ماموریت کاری
ببخشید به خاطر پست قبلی ، افسرده ی افسرده کند انجمنی را
اینجا تنها جایست و شما تنها کسانی هستید که دارم و میتوانم راحت درد دل کنم مشکل رفع شد پیش میاید دیگه.
خسته از ماموریت کاری آمده ام از صبح رفته بودیم ساحه(اطراف شهر) مسیر طولانی را طی کردیم نزدیک به 150 کیلو متر راه را با ماشینی نه چندان سالم حرکت کردیم به سمت یک شهرستان دور افتاده
موتر(ماشین) در دل جاده فرو میرود جاده در بین یک دره کوه قرار دارد کوه های سربه فلک کشیده و با غرور خوبی این مسیر به اینه که حد اقل جاده آسفالت است
کنارم دوتا خانم همکارم نشسته اند من کنار دوازه ام یکی پهلوی من خانمیست کمی بزرگتر ازما دوتا دیگه همکار دیگرم که پهلوی او نشسته است از من هم کوچکتر است ازدواج نکرده دارد درس میخواند در دانشگاه شبانه
هندزفری در گوشش است وچادر نمازش را انداخته روی صورتش ودر خود غرق است همکار دیگر مان که یک آقا است الان در مسافرت است 20 روزی میشود که به دیار شما سفر کرده راننده دفتر دارد حرف میزند
ومن گوشکی در گوشم است کمی دقیق میشوم و ویلوم را کم میکنم با خانم وسطی حرف میزند
میگوید چند روز پیش ط.ال.با.ن آنتن های بین این راه را با موشک زدند
وخانم همکار م به جوابش میگوید درسته دیروز هم دوتا ار کارگر های که دارند فلان سرک(خیابان) را آسفالت میکنند را سر بریدند
رانند ه میپرسد کی این وضعیت درست میشود؟ کی این جنگ ها تمام میشود؟
حالا دیگه من هم به گپ آمدم
میگویم به خدا ما مرگ خود را دیده به این جا ها میآییم همکار دیگرم که تا حالا خاموش بود او هم به سخن میاید ومیگویید آنهم با این معاش(حقوق )کم
همکارم که در وسط ما دوتا قرار دارد میگوید این نا امنی ها در شهر (داخل استان)هم است چند روز پیش پسر فلان تاجر ار اختطاف(آدم ربایی) کرده بودند
ودو شب پیش چند نفر میایند به خانه اش وخود تاجر را هم میبرند والان مرده وزنده اش گمه
یک باره همه ساکت میشویم ومن صدای ویلوم گوشی را بلند میکنم
چند وقتی است که به شدت معتاد به آهنگ های ADEL )عدل شدم
عدل در گوشم فر یاد میزند (Don't you remember me
سرم را به شیشه ماشین تکیه میدهم شیشه سرده معلومه هوای بیرون هم سرده
به جاده خیره میشم الان این قسمت جاده بین دوتا دشت وسیع قرار دارد تا چشم کار میکند دشت سبز سبز است
با گل های زرد وبنفش خود رو وجای جای لاله های خود رو سرخ در مسیر باد میرقصند
هیچ نشانی از آبادی دیده نمیشود وتنها چیزی که رد پای مدنیت را درین دشت نشان میدهد تیر برق هایست که از طرف ایران به سمت ما کشیده شده واین جاده آسفالتی که آن سرش نا پیداست
گاه گاهی از کنار چوپانی میگذریم که گله گوسفندش یک قسمت زیادی از دشت را در بر گرفته چو پانی با لباس های مخصوص خودش چوبی در دست وسگ گله که کمی آنطرفتر پرسه میزند
گاهی هم از همین مسیر موتری(ماشینی) با سرعت رد میشود.
گاهی درین مسیر طولانی با خرابه های از ماشین های به رنگ لجنی برمیخوریم که درگوشه افتاده و رد پایست از شورشیان (شو.ر.وی سابق ) که به کشور ما تجاوز کرده بودند.
باز فکر میکنم به همه چیز از جمله به زن های از هر لحاظ محرومی که الان با هزار شوق وذوق جمع شدند ومنتظر ما هستند تا برویم من برایشان بگویم که جنگ چیز بدیست منازعه وکشمکش خوب نیست
تا بروم وبگویم که صلح بهتره بگویم بهداشت شانرا رعایت کنند بگویم لازم نیست آنقدر بچه بیاری تا از بچه بیفتی
الان که سن ات شده 45 ساله الان که مریضی وده تا بچه داری دیگه بچه نیار
بگویم جلو گیری از بارداری گناه نیست این گناهه که تو نتوانی درست تربیت شان کنی واز پس مخارج شان بر بیایی.
من این ها را برای شان میگویم وآنها به من معلم صاحب(خانم معلم) ویا استاد میگویند
این نام ها برایم نا آشناست من معلم نبودم ونیستم
به دخترک های غمگینی نگاه میکنم که در سن کم مادر چند بچه هستند.
صورت های آفتاب سوخته و لباس های رنگ به رنگ شان آنها را خاص کرده دست های شان ترک خورده وناخن هایشان شکسته ترک های سیاه دستهایشان حکایتگر اینست که این زنها غذا هایشان را با آتیش چوب در دیگ دان(آجاق)نمیدانم درسته؟میپزند دربین حرف هایم متوجه میشوم که یک زنی شاید کم سن تر ازمن خیره شده به دستها وناخن های سوهان کشیده و رنگ ناخن( لاک) زده من .
من متوجه تفاوت های آنها هستم نمیخواهم آنها هم متوجه تفاوت ها شوند دست هایم را در جیب های مانتویم فرو میکنم با دقت به درس هایم گوش میدهند ودر بین حرف هایشان متوجه میشوم دیروز درین منطقه چند نفر جنگ کردند وهمدیگر را کشتند یکی دیگر میگوید دیروز یک سرباز را هم ط.ا.ل.بان در کنار سرک(خیابان) کشنتد
دیگری میگوید روده هایش از شکمش بیرون شده بوده یکی از من میپرسد که بین راه شما متوجه نشدید؟
ومن میگویم نه
معصومیت از سر رویشان میریزد زن های و دختر های بیگناهی که هیچ اجازهء ندارند هنوز به حرف نیامدند که پدر هایشان آنها را نامزد کرده
مهربان و صمیمی آنقدر با دیدن وشنیدن حرفهایم خوشحال میشوند که من سرشار از حس مفید بودن وخوب بودن میشم
داریم برمیگردیم به سمت شهر ومحل کارمان باز هم گوشکی مبایل در گوش منه اینبار با اینکه خسته ام ولی ته دلم پر از حس های خوب قشنگه؛ همراه با ترس و دلهره به همکار هایم میگویم که گفتند دیروز بین این راه کسی را کشته اند وهمکار هایم میگویند بله مگر تو ندیدی خون هایش را؟
میگویم نه من متوجه نشدم
میرسیم به همان نقطه به اندازه چند متر زمین پر از خون است ماشین ماهم از روی خون ها رد میشود ماشین ها خون ها را پخش کرده اند حالم بد میشود
به این فکر میکنم که چقدر درین جا آدم کشتن راحته حتا راحتر از فیلم ها
ماشین درست راه نمیرود وبین راه هم جای نیست که درستش کنیم مجبوریم آهسته تر بیایم واین موضوع بیشتر خسته مان میکند .
خلاصه به دفتر میرسیم ساعت 2 بعد از ظهر را نشان میدهد به شدت گرسنه شدیم
همه همکار های دیگر غذا خوردند سهم مارا گذاشتند یک نوع قابلی است که با سبزیجات وبرنج درست شده
غذا را میکشیم هر سه نفر میخوریم من سرم درد میکند
با آن هم دوست دارم برای شما بنویسم اینهای را که نوشته ام
وهمچنان میخواهم که پست قبلی پایین رود هر چند که این پستم هم ناراحت کننده است ولی واقعیت زندگی ماست
به امید اینکه همه شاد باشیم این آرزوی منه
همه چیز در پروفایل ذکر شده