امروز از همه شاکی ام

اول از همه از شوهر بی.... لااله لالله...

اول صبح شروع کرده به بعدو بیراه گفتن که این چرا اینطوره آن چرا اون طور؟

مرتیکه گنده از پس چند تا کار کوچک برنمیاد میگه من باید هم برم دکان هم کارگر بیارم

 سر زمین برا(ساخت خانه که گفتم) هم صبحانه برای کار گر ها آماده کنم و..

 خوب من برم کاگر بیارم من زنگ بزنم مواد ساختمانی بیارند؟

ای خدا الکی گیر میده آخه امروز من به عروسی همکلاسی دانشگاهم دعوتم

و با هزار زاری والتماس ریس را راضی کردم بزاره من تا نصف روز بانک باشم وبعد برم

 اون وقت آقا عصابم را خورد که بگم نمیرم عروسی.

چکار کنم ای خدا این چه شوهریه که بمن دادی بی مسولیت بی اعتماد بنفس

عصبی ...

دلم گریه میخواد

 تا ببینم چه میشود ببخشید دوستای نازم خوب چکار کنم دلم گرفته

افسرده افسرده کند انجمنی را