از پنجشنبه به این طرف به شدت ناراحت بودم

من آدمی هستم که تنها صفت خوبم اینه که هرگز دوست ندارم کسی از من برنجد و هیچ گاه به قصد به کسی حرف سخت نمیزنم

حالا گاهی پیش میاد که من یک چیزی میگم وطرف طور دیگری برداشت میکند واینجاست که دلم به شدت میگیرد

از پنشنبه که دوست قدیمی ام جناب آقای  مهندس س) این جوری عکس العمل نشان دادند دلم به شدت

گرفته بود خدا شاهده که عصر پنجشنبه اینقدر حالم بد بود که سر کوچکترین موضوعی با شوهرم بحث کردم

وشب جمعه با قهر گذشت تا اینکه عصر دیروز به شدت گریه کردم وکمی سبک شدم همش نگران دوستانم بودم

دوستان وبلاگیم واینکه چی شد...از طرفی به نت دسترسی نداشتم ودر دلم سیر وسرکه میجوشید

تا اینکه صبح آمدم دفتر اول مثل همیشه نت مان باز نمیشد ودل تنگ مان را تنگتر میکرد تا اینکه یکباره باز شد

وای خدای من ..............

اصلا انتظار نداشتم با این همه لطف ومحبت دوستانم, همزبانان خوبم روبرو شوم

باور کنید اشکم جاری شد وبقیه اون بغض سنگین که از پنجشبنه تا الان گلویم را گرفته بود بیرون پرید

ممنونم .....ممنون بخدا

سپاس برادر خوبم جناب بابک اسحاقی عزیز نویسنده موفق جوگیریات  ممنونم بخدا

وممنون همه شماها عزیزانم باید چند بار این همه محبت را بخوانم مزمزه کنم وبعد بلکه بتوانم با زبان قاصرم

جواب دهم مهربانی هایتان را



سه شب است تا دیر وقت بیدارم

جمعه شب به عروسی بودم ساعت 2 خوابیدم

شنبه شب جاری دعوت مان کرد وبا خانواده مادر شوهر که مجبور بودیم عشوه های خرکی خواهر شوهری

(بشکه زهر مار ) را تحمل کنم وحرف ها. زخم زبان هاش  را  هر دو خواهر شوهر هام در مکتب خصوصی معلم اند

وازین طریق سفری دارند بسوی دیار شما (به دلیل سوء تفاهم این قسمت جمله حذف شد)

یکشنبه شب خانواده مادرم زمینی حرکت کردند به طرف پا.کس.تان وتا 2 شب بیدار بودیم

و2 شب آنها را رساندیم به ترمینال وتا رسیدیم خانه 3 شب شد

این طوریست که الان خونه ما مثل بازار شام است و از طرفی این روز ها هر روز باید بریم شهرستان بخاطر کار واین وسط  چشم هایم  از بیخوابی میسوزد

امتحان انگلیسی پایان ترمم را هم دیروز دادم رفت ببینم نتیجه اش چی میشه

دوتا برادرهام امسال کانکوری هستند وامتحان دادند دعا کنید کامیاب بشند

اینجا تعطیلی ها ما در زمستان است بخاطر همان نبود امکانات

واینطوریست که کانکور ما درین روز هاست اینم برای معلومات

دیگه اینکه خوب خوش باشید

 
پ:ن من معذرت میخواهم به خدا اصلا منظور بدی نداشتم ولی انگار دوستان برداشت سوء داشتند


سلام دوستانم ممنون لطف همه شما چقدر خوبه این دنیای مجازی

به لطف خدا مادرم حالشان خوب شد عصر همان روز دوشنبه از بیمارستان مرخص شدند با اینکه هنوز ضربان قلبشان منظم نشده بود وفشارشان هم میزان نبود ولی خودشان خیلی اصرار داشتند که میروم خونه خودم

ودکتر اجازه داد یک آمپول دارند که باید هر شش ساعت تزریق شود وگفت حتما آمپول را سر ساعت تزریق کنید

خلاصه عصر همان روز که از راه کارم رفتیم  با همسرم بیمارستان دیدیم دارند بار وبندیل را جمع میکنند

وآوردیمشان را به خانه

دیگه شبش خیلی خسته بودم چون شب قبل اصلا در بیمارستان نخوابیدم ودو روز پشت سر هم سفر داشتیم به شهرستان ها

من رفتم خونه خودم وساعت 9 خوابیدم

دیگه صبح وقت امدیم خونه مادرم ومن اون روز را مرخصی گرفته بودم چون محفل فراغت خواهرام بود دیدم

مادرم هم به لطف خدا خوبند وخیلی هم دوست داشتند بروند جشن فراغت واین شد که راضی شدیدم ببریمشان ،ورفتیم

کلی خوش گذشت مراسمش مفصل بود با نهار وغذای عالی وخلاصه همه خیلی خوش بودیم چون

آزامایش ها نشان داده بود که قلب مادرم مشکل خاصی نداشته وخوب یک مشکل سطعی بوده

ولی زیاد نمیشه به دکترای کشور مان اعتماد کردچون تجربه نشان داده

 خانواده مادرم همه شان پاسپورت(گذرنامه)هایشان را ویزا کردندورفتنی پا.کس.تان اند

میدانید که مردم ما همه برای تداوی میروند کشور های همسایه

وباید بروند ودقیق چکاپ شوند

دیگه اینکه ممنون همه شما هستم بخدا

دست تک تک تان را که برای مادرم دعا کردید وسوره خواندید میبوسم از دور

بدرود


خدا همه مریض ها را شفای عاجل بدهد از جمله مادرم را

برای بچه های که پدر ندارند مریضی مادر آخرین مرحله درده

 تو خودت بهتر میدانی خدا جانم...



شرمنده که کامنت ها را نتوانستم جواب بدهم

از صبح ساحه یا همان شهرستان بودم

دیروز عصر با خواهر ها رفتیم بازار اینجا مغازه ها اذان شان بسته میشه وخوب فقط توانستیم کمی خرت وپرت بخریم وخواهرم که ازم کوچیکتره النگوهایش را عوض کرد واینطوری نشد که من برای خواهرهام کادو بگیرم

وبا معذرت پول را دادم که خودشان هرچی لازم دارند با حوصله خرید کنند

تا رسیدیم خونه شب شده بود همسرم ازم خواست برویم رستوان ورفتیم با اینکه خیلی خسته بودم بازهم خیلی خوش گذشت کلی با هم حرف زدیم

داشتیم برمیگشتیم خونه که شوهر خواهرم زنگ زد که بیاید فلان بیمارستان خصوصی که خواهرم حالش بد شده

این را شوهری بمن گفت وخوب تا رسیدم مردم از دلشوره روزش خواهرم روزه گرفته بود وگفتم چون روزه داشته

وبازار هم رفتیم حالش بد شده

وقتی رسیدیم بیمارستان دیدم مادر رو تخت بیمارستان هستند ودیگه قلبم آمد تو دهنم

مادرم تنها پناه شش بچه یتیم دیروز برایشان مشکل قلبی پیش شده بود

وخواهرم وشوهرش وبرادرام اورده بودند بیمارستان

ضربان قلبش شان بالا بود وفشارشان هم

خلاصه شب ماندیم بماند که تا صبح چی برما گذشت من وشوهرم وبرادرم در یک اطاق کوچک.....

واز صبح باز دوباره مجبور شدم من بیام سر کار چون باید میرفتیم همان شهرستان.

تا الان دفترم مادرم هنوز مرخص نشده وببینیم چی میشه

شما را بخدا برای مادرم دعا کنید من الان یک خواهر 8 ساله دارم که از یک سالگی یتیم بوده وخیلی وابسته به مادرش است

عجله ای نوشتم ببخشید

امروز اولین تجربه رفتن به ساحه را داشتیم

این پروژه ما در سه (ولسوالی)یا همان شهرستان شماست

میدانید شما این شهرستان های مارا با شهرستان های خودتان مقایسه نکنید این  جا هم نا امنی هستش وهم مسیر حمل ونقل بسیار خراب

اصلا اکثر خیابان ها خاکیست وووو

خوب این اولین جلسه نشست با (ولسوال)یا همان ریس بخش ومعرفی پروژه وهم آشنایی با ایشان بود

خوب من وسه همکار مان که یکی مرد ودوی دیگر زن هستند با خود راننده پنج نفر بودیم رفتیم وبرگشتیم

خیلی جالبه برام  مخصوصا که من تا حالا اصلا نرفته بودم، شوهرم خیلی نگران بود خوب حق داره با چنین

شرایطی ونا امنی یک خانم جوان برود ساحه خودش یک ریسکه ولی من عاشق همین ریسک ها هستم

ازین پس تجربه های خوبی کسب خواهم کرد

وبه شما هم انتقال خواهم داد

بدرود...

پ:ن 1 میدانی چی مرا ناراحت میکند

اینکه من هستم تو هستی ولی قسمت نیست

امروز هشتمین سالگرد فوت پدر منه

چندی پیش خواهرم زنگ زد وسریع گفت عصر بیا خونه ما هم حلوا  میپزیم وهم  قرآن را ختم میکنیم  و مانتو عربی ات را برام بیار.

چیزی دیگری نگفت ومن یک لحظه خودم را لعنت کردم که چرا ؟و به چه اسانی این روز فراموشم شده

هشت سال پیش در چنین روزی من شاهد بدترین لحظه های عمرم بودم

پدرم بهترین پدر دنیا نه اینکه چون حالا نیست بگم خدایی جزو اون شخصیت های خاص بود پدرم

من هر چی دارم از پدرم دارم وخوشحالم که بیشترین خصوصیاتم به پدرم رفته

پدرم در 42 سالگی سرطان  لعنتی از ما گرفت وبدترین روز هارا در طی مدت مریضی اش گذراندیم

دلم بد جور براش تنگ میشه هر چند که درپیچ تاب روز های شلوغ زندگی همچنین روزی را فراموش کنم

ولی دردی که در عمیق ترین سلول های قلبم ریشه دوانده طعم تلخ این درد را هرگز از یادم نخواهد برد

برای روح پدرم دعا کنید ممنون میشم

پ:ن دو خواهر یک برادرم از دانشگاه فارغ میشوند که خواهرام هر دو همکلاسی اند ورشته شون هم (شرعیات)هستش نمیدانم شما به هش چی میگویید در مورد علوم دینی واین چیز هاست

وبرادرم هم از فاکلته (زراعت)که آنهم فکر کنم شما  مهندس کشاورزی میگویید بعد اینها برای خود محفل فراغت میگیرند وباید برای همه آنها کادو بگیرم نمیدانم چی بگیرم


با سلام وعرض معذرت به خاطر تاخیر

دلیلش نداشتن نت است

کمی درین دفتر جدید مشکلات هستش که خدا کنه کم کم حل بشه

سفر مان بخیر گذشت خوب بود همان سه شنبه هفته قبل آمدیم وخوردیم به رخصتی های برف

وای ...بعد از مدت ها چه برفی

برای ما که کم برف میبینیم خیلی عالی بود

به خاطر این برف پنجشنبه رخصت بودیم

وشنبه هم یک جلسه عمومی در سطع شهر مان که نشد بیام نت

امروز هم نمیدانم چرا نت مشکل داره

هنوز کار مان سروسامان نگرفته وهوا هم به شدت سرد ویخبندان به اضافه بی برقی وبی گازی ونبود امکانان هم در خونه وهم محل کار

تصورش سخته ولی ما داریم میگذرانیم برقی که از همسایه باشه بهتر ازین نمیشه

ما برق مان از تاجیکستان وای.ران است وهر روز یکی قطع میکنه وما بی برق میمانیم

دیگه خوبم روز پنجشنبه برف بارید وحاصلش یک آدم برفی قشنگ ساختیم به کمک دخترک وبعد از ظهرش هم رفتیم بیرون وعکس وبرف بازی خیلی خوش گذشت

همینها

ببخشید که نوشتنم نظم نداره حتا بااین انترنت خراب نمیتوانم باز خونیش کنم

ممنون همه عزیزانی که سرمیزنند

سلام

از داخل اطاقم از شهر کا .بل دارم مینویسم

یک پست بلند بالا نوشتم که مثل همیشه بلاگفا قورتش داد

دیگه خسته ام نمتوانم از سر بنویسم

امروز اولین روز ورکشاب سپری شد

تا حالا بد نگذشته خوب بوده با همکارم هم اطاقی هستم

جزییاتش باشه برای بد خوبیش اینه که هوتل نت داره ومن هم لب تابم را آورده بودم دارم سرک میزنم به خونه هایتان

تا بعد خدا نگهدار

پ ن: راستی از مریضی هایم که درپست قبل ذکرش رفت خدا راشکر خوب شدم والان بهترم

سفر در پیش دارم دل...

ساعت 12 امروز پرواز دارم به طرف شهر(کا.بل) ....

اولین سفر تنهایی منه 

دل اشوبه دارم 

از یک طرف روتون با دیوار (ببخشید شمارا به خدا)

1: خاله پری با کش وفش تشریف آوزدند

2:سرما خوردم شدید

3:اسهال گرفتم در حد لالیگا...

نمیدانم فکر کنم کدام بلای دیگری از قلم نیفتاده باشه همه دست به دست هم دادند

خوب من باید بروم 

دیگه دوستان دعا کنید مرا 

بعدا مینویسم