اگر فکر کردید آقای شوهر برای تولدم کادو خرید سخت در اشتباه اید

ولی باز خدا را شکر یادش بود

 وشبش کلی مرا بوسید و  نازم کرد و طلب ببخشش که چیزی برام نگرفته (البته براش

 حق میدم بخاطر کار ساخت خانه کمی دستش تنگ است )(آیکن یک خانم با درک)

راستش میخواست شب باهم و دختر کوچولومان برویم رستورانت و شاید سوپرایز

چیزی داشته .

همینکه از خانه مان بیرون شدیم دیدم برادر شوهرم طرف خانه مان میایید و دارد به 

گوشی ام زنگ میزند تا دیدمش گفت بیا که فرزانه را ببریم بیمارستان

درد داره من هم با عجله همرایشان رفتم و شوهر هم گفت تو برو من هم عسل را

میبرم پارک خلاصه تا ساعت یک شب بچه جاریم بدنیا آمد و من هم داشتم از گرسنه گی میمردم

 یک پسر ناز با لپ های برجسته .

 واین شد که ما نه رستورانت رفتیم ونه خوش گذراندیم ولی شب زیبایی بود به زیبایی یک کودک 

بهر حال این هم از تولد ما...

پ:ن از روزی که شوهر  ودختر ماما این نی نی کچولوی  را دیده اند مدام آب از

دهنشان جاریست

که ما هم نی نی کچولو میخوایم ولی این خیال خامیست و من متاسفم که حالا حالا

 ها این آرزوی پدر و دختر   را برآورده کرده نمیتوانم