امشب خانواده مادرم را مهمان کردم بعد ازینکه از پاکس.تان آمدند نشد دعوتشان کنم باخواهرم وشوهرش 

خرید هایم را کردم و برای شام پلو ،کباب مرغ ،کفته ،خورشت بادنجان ، اسفناج، فرنی ، سالاد

وماست وخیار وترشی  در نظر گرفتم.

ولی تا حالا هیچ کدام را آماده نکردم

عصر هم ساعت 4 تعطیل میشم باید بروم همه اینها را آماده کنم فقط خدا را شکر  خونه ام مرتبه

همسری گوش درده شدید، دیروز هر چی اصرار کردم نرفت دکتر دیشب تا صبح بیدار بود

واز بخت بد من وقتی این همسرم مریض میشه عین.... لاالله... پاچه میگیره ومثل بچه ها بهانه گیری میکنه

خدا امشب را بخیر تیر کنه

خواهر های شوهر از دیار شما بازگشتند

دیشب رفتیم خانه مادر شوهری البته بعد از شام طبق معمول خواهر شوهر کوچیکه که ازدواج کرده هم خانه مادرش بود

نمیدانم چرا اصلا دوست نداشتم بروم فقط به خاطر همسری رفتم

اینقدر این دوتا خواهر ها عشوه کردند وپز دادند که حالم بد شد

خلاصه از آنجا که اصلا هم انتظاری نداشتم از سوغاتی هم خبری نبود

دیگه همین... امشب مادرم اینها را دعوت کردم دلم میخواهد در همین هفته مادر شوهر واین خواهر شوهر

کوچیکه را هم دعوت کنم برند پی کارشان

هر چند که آنها ازین کار ها اصلا بلد نیستند

اینوسط میماند جاریه آخه او هر وقت دعوت میکنه همه را با هم میگه مادر شوهر وخواهر شوهر ها ومن را ولی

من خونه ام کوچیکه ونمیشه این همه را یکجا دعوت کنم وبچه ها خونه را میگذارند روی سرشان اون وقت همه

داد وبی داد میکنند که ساکت باشید خسته شدیم وازین حرفا خانواده شوهر اصلا حوصله بچه را ندارند

مخصوصا نوه های پسری را

 بهر حال من نمیخواهم جاری را دعوت کنم آخه او تنهای سه تا بچه داره

خوب همین ها دیگه از شوهری هم تهی دلم ناراحتم ولی به روی خودم نمیارم این روز ها نمیدانم چه مرگشه

همش سر هیچ وپوچ داد وهوار میکنه

منم که دل نازک.........