عصرانه
وسوغاتی هم برای ما آورد یک کتاب خیلی خیلی خوب وخاطره انگیز
اسمش است (یادتونه؟!!)
مروری برخاطرات مشترک بچه های دهه شصت
برام خیلی خاطره انگیز بود نمیدانم شاید شماها همه داشته باشید
ولی اگر ندارید توصیه میکنم بروید وبخرید خیلی جالبه
با اینکه من ایران بزرگ نشدم ولی همه این خاطرات از برکت هم مرز بودن با شما برای ما هم مشترکه
همه این کارتون ها را وسریال ها دیدم جالبه این خاطرات برای ما هم مشترکه
امروز غرق شدم در روز های قشنگ بی خیالی امروز مرا این کتاب به گذشته برد
ممنون از گرد آورنده اش (مهدی منتصری ) کار خیلی کار قشنگی کرده
یادش بخیر کودکی

دیگر حسش نیست باشه بعد
حالا از خونه ام دورتر شده ام در یک ساختمان سه طبقه بزرگتر از جای قبلی آمدیم این چند روز به این خاطر نت نداشتم
البته خوب به نفع من بود این روز ها زیاد خوب نیستم از لحاظ روحی...
اگر میبودم باز هم پست های غمگین وناله دار مینوشتم
الان هم نمیخواهم زیاد بنویسم تاهنوز نتوانستم بخاطر کار های شوهری ببخشمش وهم نتوانستم کدورت را برکنار کنم
دو پست قبل که در مورد آن دعوای که کرده بود همان روزیکه با مادرم اینها رفته بودیم بیرون نوشته بودم...
بعد از آن روز خبر شدم که آن روز به برادرم حرف زشت زده بوده وجلو برادرم پدرم را دشنام داده
دیدم آن روز برادرم خیلی ناراحت بود ولی به من چیزی نگفت
تا امروز نتوانستم براش بگم که چرا به پدرم که هیچ وقت ندیدیش حرف زشت زدی؟ جلوی من میگی هیچی نمیگم
جلو خانواده من حق نداری بگی ازین شرم تا امروز که پانزده روز میشه مادر را ندیدم واز شرم نرفتم خونه مادرم
هنوز نتوانستم بگم مادرم چقدر از دستت ناراحته واز تو بدش میاد دلم پر از کینه است از دستش ولی به روی
خودم نمیارم
هر چند که روزی هزار بار دستم را ببوسد وبگذارد روی چشم هایش
هر چند که گریه کند وقسم بخورد که عاشق منه، هر چند که میگه گاهی که عصبانی میشم کنترولم را از دست میدهم
ولی من نمیتوانم ببخشمش
به اضافه اینها این روز ها وضع امنیتی شهرم خوب نیست درین چند روز چند بمب وانفجار صورت گرفته وتعدادی بی
گناه کشته شدند به اضافه بیشتر از 61 نفر که در شهر دیگری در یک روز جان دادند
حتا مرگ عس.ل بدیهی که خیلی دوستش داشتم هم شاید بی تاثیر روی من نباشد
این روز ها خوب نیستم
حتا فضاو حال وهوای دفتر جدید وروز های ابری بهاری هم نتوانسته حالم را خوب کند...
ببخشید به خاطر پست قبلی ، افسرده ی افسرده کند انجمنی را
اینجا تنها جایست و شما تنها کسانی هستید که دارم و میتوانم راحت درد دل کنم مشکل رفع شد پیش میاید دیگه.
خسته از ماموریت کاری آمده ام از صبح رفته بودیم ساحه(اطراف شهر) مسیر طولانی را طی کردیم نزدیک به 150 کیلو متر راه را با ماشینی نه چندان سالم حرکت کردیم به سمت یک شهرستان دور افتاده
موتر(ماشین) در دل جاده فرو میرود جاده در بین یک دره کوه قرار دارد کوه های سربه فلک کشیده و با غرور خوبی این مسیر به اینه که حد اقل جاده آسفالت است
کنارم دوتا خانم همکارم نشسته اند من کنار دوازه ام یکی پهلوی من خانمیست کمی بزرگتر ازما دوتا دیگه همکار دیگرم که پهلوی او نشسته است از من هم کوچکتر است ازدواج نکرده دارد درس میخواند در دانشگاه شبانه
هندزفری در گوشش است وچادر نمازش را انداخته روی صورتش ودر خود غرق است همکار دیگر مان که یک آقا است الان در مسافرت است 20 روزی میشود که به دیار شما سفر کرده راننده دفتر دارد حرف میزند
ومن گوشکی در گوشم است کمی دقیق میشوم و ویلوم را کم میکنم با خانم وسطی حرف میزند
میگوید چند روز پیش ط.ال.با.ن آنتن های بین این راه را با موشک زدند
وخانم همکار م به جوابش میگوید درسته دیروز هم دوتا ار کارگر های که دارند فلان سرک(خیابان) را آسفالت میکنند را سر بریدند
رانند ه میپرسد کی این وضعیت درست میشود؟ کی این جنگ ها تمام میشود؟
حالا دیگه من هم به گپ آمدم
میگویم به خدا ما مرگ خود را دیده به این جا ها میآییم همکار دیگرم که تا حالا خاموش بود او هم به سخن میاید ومیگویید آنهم با این معاش(حقوق )کم
همکارم که در وسط ما دوتا قرار دارد میگوید این نا امنی ها در شهر (داخل استان)هم است چند روز پیش پسر فلان تاجر ار اختطاف(آدم ربایی) کرده بودند
ودو شب پیش چند نفر میایند به خانه اش وخود تاجر را هم میبرند والان مرده وزنده اش گمه
یک باره همه ساکت میشویم ومن صدای ویلوم گوشی را بلند میکنم
چند وقتی است که به شدت معتاد به آهنگ های ADEL )عدل شدم
عدل در گوشم فر یاد میزند (Don't you remember me
سرم را به شیشه ماشین تکیه میدهم شیشه سرده معلومه هوای بیرون هم سرده
به جاده خیره میشم الان این قسمت جاده بین دوتا دشت وسیع قرار دارد تا چشم کار میکند دشت سبز سبز است
با گل های زرد وبنفش خود رو وجای جای لاله های خود رو سرخ در مسیر باد میرقصند
هیچ نشانی از آبادی دیده نمیشود وتنها چیزی که رد پای مدنیت را درین دشت نشان میدهد تیر برق هایست که از طرف ایران به سمت ما کشیده شده واین جاده آسفالتی که آن سرش نا پیداست
گاه گاهی از کنار چوپانی میگذریم که گله گوسفندش یک قسمت زیادی از دشت را در بر گرفته چو پانی با لباس های مخصوص خودش چوبی در دست وسگ گله که کمی آنطرفتر پرسه میزند
گاهی هم از همین مسیر موتری(ماشینی) با سرعت رد میشود.
گاهی درین مسیر طولانی با خرابه های از ماشین های به رنگ لجنی برمیخوریم که درگوشه افتاده و رد پایست از شورشیان (شو.ر.وی سابق ) که به کشور ما تجاوز کرده بودند.
باز فکر میکنم به همه چیز از جمله به زن های از هر لحاظ محرومی که الان با هزار شوق وذوق جمع شدند ومنتظر ما هستند تا برویم من برایشان بگویم که جنگ چیز بدیست منازعه وکشمکش خوب نیست
تا بروم وبگویم که صلح بهتره بگویم بهداشت شانرا رعایت کنند بگویم لازم نیست آنقدر بچه بیاری تا از بچه بیفتی
الان که سن ات شده 45 ساله الان که مریضی وده تا بچه داری دیگه بچه نیار
بگویم جلو گیری از بارداری گناه نیست این گناهه که تو نتوانی درست تربیت شان کنی واز پس مخارج شان بر بیایی.
من این ها را برای شان میگویم وآنها به من معلم صاحب(خانم معلم) ویا استاد میگویند
این نام ها برایم نا آشناست من معلم نبودم ونیستم
به دخترک های غمگینی نگاه میکنم که در سن کم مادر چند بچه هستند.
صورت های آفتاب سوخته و لباس های رنگ به رنگ شان آنها را خاص کرده دست های شان ترک خورده وناخن هایشان شکسته ترک های سیاه دستهایشان حکایتگر اینست که این زنها غذا هایشان را با آتیش چوب در دیگ دان(آجاق)نمیدانم درسته؟میپزند دربین حرف هایم متوجه میشوم که یک زنی شاید کم سن تر ازمن خیره شده به دستها وناخن های سوهان کشیده و رنگ ناخن( لاک) زده من .
من متوجه تفاوت های آنها هستم نمیخواهم آنها هم متوجه تفاوت ها شوند دست هایم را در جیب های مانتویم فرو میکنم با دقت به درس هایم گوش میدهند ودر بین حرف هایشان متوجه میشوم دیروز درین منطقه چند نفر جنگ کردند وهمدیگر را کشتند یکی دیگر میگوید دیروز یک سرباز را هم ط.ا.ل.بان در کنار سرک(خیابان) کشنتد
دیگری میگوید روده هایش از شکمش بیرون شده بوده یکی از من میپرسد که بین راه شما متوجه نشدید؟
ومن میگویم نه
معصومیت از سر رویشان میریزد زن های و دختر های بیگناهی که هیچ اجازهء ندارند هنوز به حرف نیامدند که پدر هایشان آنها را نامزد کرده
مهربان و صمیمی آنقدر با دیدن وشنیدن حرفهایم خوشحال میشوند که من سرشار از حس مفید بودن وخوب بودن میشم
داریم برمیگردیم به سمت شهر ومحل کارمان باز هم گوشکی مبایل در گوش منه اینبار با اینکه خسته ام ولی ته دلم پر از حس های خوب قشنگه؛ همراه با ترس و دلهره به همکار هایم میگویم که گفتند دیروز بین این راه کسی را کشته اند وهمکار هایم میگویند بله مگر تو ندیدی خون هایش را؟
میگویم نه من متوجه نشدم
میرسیم به همان نقطه به اندازه چند متر زمین پر از خون است ماشین ماهم از روی خون ها رد میشود ماشین ها خون ها را پخش کرده اند حالم بد میشود
به این فکر میکنم که چقدر درین جا آدم کشتن راحته حتا راحتر از فیلم ها
ماشین درست راه نمیرود وبین راه هم جای نیست که درستش کنیم مجبوریم آهسته تر بیایم واین موضوع بیشتر خسته مان میکند .
خلاصه به دفتر میرسیم ساعت 2 بعد از ظهر را نشان میدهد به شدت گرسنه شدیم
همه همکار های دیگر غذا خوردند سهم مارا گذاشتند یک نوع قابلی است که با سبزیجات وبرنج درست شده
غذا را میکشیم هر سه نفر میخوریم من سرم درد میکند
با آن هم دوست دارم برای شما بنویسم اینهای را که نوشته ام
وهمچنان میخواهم که پست قبلی پایین رود هر چند که این پستم هم ناراحت کننده است ولی واقعیت زندگی ماست
به امید اینکه همه شاد باشیم این آرزوی منه
چرا ؟
دلایل بسیاری داره که هر کدام میشه یک پست جدا گانه ،متاسفانه هرچی هم که نوشتم تاحالا نشده در مورد شوهرم به صورت کامل بنویسم نشده در مورد مادر واخلاق هایش مفصل بگم
وهمینطور در مورد دیگران حتا نشده اخلاق های بد خودم را دقیق باز کنم .
یا فرصتش پیش نیامده یا حوصله اش نبوده امروز صبح وقتی از خواب بیدار شده بودم که اصلا هم یادم نیست کی بیدار شده بودمدر حالیکه شوهرم به پیاده روی صبح گاهی اش رفته بود ومن روی تختخواب یک لحظه به خود آمدم دیدم دارم درذهنم برایتان پست مینویسم
محتوای پستم ناله بود کاش نوشته بودم الان واضع شما میفهمیدید من چه مرگمه
الان تا من توضیح ندهم اخلاق های بد شوهر را ودیگران را خوب شما متوجه نمیشوید من چی میگم؟
خوب من چیکار کنم ؟
فقط بگم که سر دوراهی قرار گرفتم نمیدانم چیکارکنم اصلا نمیدانم کدام راه درسته فکر نکنید تو کله ام فکر طلاق یا ازین حرف های مرسوم در کشور شماست نه بابا ما زن های بدبخت این طرف مرز اگر یک روز به بن بست برخوردیم بین ادامه زندگی وراه دیگر ، راه دیگری که به فکر ما میرسه خودکشی ایست
میدانم الان همه تان چشم هایتان از حدقه درآمده که این ر ا شنیده اید آن هم از من زن به اصطلاح تحصیل کرده بله اینطوریست
متاسفانه تنها راه رهایی از بند مرگه برای ما
خوب البته کار من به اینجا نرسیده یعنی حتا اگر میسر هم بود من هرگز به طلاق فکر نمیکردم من زندگیم را دوست دارم شوهر م را هم ولی .....
بعضی از رفتار هایش غیر قابل تحمله با وصف اینکه عاشقانه مرا دوست دارد گاهی ندانسته مرا بیش از اندازه زجر میدهد
میشینم باهاش حرف میزنم قبول میکنه وقول میده ولی باز تا عصبانی شد همه چیز یادش میره ، بدترین کابوس زندگیش از دست دادن منه وهمیشه یک ترس عمیق در روحش لانه داره که من مبادا یک روز رهایش کنم
آزاد است اصلا ازین مرد های قید وخوشکه مقدس نیست میبینید مرا همه گونه آزاد گداشته در شهر من زنی که برود در یک محیط مردانه کار کند یعنی آخر آزادی
ولی خدا نکنه یک مزاحم تلفنی پیدا شه جونش درمیاد؛ گوشی را میگیره داد وبیداد وفحش و هوار که کیستی چی میخواهی با کی کار داری ووووو
چند وقت پیش ها دفتر به ما نفر یک دانه سیم کارت داد(متوجه هستید سیم کارت یعنی چی نمیدانم شما هم میگویید سیم کارت یا چیز دیگر؟)
به این سیم کارت دفتر مزاحم پیدا شد آن هم چه مزاحمی پشت سر هم زنگ میزد وچون اول من جواب داده بودم ودیده بود صدای زنه ، هی زنگ میزد
روز جمعه بود وخاله کارگر در خونه ما من هم سیم کارت را کشیدم وگذاشتم پشت گوشی میخواستم به شوهرم بگم ولی ترسیدم جلو این زن غریبه داد وبیداد کند سر مزاحم
نگفتم تا شب شد شب میخواست زنگ مبایل را برای فردایش پر کند که دید سیم کارت پشت گوشی است سیم را انداخت که دیدمزاحم زنگ زد برایش توضیع دادم و لی او به شدت ناراحت بود که چرا بمن نگفتی چرا پنهان کاری میکنی آنشب خوب خیلی بحث کرد
ومزاحم هم همچنان زن زده میرفت آنهم نه از یک شماره از شماره های مختلف تا صبح زنگ میزد میگفتم خوب سیم کارت را بکش میگفت نه چرا بکشم .
دیگه به من اعصاب نگذاشته بود من هم شماره هایش را که زنگ میزد زدم به لیست رد؛ زنگ میامد ولی بیصدا
چندتا از شماره هایش را قطع کرد وچندین بار هم باآرامی باهاش حرف زد وازش خواهش کرد که دیگه مزاحم نشه ولی بی تاثیر بود(اینجا نهایت بی قانونیست مثل ایران که نیست مردم اصلا از دولت باکی ندارند هر کاری میکنند)
این موضوع یک ماه طول کشید کمتر زنگ میزد ولی همچنان زنگ میزد ومن جواب نمیدادم
تا اینکه باز چند شب پیش دید شماره رو گوشی افتاده وباز فردا شبش هم وچون دید به لیست رد زده بودم
دیگه داغ کرد ودنیای از فحش وداد وجیغ ر ا سرم ریخت گریه کردم بینهایت گریه کردم
دلیلش این بود که تو موضوعی به این سادگی را از من پنهان میکنی اگر در محل کار ات کسی به تو چیزی بگه یا کاری بکنه را آنوقت بمن میگی ؟
چرا با من رک نیستی چرا من همه چیز را به تو میگم وتو نمیگی اگر تو بمن نمیگی پس این حرف های پنهانت را به کی میگی وهزار حرف ازین قبیل
حالم خوش نبود واین هم ول نمیکرد میگفت برویم پیش مادرت من هم که در جریان هستید مادرم مریضی قلب دارد گفتم مرا بکشی نمیگذارم به مادرم بگی از طرفی مادر (که باید یک پست مفصل در مورد شخصیتش بنویسم ) هیچ وقت نمیتواند درست قضاوت کند و وضع را ازینی که هست بدتر میکنه
حتا نگذاشتم خواهرم عجول بفهمه
(یک خصلت بسیار بد من اینکه که همیشه درد هایم را در خودم پنهان میکنم ونمگذارم کسی بداند من چی میکشم نمیدانم خجالت است چیست دوست ندارم آدم ها بفهنمد من بدبختی هم دارم)
خلاصه شوهری گیر داد که من به تو شک دارم تو خودت باعث شدی من شک پیدا کنم تو با من روراست نیستی چنین وچنان
وضعیت دفاتر اینجا هم زیاد خوب نیست نامش بده حالا هر چند که همه بد نیستند وخوب شوهرم همیشه ترس داره
این شد که گفتم من هم استیعفاء میدم ودیگه نمیرم سر کار هم برم جون بکنم کار کنم حرف هزار نفر را گوش کنم که بار ی از رو دوشت بردارم (من چهار ساله کار میکنم همه را دادم به شوهر یعنی پول میره یکجا ولی هر وقت پول خواستم بمن داده اینطوری نیست که نده )
تمام این چهار سال حقوقم به شمول طلا هایم را همه مصرف زندگی کردم تا شدیم صاحب این خونه فسقلی و وضع زندگی ما بهتر شد بعد منت هم بکشم؟
دیگه نمیرم سرکار تو با کار کردن من مشکل داری واو گفت نه من با کار کردنت مشکل ندارم من میخواهم تو با من روراست باشی حتا اگر کسی به تو چیزی گفت بمن بگی من تمام مدت که تو سر کاری من همش فکر میکنم خدایا الان چیکار میکنه کسی بهش چیزی نگه کاری نکنه .....
دیگه الان نمیدانم چیکار کنم دیگه نیام سرکار اقصاد مان خوب نیست
بیام اینطوری....
این موضوع باعث شد که من روز پنج شنبه نیام سرکار وحتا یک زنگ هم نزدم به رئیسم
امروز که آمدم ریئس به شدت با من برخورد کرد وخوب وظیفه اش است من ازش گله ندارم
وبدتر داغون شدم با اضافه اینکه دیروز رفتیم مله(پیک نیک) وشوهرم رفت دنبال برادر کوچیکه ام وبین راه با یکی جنگ ودعوا کرده و اون یکی هم با لگد زده به دروازه ماشین دروازه اش خراب شد
شوهری هم زنگ زده یک پسر عمه لات داره اون آمده وخدا را شکر آن طرف دعوا را نتوانستد پیدا کنند
بردارم زنگ زد که شوهر خواهرم وبرادر دیگرم بیایند که شوهر من جنگ میکند
وخوب تفریح زهر مارما شد (اینجا به ثانیه چاقو کشی واین حرفا میشه بدون اینکه کسی از آنها بپرسه آدم کشتن مثل آب خوردن است )
گاهی باید قدر سیاست کشورتان را بدانید اگر هزار عیب دارد باز مردم خوب ازش حساب میبرند واین گاهی بدرد میخورد .
واین وسط هی نگاه های مادرم که ما آمدیم تفریح کنیم نیامدیم که دعوا.....
مادرم هیچ گاه مرا درک کرده نتوانست
ومن قلبم تو دهنم
دوساعت این شوهر خدا نترس من طول داد وفکر دلواپسی من نبود هزار بار خودم را لعنت کردم که آمدم
وهزار بار گفتم غلط کنم بیام تفریح دیگه
تا اینکه خاک مال آمد خوب همه اورا ملامت میکردند البته فقط پیش من و با عصبانیت گفت پاشو بریم که دروازه موتر(ماشین )بسته نمیشه دخترک را نیاوردم آنها ماندن ومن و شوهرم برگشتیم
وتا رسیدم شهر یک دروازه به دستش یک دسته رانندگی کرد وسر من هوار کشید که از خاطر برادر تو شد
( این برادر من قهر کرده بود ونمیامد رفته بود بیارتش)
دیگه رسیدیم خونه خسته بودم دلم از دستش داغون بود میتوانست کمی آرامتر باشد سر اینکه طرف دعوا درست بلد نبوده رانندگی کنه وازش سبقت گرفته دعوا شده بوده میتونست آرام برخورد کند
با تمام این دلخوری ها روی تخت کنارش دراز کشیدم ونوازشش کردم ولی از شما چه پنهان دلم ازش پر از کینه بود
آرام شد وگفت دوش بگیر بریم یک سر خونه مادرم حوصله هیچ کس را نداشتم وخصوصا خانواده مادر شوهر را با اینکه سرم از درد منفجر میشد آماده شدم وبا همان دروازه خراب ماشین رفتیم خونه مادرش برادرش قرار بود از پاکستان بیاد
وبدون تعارف مادر شوهر شب را ماندیم بعد ازیک سال اولین بار کنار سفره شان به قولی خودمان را تلپ کردیم (خدا شاهده اگر دروغ بگم )خوب به ما مهم نبود چون ما شب زیاد غذا نمیخوریم یک نیمقاب برنج با کوفته که از ظهر مانده بود پیش ما گذاشتند من که از غصه سیر بودم
شوهری برایش خوش گذشت ظاهرا با برادر زاده هایش (خونه شان نزدیک خونه مادر شوهره) بازی کرد عاشق بچه هاست و کلی خوش گذراند ومن هم کمی با خواهر شوهرم (بشکه زهر مار) که از قضا مهربان شده بود وبرای اولین بار کمی حرف زدیم(( نه در مورد مسئله آن روز) قصه کردیم در مورد های دیگه وچای خوردیم
من هم کمی بهتر شدم
سر برگشتن ازم میپرسه خوب بگو تصمیمت را ؟ میگم چه تصمیمی؟ میگه اینکه کی بچه دار میشی؟
نمیدانستمم به جوابش چی بگم فقط خندیدم ونگاهش کردم
پست بهم ریخته ای شد
خوب وقتی ذهن بهم ریخته باشه پست هم میشه این چنین شاید نتوانسته باشم همه جوانب ماجرا را درست توضیع دهم
وازین که با این چرندیاتم باعث ناراحتی تان شدم معذرت میخوام باید مینوشتم باید حرف میزدم
بفرمایید ادامه مطلب