ساعت ۸ دنبالم آمد و مرا از خانه مادرم آورد هرچه خواهرم و مادرم اصرار کردند
که شام بمانید قبول نکرد یعنی قبول نکردیم
بیشتر به خاطر رژیم خودمان اگر میماندیم پر خوری میکردیم
آمدیدم خانه من پریود وبسیار کمر درد و دل درد...
روی سنگ آشپز خانه پر از ظرف نشسته..
من: یک بار هم نشد تو بیای این ظرف های مرا بشوری
او:بمن چه ظرف شستن کار من نیست بشین خونه نرو سر کار ظرف هایت را بشور
من : زن هوشنگ هوشیاره دست به طرف شستن نمیزنه میگه دستهایم خراب
میشود. برایش کسی را گرفته که هر روز ظرف هایش را بشورد
او: ول کن من خسته و ذله آمده ام کله مرا خوردی که زن وفلانی چکار میکند و چه کا ر نمیکند
زن های مردم هزار کار دیگه هم میکنند (با همین لعن ولی من سانسورش کردم) تو
هم برو بکن
بمن چه که میری سر کار به خاطر من که نمیری به خاطر ساعت تیری خودت میری
( این در حالیکه اگر من نروم سر کار نصف زندگی مان فلج میشود)
من: حالا من چی گفتم فقط داشتم حرف میزدم ...
او : من هزار فکر و بد بختی دارم تو قصه زن مردم را برای من میکنی بمن چی که مریضی من از آن مردها
نیستم که برایت ظرف بشورم و لباس بشورم (اشاره به برادرش میکند)
من: بغض ام را فرو میخورم
عسل در بغلم کز کرده
او تکیه داده سیگار میکشد ..
او : روبه عسل: با فریاد برو کنترل را بیار صدای تلویزون را بلند کنم
عسل بیشتر خودش را دربغلم میچسباند
من: از جا بلند میشوم صدای تلویزون را بلند میکنم
میروم داخل آشپز خانه چای جوش را به برق میزنم و قطره اشکم را پاک میکنم .
پنج دقیقه بعد
هر سه مان دور سفره نشسته ایم او به سرعت نان پنیر میخوردومن لقمه ها را به دهان عسل میگذارم
و عسل در جواب میگویید خودتان هم بخورید و من به خاطر دل عسلکم یک لقمه میخورم
نیم ساعت بعد
تلویزیون هر دم یک کنال را نشان میدهم عسل در بغلم خوابیده او رفته دستشویی
ومن از فرصت استفاده کرده عسل میگذارم داخل تختش و خودم میخزم در زیر پتو در عمق تخت خواب سردم
تا یک ساعت دیگه او ریشش را زد، حمام کرد ؛حساب های مصارف روز را که برای ساختمان خانه انجام داده بود را برآورد کرد
و من این ها را همه از صدا ها و از طریق گوش فهمیدم
و حالا در فاصله با من روی تخت خواب مان دراز کشیده
و دارد از طریق مبایل را دیو گوش میکن
نیمه های شب مرا به طرف خودش میکشد
صبح بیدار میشوم از زیر بالش صدای قرآن خواندن میاید دیشب تا صبح رادیوی مبایلش روشن بوده
فرصت صبحانه خوردن نیست داریم آماده میشویم که روزمان را شروع کنیم
من کنار آیینه دارم کرم ضد آفتاب میزنم
او میخواهد از کنارم رد شود
دستش را در گودی کمرم میاندازد و مرا به طرف خودش کشیده میبوسد
من با تمام رنجش از حرف های دیشبش دستم را دورگردنش میاندازم و میفشارمش
عسل را دم در مهد میگذاریم
و من هم میرم بانک
و او هم به دکانش
حالا روز به نصفه رسیده
عصر جاریم میاید خونه ما شام هم باید نگه اش دارم از روزی که مادرش فوت شده نیامده خانه ام
کلی کار نکرده دارم و در بخچال هم هیچ چیز نیست
میترسم به او (شوهرم ) بگم برو برای خانه خرید کن واو خبر مهمانی را بشنود
بگویید مادرم را هم دعوت کن (در حالیکه آنها هزار شب عروس و دختر هایش را
مهمان میکند و یک شب مرا نمیگوید)
ومن اصلا حال و خوصله ناز های مادرش را ندارم
سر لج دیروزم هنوز هم ظرف های نشسته روی میز آشپزخانه ریخته اند
همه چیز در پروفایل ذکر شده