ناله
چرا ؟
دلایل بسیاری داره که هر کدام میشه یک پست جدا گانه ،متاسفانه هرچی هم که نوشتم تاحالا نشده در مورد شوهرم به صورت کامل بنویسم نشده در مورد مادر واخلاق هایش مفصل بگم
وهمینطور در مورد دیگران حتا نشده اخلاق های بد خودم را دقیق باز کنم .
یا فرصتش پیش نیامده یا حوصله اش نبوده امروز صبح وقتی از خواب بیدار شده بودم که اصلا هم یادم نیست کی بیدار شده بودمدر حالیکه شوهرم به پیاده روی صبح گاهی اش رفته بود ومن روی تختخواب یک لحظه به خود آمدم دیدم دارم درذهنم برایتان پست مینویسم
محتوای پستم ناله بود کاش نوشته بودم الان واضع شما میفهمیدید من چه مرگمه
الان تا من توضیح ندهم اخلاق های بد شوهر را ودیگران را خوب شما متوجه نمیشوید من چی میگم؟
خوب من چیکار کنم ؟
فقط بگم که سر دوراهی قرار گرفتم نمیدانم چیکارکنم اصلا نمیدانم کدام راه درسته فکر نکنید تو کله ام فکر طلاق یا ازین حرف های مرسوم در کشور شماست نه بابا ما زن های بدبخت این طرف مرز اگر یک روز به بن بست برخوردیم بین ادامه زندگی وراه دیگر ، راه دیگری که به فکر ما میرسه خودکشی ایست
میدانم الان همه تان چشم هایتان از حدقه درآمده که این ر ا شنیده اید آن هم از من زن به اصطلاح تحصیل کرده بله اینطوریست
متاسفانه تنها راه رهایی از بند مرگه برای ما
خوب البته کار من به اینجا نرسیده یعنی حتا اگر میسر هم بود من هرگز به طلاق فکر نمیکردم من زندگیم را دوست دارم شوهر م را هم ولی .....
بعضی از رفتار هایش غیر قابل تحمله با وصف اینکه عاشقانه مرا دوست دارد گاهی ندانسته مرا بیش از اندازه زجر میدهد
میشینم باهاش حرف میزنم قبول میکنه وقول میده ولی باز تا عصبانی شد همه چیز یادش میره ، بدترین کابوس زندگیش از دست دادن منه وهمیشه یک ترس عمیق در روحش لانه داره که من مبادا یک روز رهایش کنم
آزاد است اصلا ازین مرد های قید وخوشکه مقدس نیست میبینید مرا همه گونه آزاد گداشته در شهر من زنی که برود در یک محیط مردانه کار کند یعنی آخر آزادی
ولی خدا نکنه یک مزاحم تلفنی پیدا شه جونش درمیاد؛ گوشی را میگیره داد وبیداد وفحش و هوار که کیستی چی میخواهی با کی کار داری ووووو
چند وقت پیش ها دفتر به ما نفر یک دانه سیم کارت داد(متوجه هستید سیم کارت یعنی چی نمیدانم شما هم میگویید سیم کارت یا چیز دیگر؟)
به این سیم کارت دفتر مزاحم پیدا شد آن هم چه مزاحمی پشت سر هم زنگ میزد وچون اول من جواب داده بودم ودیده بود صدای زنه ، هی زنگ میزد
روز جمعه بود وخاله کارگر در خونه ما من هم سیم کارت را کشیدم وگذاشتم پشت گوشی میخواستم به شوهرم بگم ولی ترسیدم جلو این زن غریبه داد وبیداد کند سر مزاحم
نگفتم تا شب شد شب میخواست زنگ مبایل را برای فردایش پر کند که دید سیم کارت پشت گوشی است سیم را انداخت که دیدمزاحم زنگ زد برایش توضیع دادم و لی او به شدت ناراحت بود که چرا بمن نگفتی چرا پنهان کاری میکنی آنشب خوب خیلی بحث کرد
ومزاحم هم همچنان زن زده میرفت آنهم نه از یک شماره از شماره های مختلف تا صبح زنگ میزد میگفتم خوب سیم کارت را بکش میگفت نه چرا بکشم .
دیگه به من اعصاب نگذاشته بود من هم شماره هایش را که زنگ میزد زدم به لیست رد؛ زنگ میامد ولی بیصدا
چندتا از شماره هایش را قطع کرد وچندین بار هم باآرامی باهاش حرف زد وازش خواهش کرد که دیگه مزاحم نشه ولی بی تاثیر بود(اینجا نهایت بی قانونیست مثل ایران که نیست مردم اصلا از دولت باکی ندارند هر کاری میکنند)
این موضوع یک ماه طول کشید کمتر زنگ میزد ولی همچنان زنگ میزد ومن جواب نمیدادم
تا اینکه باز چند شب پیش دید شماره رو گوشی افتاده وباز فردا شبش هم وچون دید به لیست رد زده بودم
دیگه داغ کرد ودنیای از فحش وداد وجیغ ر ا سرم ریخت گریه کردم بینهایت گریه کردم
دلیلش این بود که تو موضوعی به این سادگی را از من پنهان میکنی اگر در محل کار ات کسی به تو چیزی بگه یا کاری بکنه را آنوقت بمن میگی ؟
چرا با من رک نیستی چرا من همه چیز را به تو میگم وتو نمیگی اگر تو بمن نمیگی پس این حرف های پنهانت را به کی میگی وهزار حرف ازین قبیل
حالم خوش نبود واین هم ول نمیکرد میگفت برویم پیش مادرت من هم که در جریان هستید مادرم مریضی قلب دارد گفتم مرا بکشی نمیگذارم به مادرم بگی از طرفی مادر (که باید یک پست مفصل در مورد شخصیتش بنویسم ) هیچ وقت نمیتواند درست قضاوت کند و وضع را ازینی که هست بدتر میکنه
حتا نگذاشتم خواهرم عجول بفهمه
(یک خصلت بسیار بد من اینکه که همیشه درد هایم را در خودم پنهان میکنم ونمگذارم کسی بداند من چی میکشم نمیدانم خجالت است چیست دوست ندارم آدم ها بفهنمد من بدبختی هم دارم)
خلاصه شوهری گیر داد که من به تو شک دارم تو خودت باعث شدی من شک پیدا کنم تو با من روراست نیستی چنین وچنان
وضعیت دفاتر اینجا هم زیاد خوب نیست نامش بده حالا هر چند که همه بد نیستند وخوب شوهرم همیشه ترس داره
این شد که گفتم من هم استیعفاء میدم ودیگه نمیرم سر کار هم برم جون بکنم کار کنم حرف هزار نفر را گوش کنم که بار ی از رو دوشت بردارم (من چهار ساله کار میکنم همه را دادم به شوهر یعنی پول میره یکجا ولی هر وقت پول خواستم بمن داده اینطوری نیست که نده )
تمام این چهار سال حقوقم به شمول طلا هایم را همه مصرف زندگی کردم تا شدیم صاحب این خونه فسقلی و وضع زندگی ما بهتر شد بعد منت هم بکشم؟
دیگه نمیرم سرکار تو با کار کردن من مشکل داری واو گفت نه من با کار کردنت مشکل ندارم من میخواهم تو با من روراست باشی حتا اگر کسی به تو چیزی گفت بمن بگی من تمام مدت که تو سر کاری من همش فکر میکنم خدایا الان چیکار میکنه کسی بهش چیزی نگه کاری نکنه .....
دیگه الان نمیدانم چیکار کنم دیگه نیام سرکار اقصاد مان خوب نیست
بیام اینطوری....
این موضوع باعث شد که من روز پنج شنبه نیام سرکار وحتا یک زنگ هم نزدم به رئیسم
امروز که آمدم ریئس به شدت با من برخورد کرد وخوب وظیفه اش است من ازش گله ندارم
وبدتر داغون شدم با اضافه اینکه دیروز رفتیم مله(پیک نیک) وشوهرم رفت دنبال برادر کوچیکه ام وبین راه با یکی جنگ ودعوا کرده و اون یکی هم با لگد زده به دروازه ماشین دروازه اش خراب شد
شوهری هم زنگ زده یک پسر عمه لات داره اون آمده وخدا را شکر آن طرف دعوا را نتوانستد پیدا کنند
بردارم زنگ زد که شوهر خواهرم وبرادر دیگرم بیایند که شوهر من جنگ میکند
وخوب تفریح زهر مارما شد (اینجا به ثانیه چاقو کشی واین حرفا میشه بدون اینکه کسی از آنها بپرسه آدم کشتن مثل آب خوردن است )
گاهی باید قدر سیاست کشورتان را بدانید اگر هزار عیب دارد باز مردم خوب ازش حساب میبرند واین گاهی بدرد میخورد .
واین وسط هی نگاه های مادرم که ما آمدیم تفریح کنیم نیامدیم که دعوا.....
مادرم هیچ گاه مرا درک کرده نتوانست
ومن قلبم تو دهنم
دوساعت این شوهر خدا نترس من طول داد وفکر دلواپسی من نبود هزار بار خودم را لعنت کردم که آمدم
وهزار بار گفتم غلط کنم بیام تفریح دیگه
تا اینکه خاک مال آمد خوب همه اورا ملامت میکردند البته فقط پیش من و با عصبانیت گفت پاشو بریم که دروازه موتر(ماشین )بسته نمیشه دخترک را نیاوردم آنها ماندن ومن و شوهرم برگشتیم
وتا رسیدم شهر یک دروازه به دستش یک دسته رانندگی کرد وسر من هوار کشید که از خاطر برادر تو شد
( این برادر من قهر کرده بود ونمیامد رفته بود بیارتش)
دیگه رسیدیم خونه خسته بودم دلم از دستش داغون بود میتوانست کمی آرامتر باشد سر اینکه طرف دعوا درست بلد نبوده رانندگی کنه وازش سبقت گرفته دعوا شده بوده میتونست آرام برخورد کند
با تمام این دلخوری ها روی تخت کنارش دراز کشیدم ونوازشش کردم ولی از شما چه پنهان دلم ازش پر از کینه بود
آرام شد وگفت دوش بگیر بریم یک سر خونه مادرم حوصله هیچ کس را نداشتم وخصوصا خانواده مادر شوهر را با اینکه سرم از درد منفجر میشد آماده شدم وبا همان دروازه خراب ماشین رفتیم خونه مادرش برادرش قرار بود از پاکستان بیاد
وبدون تعارف مادر شوهر شب را ماندیم بعد ازیک سال اولین بار کنار سفره شان به قولی خودمان را تلپ کردیم (خدا شاهده اگر دروغ بگم )خوب به ما مهم نبود چون ما شب زیاد غذا نمیخوریم یک نیمقاب برنج با کوفته که از ظهر مانده بود پیش ما گذاشتند من که از غصه سیر بودم
شوهری برایش خوش گذشت ظاهرا با برادر زاده هایش (خونه شان نزدیک خونه مادر شوهره) بازی کرد عاشق بچه هاست و کلی خوش گذراند ومن هم کمی با خواهر شوهرم (بشکه زهر مار) که از قضا مهربان شده بود وبرای اولین بار کمی حرف زدیم(( نه در مورد مسئله آن روز) قصه کردیم در مورد های دیگه وچای خوردیم
من هم کمی بهتر شدم
سر برگشتن ازم میپرسه خوب بگو تصمیمت را ؟ میگم چه تصمیمی؟ میگه اینکه کی بچه دار میشی؟
نمیدانستمم به جوابش چی بگم فقط خندیدم ونگاهش کردم
پست بهم ریخته ای شد
خوب وقتی ذهن بهم ریخته باشه پست هم میشه این چنین شاید نتوانسته باشم همه جوانب ماجرا را درست توضیع دهم
وازین که با این چرندیاتم باعث ناراحتی تان شدم معذرت میخوام باید مینوشتم باید حرف میزدم
همه چیز در پروفایل ذکر شده