بلاخره دیروز رفتم عروسی یک عروسی خیلی عالی و همه چیز خوب خوب

دیداری با همکلاسی های دانشگاهم تازه کردم و کلی گفتیم و خندیدیم

راستی بچه ها چه خوبه آدم با دوستای صمیمی اش هر چه دوست دارد میگوید

بدون رعایت آداب معاشرت و ادب و این حرفها .

 

یکی از صنفی هایمان اسمش شکریه است سر تا پا جوکه آدم را از خنده میکشد با

اختلات هایش ولی جالب اینکه خودش اصلا نمیخندد

واز همه مهم تر حسابی با هم رقصیدیم و دل مان باز شد مدت ها بود اینطوری

نرقصیده بودم.

عصر که آمدیم خانه از جانم طراوید بیخ چشم دخترم عسل را زنبور گزید و چشمش

باد کرد آنقدر گریه کرد بچه ام  تا خوابش برد.

عصابم خورد شد باباش بردش دکتر و دوا گرفت

امروز صبح هم با چشم باد کرده رفت مهد بمیرم الهی .

 یک چیز دوستان من بی اندازه  وبی مورد یک مسله را برای خودم بزرگ میکنم مثلا

 همین ناراحتی دیروز که چه خواهد شد ولی برخلاف تصورم همه چیز خوب پیشرفت

و اخلاق شوهرما هم خوب خوب شده بود ودیگر با من کل کل نکرد خیلی راحت

رفتم عروسی وو..

 ولی دیروز از ناراحتی داشتم تلف میشدم چرا من اینطوریم؟هان؟