمش

و اصلاهم آقا تا الان هم که ساعت ۹ است اصلا برویش نیاورده

نه تبریکی نه چیزی

انگار فراموش کرده این روز را.

  نباید زود قضاوت کنم  تا شب خیلی وقت مونده

فردا خبرش را خواهم داد که چی شد فعلا خیلی خسته ام

دیدی که عاقبت به چه خاطر شکسته ای؟

قلبی که صادقانه به پایت نهاده ام

تو با وفا نبودی و اما هزار بار

گفتی که من به دام وفایت فتاده ام

پ :ن در مورد پست قبلی بازم راه حلی دارید حتما بنویسید من منتظرم