علت نبودنم
حالا از خونه ام دورتر شده ام در یک ساختمان سه طبقه بزرگتر از جای قبلی آمدیم این چند روز به این خاطر نت نداشتم
البته خوب به نفع من بود این روز ها زیاد خوب نیستم از لحاظ روحی...
اگر میبودم باز هم پست های غمگین وناله دار مینوشتم
الان هم نمیخواهم زیاد بنویسم تاهنوز نتوانستم بخاطر کار های شوهری ببخشمش وهم نتوانستم کدورت را برکنار کنم
دو پست قبل که در مورد آن دعوای که کرده بود همان روزیکه با مادرم اینها رفته بودیم بیرون نوشته بودم...
بعد از آن روز خبر شدم که آن روز به برادرم حرف زشت زده بوده وجلو برادرم پدرم را دشنام داده
دیدم آن روز برادرم خیلی ناراحت بود ولی به من چیزی نگفت
تا امروز نتوانستم براش بگم که چرا به پدرم که هیچ وقت ندیدیش حرف زشت زدی؟ جلوی من میگی هیچی نمیگم
جلو خانواده من حق نداری بگی ازین شرم تا امروز که پانزده روز میشه مادر را ندیدم واز شرم نرفتم خونه مادرم
هنوز نتوانستم بگم مادرم چقدر از دستت ناراحته واز تو بدش میاد دلم پر از کینه است از دستش ولی به روی
خودم نمیارم
هر چند که روزی هزار بار دستم را ببوسد وبگذارد روی چشم هایش
هر چند که گریه کند وقسم بخورد که عاشق منه، هر چند که میگه گاهی که عصبانی میشم کنترولم را از دست میدهم
ولی من نمیتوانم ببخشمش
به اضافه اینها این روز ها وضع امنیتی شهرم خوب نیست درین چند روز چند بمب وانفجار صورت گرفته وتعدادی بی
گناه کشته شدند به اضافه بیشتر از 61 نفر که در شهر دیگری در یک روز جان دادند
حتا مرگ عس.ل بدیهی که خیلی دوستش داشتم هم شاید بی تاثیر روی من نباشد
این روز ها خوب نیستم
حتا فضاو حال وهوای دفتر جدید وروز های ابری بهاری هم نتوانسته حالم را خوب کند...
همه چیز در پروفایل ذکر شده