کادوی ولنتاین من از طرف شوهرجان

بروید ادامه مطلب

ادامه نوشته

عطر این روزهایم

این عصر ها وقتی میرسم خونه ودر را باز میکنم عطر نرگس های روی اپن آشپزخانه میخوره به صورتم ومن سرشار حسی ناب میشم

من عاشق گل نرگسم وچون اینجا گل تازه زیاد نیست یعنی برای فروش

آخه مردمی که پول نان ندارند پول برای گل از کجا بیارند

فقط درین فصل دسته های کوچک نرگس فروخته میشه وتا میاد به بازار شوهر که میدانه من چقدر دیوانه این گلم برام میگیره

مثلا اینطوری  شب که میاد خونه اول پشت سرش پنهان میکنه وبعد میگه چشمات را ببند ومن که چشمایم

را بستم میاره جلوی صورتم ومن جیغغغغغغغ

این شب ها در فضای از عشق  وعطر نرگس میخوابیم در دهلیز (هال) دسته گل  نرگس در اطاق خواب عطر نرگس

باید یک دسته ازین گل را به دفترم هم بیارم  و هر چند لحظه یک بار با نفس عمیق شمیم روح نوازش را ببلعم

وتا میتوانم نفسم را قید کنم وعطر گل را نگه دارم

مطمنم خسته گیم را فراموش میکنم

دیروز بعد از کار با خواهرم رفتیم یک فروشگاه معروف  برای خرید کادو ولنتاین برای شوهرهایمان

میگم چقدر سخته انتخاب کادو برای آقایان

بعد از کلی گشتن بلاخره من یک دست لباس خواب نخی خریدم با یک ست لباس زیر کلی هزینه کردم

وخواهرم هم یک شلوار لی گرفت با همان لباس زیر

این وسط یک فوشگاه حراج کرده بود ومن شدم صاحب یک جفت کفش مجلسی براق وپاشنه بلند خیلی عالیه

آنهم با قیمتی نصفه قیمت اولش

ازین پس باید عادت کنم عکس هم بگذارم مثلا عکس همین خرید هایم را 

پ:ن فردا امتحان E دارم

وفلم هم این روز ها آخرین مجرد را دیدیم و خارجی هم یک فلم کلاسیک the other Boleyn girl کسانیکه

علاقه مند اند ببیننند جالبه این فلم


دیروز صبح بعد ازینکه طبق معمول خاله کارگر آمد برای همان جارو ولباس شستن من هم آماده شدم که با

خواهرم برویم بازار برای خرید دخترک هم ماند خانه ومشغول کارتن دیدن

شوهری من وخواهرم را رساند بازار ورفتیم خرید؛

شده بعضی مواقع میری خرید وبعد که میای خونه هیچ

کدامش به دل آدم نمیشینه؛ ولی دیروز برعکس تمام خرید هام خیلی به دلم نشست هم از نگاه قیمتش وهم  پرفکت بود

سه تا شلوار توی خونه خریدم یکی کشی سیاه یکی سورمه ایی ویکی صورتی خیلی ناز با توپ توپ های

کوچک سفید من معمولا تو خونه بلیز وشلوار میپوشم ونهایت سعی میکنم راحت وکشی باشه چون از صبح تا

عصر بین لباس های رسمی وشلوار های چسب لوله تفنگی لی به اندازه کافی خسته میشم

ویک پالتوی خیلی خیلی خوشکل جنسش ترکی هستش ورنگش کرمه خیلی شیکه

ومن آدمی ام که هر وقت خرید کنم بلافاصله میپوشم والان این پالتو نازم تن منه وحس خوبی دارم

و دیگه  یک حوله  حمام خریدم با یک رژ لب کالباسی ودوتا لباس *زیر برای خودم

ویک جوره گل سر صورتی ناز برای دخترک (عاشق رنگ صورتی هستش)

خلاصه کلی پول خرج کردیم ودل مان یخ شد به اصطلاح ما

ظهر هم آمدم خونه خاله همه جا را مرتب وتمییز کرده بود وداشت لباس ها آبکش میکرد

برای نهار هم یک غذای خیلی محلی که موادش را یکی برای شوهری  فرستاده بود درست کردم من خودم دوست ندارمولی شوهرم دوست داره.

اگر نامش را بگم دیگه مطمنم اصلا کسی نشنیده به اسم (قلور *ترش) برای خودم هم نمیرو درست کردم با سلاد

بعد از ظهر خاله رفت وما هم یک استراحت کوتاهی کردیم وبا خواهرم وشوهرش راهی باغشان شدیم

خواهر بعد از عروسیش مادر شوهرش یک باغ خرید وبه نامش کرد مادر شوهرش الان کانا داست  (ما هم مادر

شوهر داریم  نچ نچ نچ)  باغ  زیاد از شهر دور نیست هر چند که فصل میوه نیست وزیاد درخت هاش بزرگ

نشده هنوز ولی رفتیم وخوش گذشت اینجا هوا گرم شده و داخل باغ سبز شده بود

خواهرم چای وشیرینی وآجیل برد ومن هم میوه پرتقال تامسون؛ یک نوع دیگه پرتقال به اسم مالته ؛لیمو شیرین

،سیب (به این خاطر اسم میوه ها را میبرم که بدانید اینجا چه میوه های هستش)

وشوهری شور نخود از بازار گرفته بود (نمیدانم اونجا هم هست در بازار ها میفروشند) وشور نخود ها را هم

بردیم خیلی خوش گذشت کلی خوردیم والی بال بازی کردیم دویدم وبرگشتیم

شب هم چون من وخواهرم همسایه ایم قرار شد او غذا بپزه وخونه خواهری بودیم بعد از شام هم خسته

آمدیم خونه ومن ساعت 9:30 دقیقه غش کردم ساعت 6:30 ساعت زنگ خورد ولی من نفهمیدم چطور دوباره خوابم برد

که دیدم خواهرم زنگ زد که ما داخل موتر(ماشینم) بیا دگه نمیدانید مستربینی وار لباس پوشیدم وباور کنید

بدون مسواک پریدم داخل موتر؛ حیف که نمیشد داخل ماشین شوهر خواهر مستر بین وار مسواک بزنم وگر نه میزدم

وآمدم کورس بعد از کلاس هم آمدم دفتر

این بود راپوری از روز تعطیلی  ما

پ:ن  درین هفته فلم Remember me را  دیدم جالب بود

وکتاب هم دارم همان جنس دوم را میخوانم وبرای دل خود هم بیشتر کتاب های شعری این هفته میلم کشیده

فریدون مشیری میخوانم

خبر نامه مهمانی

آمدم کوتا ه از خودم خبر بدهم

چهار عصر دیروز رفتم خونه دخترک را از صبح خانه مادرم گذاشتم ونرفتم دنبالش دیگه با شوهری بقیه

خرید ها را هم کردیم ورفتیم خونه حرف دوستان را گوش کردم وبا اینکه از شوهرم ناراحت بودم تا رسیدم

 خونه ب.غلش کردم واون هم که مثل همیشه استقبال میکنه (بابا این شوهر ما خیلی کمبود محبت

 داره منظورم از کودکیست )

وقتی بخواهی نازش کنی غرق لذت میشه مثل بچه ها وگر بهش محل ندی هی بهانه میگیره وحال آدم را خراب میکنه

وبعد سریع پریدم تو آشپزخونه برنج نم ( خیس )کردم وفرنی پختم دیدم شوهرک هم با اینکه خیلی

 مریض بود رفته پارکینگ ودستشویی را داره میشوره از دکتر وقت گرفته بود وقرار بود بره دکتر بخاطر گوشش

دیگه تا ساعت ۷ من غذاهام را همه پخته بودم چای دم کرده بودم ولباس پوشیده بودم وداشتم آرایش

 ملایم میکردم (من جلوی دامادم(شوهر خواهرم)وبرادرهام لباسم تقریبا باحجابه مثلا بلیز شلوار

 نمیپوشم آستبن کوتاه نمیپوشم وروسری هم میپوشم ) که دیدم مادرم اینها آمدند 

شب خیلی خوبی بود همه چیز به خوبی برگذار شد وخوشبختانه زود هم رفتند یعنی ساعت ۱۱ شب

 دیگه داشتم از خسته گی غش میکردم چون تعداد شان زیاده شوهری ودامادم آنها را رساندند.خودشان موتر(ماشین) ندارند

آخر شب همسرم میگه عصر خیلی برام حال داد اینطوری ب.غلم کردی نمیخواستم بروم ولی دیدم کار داری رفتم

دکتر رفته بود ودیشب بهتر بود  وگوش درد نداشت

پ:ن  ازین پس از کتابهای که میخوانم وفلم های که میبینم مینویسم

این روز ها خوره فلم شدم در این هفته فلم های انتهای خیابان هشتم،پرسه در مه،خوابم میاد،

سعادت آباد،حوالی اتوبان ویک فلم نصفه نیمه دارم که هنوز تمام نشده آلیودیی هست  جن.یفر لوپز کار کرده بنامthe bake -up-planچون با زبان اصلیه  باید بیشتر دقت کنم

شاید برایتان جالب باشد که چرا همه فلم هات ایرانیست ؟

اینجا فلم های ایرانی که تازه میاید به بازار را راحت ما میتوانیم ببینیم وازین فلش به آن فلش پخش میشود

میدانم کار غیر قانونیست ولی خوب در کشوری که هیچ قانونی ندارد چه انتظاری میشه ازش داشت

وخوب باز به خاطر همان هم مرز بودن وهمزبان بودن فلم های ایرانی بازار داغی داره اینجا

وکتاب: مدتهاست دوجلد کتاب جنس دوم را دارم ولی نمیدانم چرا هر وقت میروم سراغش میخوانم ولی

 از اول ومرتب نه،از هر جایش  چند صفحه میخوانم

باید مثل آدم شروع کنم به خوندنش

 دیگه ممنون همه دوستان گلم هستم .........

مهمانی

امشب خانواده مادرم را مهمان کردم بعد ازینکه از پاکس.تان آمدند نشد دعوتشان کنم باخواهرم وشوهرش 

خرید هایم را کردم و برای شام پلو ،کباب مرغ ،کفته ،خورشت بادنجان ، اسفناج، فرنی ، سالاد

وماست وخیار وترشی  در نظر گرفتم.

ولی تا حالا هیچ کدام را آماده نکردم

عصر هم ساعت 4 تعطیل میشم باید بروم همه اینها را آماده کنم فقط خدا را شکر  خونه ام مرتبه

همسری گوش درده شدید، دیروز هر چی اصرار کردم نرفت دکتر دیشب تا صبح بیدار بود

واز بخت بد من وقتی این همسرم مریض میشه عین.... لاالله... پاچه میگیره ومثل بچه ها بهانه گیری میکنه

خدا امشب را بخیر تیر کنه

خواهر های شوهر از دیار شما بازگشتند

دیشب رفتیم خانه مادر شوهری البته بعد از شام طبق معمول خواهر شوهر کوچیکه که ازدواج کرده هم خانه مادرش بود

نمیدانم چرا اصلا دوست نداشتم بروم فقط به خاطر همسری رفتم

اینقدر این دوتا خواهر ها عشوه کردند وپز دادند که حالم بد شد

خلاصه از آنجا که اصلا هم انتظاری نداشتم از سوغاتی هم خبری نبود

دیگه همین... امشب مادرم اینها را دعوت کردم دلم میخواهد در همین هفته مادر شوهر واین خواهر شوهر

کوچیکه را هم دعوت کنم برند پی کارشان

هر چند که آنها ازین کار ها اصلا بلد نیستند

اینوسط میماند جاریه آخه او هر وقت دعوت میکنه همه را با هم میگه مادر شوهر وخواهر شوهر ها ومن را ولی

من خونه ام کوچیکه ونمیشه این همه را یکجا دعوت کنم وبچه ها خونه را میگذارند روی سرشان اون وقت همه

داد وبی داد میکنند که ساکت باشید خسته شدیم وازین حرفا خانواده شوهر اصلا حوصله بچه را ندارند

مخصوصا نوه های پسری را

 بهر حال من نمیخواهم جاری را دعوت کنم آخه او تنهای سه تا بچه داره

خوب همین ها دیگه از شوهری هم تهی دلم ناراحتم ولی به روی خودم نمیارم این روز ها نمیدانم چه مرگشه

همش سر هیچ وپوچ داد وهوار میکنه

منم که دل نازک.........

درد های پنهان جامعه من2

دردناک است درد های پنهان وآشکار  جامعه من

که یکی از آنها اختطاف (آدم ربایی)است این روز ها  باز دوباره در شهر من بد جور مد شده

پسر بچه ۶ ساله ی را که پسر یک تجار است بادی گارد پدرش اختطاف میکند وبعد زنگ میزند وپول

 درخواست میکند

وبعد ازینکه ۶۰ هزار دالر را گرفت چون توسط این پسر بچه معصوم شناسایی شده بوده پسرک را با ضرب

 بیل تو جه کنید با ضرب بیل نیمه جان میکند وبعد زیر خاک دفنش میکنند

بعد از جستجو نعش پسرک ۶ ساله را پیدا میکنند وهمچنان ربایندگانش را دستگیر

دیشب تلویزون داشت نشان میداد پسرک را از زیر خاک بیرون میکردند یک کت وشلوار سیاه تنش

 بود حالم خیلی بد شد پزشک قانونی میگفت پسرک را که زیر خاک کرده بودند هنوز زنده بوده

خلاصه امروز مردم شهر من تظاهرات کردند وپدر این پسرک مرده پسرش را گرفته بود روی دستهایش

 وبین خیابانها فریاد زنان از مقامات دولتی خواستار اعدام مجرمین بود میگویندپدر این پسرک قسم

 خورده تامجرمین به سزای اعمالشان نرسند پسرش را دفن نمیکند

امروز در بین سرک(خیابانها)میدیدم مردمی را که اشک میریختند برای مظلومیت خودشان

خدایا .......بسه دیگه یک نگاهی لطفا 

چهار شنبه بعد از ظهرش رخصت گرفتم ورفتیم باقی مانده حقوقم را که از کار قبلی مانده بود گرفتم وبعد دیگه

رفتم خونه در ین روز های که کفگیر به تهی دیگ خورده غنیمت بود

وضع اقتصادی شوهری خراب است این روز ها.

به خاطر همین نبود آب وبرق وگاز درست حسابی مجبور شدم با دخترک برویم حمام عمومی وشوهری مارا برد وبعد آمد دنبال مان

اون روز بی جهت دلم گرفته بود ومیدانستم باز روز های دردناک و همراه با عصبانیت داره شروع میشه

وقتی از حمام آمدم دیدیم وای .......پری خانم تشریف آوردند ودل درد وکمر درد شدید, خزیدم زیر کرسی

وشوهر جان  بیچاره  که در این چنین وقت های خیلی مهربان میشه آمد چای نبات درست کرد خوردم وکمی خوابیدم

شب هم گفت نمیخواد غذا درست کنی

پنجشنبه هم مرخصی بود که به جمعه خورده بود وخیلی خوب بود

مادرم اینها که پاکستان بودند داشتند برمیگشتند وقرار بود اگر خدا بخواهد روز پنجشنبه بیایند

صبح پنجشنبه اول صبح زود بیدار شدم وبعد از خوردن صبحانه در کرسی گرم دوباره خوابم برد وتا ساعت 11 خواب بودم از زور  همین پری خانم

ساعت یازده بلند شدم ویک نهار مختصری درست کردم خوردیم ودیگه کم کم حالم بهتر شد

دوباره به مادرم زنگ زدم گفتند بین راهیم واحتمالا تا 4 میرسیم

ساعت 2 من وخواهرم که با هم همسایه ایم رفتیم خونه مادرم اینها

خواهرم شروع کرد به جارو کردن وتمییز کردن خونه ومن هم آمادگی شام را گرفتم قرار شد شب

(کیچیری گوشت لند) درست کنم در پی نوشت در موردش کمی معلومات میدهم

گوشت های خشک در آب گرم کمی جوش دادم وبرنج را پاک کردم وخیس کردم

سبزی اسفناج را هم تمییز کردم وشستم وپختم

وبعد غذا را پختم

چای آماده کردم ومنتظر ماندیم بلاخره مادرم وخواهر برادرهام آمدند خیلی خوشحال شدیم هم به خاطر اینکه

خوب راه های پر خطری را بخیر پشت سر گذرانده بودند وهم بعد از کلی آزمایش معلوم شد قلب مادرم سالم

است وتنها تیروهید شان پر کاره دارو گرفته بودند والان خوب بودند

دخترک از شادی بالا وپایین میپرید

یکی یکی حمام کردند وهمه باهم نشستیم چایی خوردیم وبعد هم غذا وگرفتن سوغاتی ها

مادرم برای همه ما خواهر ها (ما پنج خواهریم که یکی خیلی کوچلوست ) نفر یک دست لباس پنجابی آورده

بود که پارچه اش نخی هستش وخیلی خوشکل است

وبرای من وخواهرم که بعد از منه یک یک دانه بلوز زمستانی برای دخترکم یک پالتو خوشکل صورتی ویک شلوار نارنجی ویک اسباب بازی

برای شوهر های ما هم نفر یک دست لباس مخصوص اینجا (میدانید که لباس مردانه ما وپاکستانی ها یک مدله دیگه؟)

ویک شیشه بزرگ عسل وکلی خرت وپرت دیگه

اخر شب آمدیم خونه وخوش خوشحال

صبح جمعه هم مثل همیشه بیدار شدیم با یک صبحانه مفصل که نهار میل به غذا نداشتیم کمی فیلم نگاه

کردیم بعد میوه برداشتم ورفتیم بیرون یک منطقه هستش که تفریحی است وکمی از شهر دوره

منطقه با صفایست کنار یک شاخه از (هر.ی رود) اسمش که باید برای شما آشنا باشه زیرا سرانجامش میرسه به کشور شما درسته؟

میوه خوردیم وکمی من راننده گی کردم که باز شوهری میخواست داد وبیداد کنه که چرا دیر دنده عوض میکنی که مهلت ندادم

ودیگه فهمیدم من ازین شوهر رانندگی یاد نخواهم گرفت باید بروم کلاس رانندگی

برگشتنی یک سر رفتیم خونه مادرم ودوباره آمدیم خونه خودم شب هم یک پیاله  شیر خوردم باعسل

زودتر خوابیدیم که ساعت های 11 شب بود که از درد بیدار شدم 

مسمومیت شدید دل پیچه وحالت تهوع

مردم از بس  هی رفتم دستشویی و  هی بالا آوردم (روتون به دیوار) بلاخره شوهری هم بیدار شد وبیچاره نشست کنارم هر چی گفت برویم دکتر

قبول نکردم دخترک خواب بود وباید خواهرم که نزدیک ماست را هم بیدار میکردیم تا دخترکم را نگه دارد ومن نخواستم خواب دیگران خراب شه

کمی داروی گیاهی خوردم خلاصه تا ساعت 3 شب من درد کشیدم تا بلاخره به زور استامینفن کدویین خوابم برد

صبح باز ساعت شش طبق معمول ساعت مبایل زنگ زد با اینکه اصلا حوصله نداشتم بازهم رفتم کلاس زبان

وبعد هم آمدم دفتر امروز ساحه نمیرویم ومن نمیدانستم وگر نه نمیامدم

دخترک را هم با خودم آوردم سر کارمخیلی اصرار داشت سر کار جدیدم را ببیند

الان بهترم با اینکه ضعف دارم ولی حالم بهتره خوبه خونه نماندم حد اقل ازین فرصت استفاده کنم وبروم وبلاگ ها را بخوانم

پ ن:اینجا برای زمستان گوشت را خشک میکنند البته گوشت گوسفند ویا بعضا گوساله  که یک رسم قدیمی مانده تا جایی که من میدانم در سابق

شما هم گوشت خشک درست میکردید نمیدانم کسی از شما ها خورده ویا حد اقل اسمش را شنیده یانه

  یک غذای که خیلی هم درشهر من معروفه همین کیچیری گوشت لند میباشد که گوشت خشک را ازقبل

خیس میکنند وبعد از یک برنج مخصوص ما براش میگیم برنج لیلافر یا نمیدانم شاید همان نیلوفر همراه با ماش

را خیس میکنیم واول گوشت ها را در زود پز میگذاریم بپزه .

وپیاز را در روغن سرخ میکنیم وبعد آب این گوشت را میریزیم در پیاز داغ نمک اضافه میکنیم وبعد برنج را هم اضافه میکنیم

باید روی برنج یک بند اانگشت آب ایستاده باشد

آب برنج که جذب شد برنج را دم میکنیم وگوشت ها را هم در کنار برنج میگذاریم باید حد اقل دوساعت دم کشد

البته بعضی ها در این غذا ادویه هم استفاده میکنند مثل زیره وزردچوبه که من طرفدارش نیستم

غذای لذیذی هستش مخصوصا در روز های سرد زمستان 

میشود همین غذا را باگوشت معمولی هم به همین شکل پخت که خیلی هم خوشمزه هستش



درد های پنهان جامعه من

سلام به همه دوستان قدیمی وجدیدم

این روز ها کمتر به نت دسترسی دارم وکمتر مینویسم

زندگی همچنان راهش را گرفته پیش میرود وکاری به کار من ندارد که من هم باهاش همراهم یا نه

گاهی ازش عقب میمانم وگاهی لحظه ها منتظرش میمانم تا بمن برسد و باز هم قدم شویم

خوب این روزها میرویم ساحه(حومه شهر ,شهرستان) وداریم کار پروژه را به پیش میبریم

پروژه ما در جهت ظریفیت سازی وارتقاء زنان در محلات هستش

در اول باید تشکیل شوراء ها را داشته باشیم یعنی در هر شهرستان واطرافش 13 شوراء تشکیل بدهیم

وبعد برای این خانم ها که بدون استثنا همه بی سواد اند کورس های سواد آموزی دایر کنیم

وبعد ترین های داریم   ومطالبی مثل حقوق زن ,حقوق انسان , صحت ,رفع خشونت علیه زنان,اعمار صلح ووووو

مسایل اینچنینی را برایشان آموزش بدهیم

در یک شهرستان در هفته که گذشت توانستیم شوراء های مورد نظر را درست کنیم

که با تمام قیودات شان باز هم خوب استقبال کردند با شرایط  مرد هایشان(که باید عکس  به هیج

وجه از خانم های مانگیرید, مرد به هیچ صورت نباید در بین زنها برود وووو هزار جور شرط وشرایط دیگر که ما هم

مجبوراً قبول کردیم

هر روز وهر لحظه کنار این خانم های به واقعیت محروم از همه چیز  خودش یک پست مفصلی است که باید بنویسم

من میشنیدم که بعضا مخصوصا دوستان ایرانی میگفتند اف.غانها چند زن میگیرند ویا چیز های دیگری ازین قبیل

ولی باور نمیکردم چون در فامیل های ما ویا اصلا در خود شهر کمتر دیده میشه

مثلا ما در تمام فامیل مان پدر بزرگ شوهری دو زن داشته و یک پسر خاله پدرم چون زنش مریض بود زن دوباره گرفت

ولی یکی از برجسته ترین مسایل در این شهرستانهاست چند زن داری است

ودیگری ازدواج دختر بچه های حتا درسن هفت سالگی درد دارد دیدن این چنین صحنه  ها

من دیروز دختری را دیدم که 14 سال داشت با یک جسم ضعیف ونزار که یک سال میشد ازدواج کرده بود

به صورتش که نگاه کردم از چشم هایش معصومیت کودکانه میریخت وبالای آن نگاه مظلوم دوتا ابروی اصلاح

کرده  مهر ازدواج وخانم خانه بودن دیده میشد

(اینجا رسم نیست تا دختر ازدواج نکند اصلاح نمیکند حتا دختر های شهری من خودم اولین بار یک روز قبل از روز

عقد مان اصلاح کردم وکسی که اصلاح کند یعنی ازدواج کرده وشوهر داره)

قد دخترک تا سر شانه ام بیشتر نمیرسید  ودرد زمانی صد چندان میشد که این دخترک با همان تن ضعیف

شکم ورقلمیده اش نمایان بود درسته این دخترک چهارده ساله حامله بود هفت ماهه حامله

از خشویش(مادرشوهرش) که زنی بود در سن سی ساله بود  پرسیدم که این که خورد بوده چرا زود عروسی اش کردید؟

گفت نه دیگه خیلی هم  خورد نبوده من خودم در 15 سالگی دوتا بچه داشتم

تازه دختر خواهرم را هفته پیش عروسی کردندهنوز هشت سال دارد 

ازین جور مسایل در بین این مردم خیلی زیاد است خیلی ...

این بود که دیگر ساکت شدم وفقط نگاه کردم با خودم فکر کردم وفهمیدم تا روزیکه ما همچین تفکری داشته

باشیم وهمچین مردمی محاله ممکنه در  کشوری ما جنگ نباشد  محاله ممکن...



پ:ن دیشب میزبان مادر شوهرم ودوتا برادر شوهر های مجردم بودم بدون خواهر شوهر چون خانم مسافرت

تشریف دارند آخ که اینقدر خوش گذشت بعد از مدتها عروس و خشو(مادر شوهر) یک دل سیر اختلاط کردیم

بدون نیش وکنایه های خواهر شوهر( بشکه زهر مار)