بیکار شدیم خواهر.........

گفته بودم این کاری که دارم یک پروژه 5 ماهه بود وامکان داشت نو شود ودیگه ماندیم سر همین کار ولی از دیروز خبر شدیم مارا مرخص کردند ودفتر بسته میشه وما بیکار..........

آی خدا درین زمستان سرد وبیکاری واز طرفی کسادی بازار ومغازه شوهری هم که اصلا مثل سابق نیست ودرآمدی نداره

خودت یک راهی بگذار جلو ...

بهر حال میدانم که آنکه دندان دهد نان دهد وایمان دارم که (خدا گر زحکمت ببندد دری×زرحمت گشاید در دیگری )

با تمام اینها التماس دعا دارم دوستان

دلم بیشتر به این میسوزه که ازین دنیای مجانی انترنت دور میشوم

وخوب نمیتوانم به نت دسترسی داشته باشم

اینجا مصرف نت خیلی گران است وباید در ماه معادل   200هزار تومن  پول بپردازم وتازه  یک انترنت فس فسی داشته باشم

نمیدانم کی میتوانم کار تازه ای گیر بیارم

باید بروم وخانه نشین شوم شوهری که به شدت خوشحاله میگه ازین به بعد خانمم هر وقت بخوام در دسترسه

ولی برای من خانه نشینی خسته کننده است

هر چی خواست خدا باشد

فعلا تا یک هفته دیگه هم هستم شاید بازم پست گذاشتم ولی بدانید که دلم برای خیلی ها که حتا خودشان نمیدانند تنگ خواهد شد

به امید روز های بهتر

...

فردا به عروسی دوستم دعوتیم همکلاسی دانشگاهم

دیگه این دوستم فکر کنم  ازآخرین هاست که داره میره خونه شوهر اکثرا ازدواج کردند مزه این عروسی به اینه که همه همکلاسی ها بعد از مدت ها همدیگر را میبینیم وکلی شیطونی میکنیم ودرد دل ورقص وازین حرفا بیشترین عروسی های که بمن خوش گذشته عروسی دوستان من بوده

ما رسم نداریم عروسی زن ومرد مختلط باشند فقط اون آخر سر  که عروس وداماد مراسم خود را برگذار میکنندفامیل های نزدیک عروس وداماد میایند وکمی میرقصند وخوب هر کس خواست حجابش را رعایت میکنه

عروسی ها هم به خاطر امنیتش بیشتر در تالار ها برگذار میشه نه درباغ ومناطق دور از شهر آخه امنیت اینجا زیاد خوب نیست

خوب امروز میخواهم بروم آرایشگاه موهایم را کمی مرتب کنم شوهری نمیگذاره کوتاه کنم گفتم یک کم ازین حالت درش بیارم میخواهم موهایم را فقظ سشوار بکشم وباز بگذارم 

وابروهامو مرتب کنم

قرار بود درین محفل یک پیراهن سیاه کوتا که جنسش کشی خیلی خوبه بپوشم یک طرفش استین نداره ودور تا دور یقه اش دوتا پرک یکی سیاه ودیگری قرمز هستش که از زیر بغل رد میشه و بقیه پیراهن به حالت چین چین تا روی زانو میرسه تن پوشش خیلی عالیه هم منو لاغر نشان میده ولی با این لباس باید کیف کفش سرخ ست میکردم که چندی پیش هر چی گشتم اون کفشی که من مورد نظرم بود پیدا نشد حالا خواهرم یک کیف کفش قرمز داره ولی این پیراهن همان طورکه گفتم خیلی لخت وبی حجابه من دوست ندارم گفتم که یک شانه اش کلا لخت میشه میخواستم زیر این پیراهن یک بلوز توری مشکی بپوشم که اون هم گیرم نیامد ونتوانستم پیداش کنم باید پارچه میگرفتم میدادم خیاط که نشد

یک پیراهن دیگه هم داره که تا حالا فقط در عروسی خواهر شوهر کوچیکه پوشیدم شوهر خواهرم از کانادا اورده برام یک دکلته زرشکی هستش پارچه اش ساتن خیلی زیباست جولوش ساده است وپشت پیراهن به حالت ضربدری تسمه دار ویک پاپیون خیلی بزرگ هم پشت کمر قرار میگیره خوب اون هم بی حجابه ولی باید باز یک بلوز توری مشکی بپوشم باهاش خواهر دیگرم این بلوز را داره از طرفی نمیدانم حالا چاقتر شدم میشه بپوشمش اندازه منه یا نه ؟این پیراهن خیلی کیپ بدنه وممکنه کوچیک شده باشه

باید بروم امتحات کنم وازین دوتا یکی را انتخاب کنم منتظرم ریس بیاد واجازه بگیرم بروم آرایشگاه ارایشگرم سرش شلوغ بود گفت ساعت دوازه بیا وفردا هم میخواهم اصلا نیام سر کار ومرخصی بگیرم حالا ببینم چی میشه

پ:ن راستی دوستا قالب وبم را عوض کردم فکر کنم بهتر شده مرتب شده خودم دوستشدارم

سلام عزیزهای من

از پنج شنبه بنویسم که تا ظهر کار هایم را  کردم ودیدیم کار دیگری ندارم از ریس اجازه خواستم وزنگ زدم شوهری آمد دنبالم گفت دخترک را برده خونه مادرش وما رفتیم دنبالش وسط راه دیدم باعرض معذرت دلم بد جور پیچ میده وحالم بده

رفتم خونه مادر شوهر وبازم با عرض معذرت سریع رفتم دستشویی بازم حالم خوب نشد دیگه وقتی داخل هال مادرشوهری شدم دیدم عین بازار شام البته بی سابقه نیست برای انها خانواده شوهرم به بی نظمی مخصوصا این خواهر شوهر مجردم که گفتم اسمش بشکه زهر ماره مشهوراند

وتا نشستم دیدم نه بابا امشب میخواهند کولاک کنند  وبرادر شوهری دوستاشو مهمان داره وخوب خواهر شوهری کوچیکه هم از خونه اش امده بود ودختر خواهر شوهر بزرگه هم بود با هم داشتند ترتیبات شام را میگرفتند

دیگران شروع کردند به هندوانه خوردن ومن که دلم درد میکرد مادر شوهر یه کم زیره اورد با اب جوش خوردم وبا تعارف های الکی مادر شوهر که شب بمانید ومن که گفتم نه حالم خوب نیست رفتیم خونه

اولش فکر میکردم این درد ها مقدمات تشریف آوری خاله پریست ولی نبود

نبات داغ خوردم نشد عرق چهل گیاه خوردم نشد شوهری گفت برویم دکتر ومن که ازین یک قلم به شدت بدم میاد نرفتم وگفتم نه خوب میشوم وخدای  کمی حالم بهتر  شده بود

تا اینکه شوهری رفت مغازه اش که دیدم نه بابا دل پیچه ام (حالت تهوع)  شدید شد وسه بار  حالم به شدت بد شد انقدر که هرچی تو این یک هفته خورده بودم پس دادم ( معذرتم را همچنان قبول کنید دوستان)

دیگه دیدیم نه بابا خوب بشو نیستم زنگ زدم به همسری که بیا من حالم بد شده

دخترک خواب بود که دیدیم خواهرم هم خبر شده بود آمد وشوهرم هم امد  دیگه رفتیم پیش دایی  همسر که دکتره ودر همان کوچه که خانه مادر شوهریست خونه اش هستش از طرفی برادر شوهر همسرم را در مهمانیش دعوت کرده بود

دکتر که مرا دید دو تا سرم وشش تا امپول با کلی دارو داد وسرم را وصل کرد گفت نرو خونه خودت همینجا خونه مادر شوهرت باش که من خبر دارت باشم

اقا این سرم ها واین آمپول ها هیچ فایده نکرد ومن همچنان به خود م میپیچیدم

دکتر گفت به احتمال 70٪ آپندیکس شدی اگر بهتر نشدی باید بری سنو کنی که من دیگه داشتم میمردم از ترس ونمیدانم شاید به خاطر این ترس بود که دیدم کم کم خوب شدم مهمانی هم تمام شد  ومن با شوهری راهی خونه شدیم همچنان با سرم به دست (باز خدارا شکر ماشین داشتیم وگرنه با موتور چطور میرفتیم ؟)

تا ساعت 2 شب بقیه سرم هم تمام شد ومن هم بهتر شدم خدا را صد هزار بار شکر وخوابیدم

صبح روز جمعه هر هفته خاله کارگر میاد خونه من برای تمییز کاری لباسشویی اخه ما اینجا به خاطر ضعیفی برق لباس شویی خودکار نداریم که هم بشوره وهم ابکش کنه وهم خشکش کنه لباس شویی داریم ولی باید ابجوش بریزیم وبا ز لباس را ابکش کنیم تازه لکه هاش را هم باید با دست بشوریم اینه که من خودم این کار را نمیکنم. که خوب خاله نیامد وگفت قردا میام دیگه بی برنامه بودیم

شوهری گفت برویم به باغ خواهرت در ین میان دیدم خواهر هم با یک تیکه کیک آمد وگفت امروز تولد شوهرش بوده ومن وشوهری هم نظر مانرا گفتیم این خواهرم که یکبار گفته بودم شوهرش از کانادا امده وخیلی پول داره یک باغ خیلی خوشگل دارند که زیاد هم از شهر دور نیست گفتیم بریم باغش که قبول کرد ولی مادرم وخواهرام رفتنی خانه خاله ام بودند واین شد که من وشوهری وخواهرم وشوهرش با دخترک مان تنهایی راهی باغ شدیم البته باماشین ما

وقرار شد من براشون ابگوشت بپزم خیلی خوش گذشت وکلی هم این وسط بادبادک بازی کردیم واخر سر هم باد بادک مان ازاد شد عصر تا رسیدم خونه دیدم پسر دایی شوهری زنگ زد که خونه تشریف دارید وبا خانمش وپسرش که 6 سال داره اومدن خونه ما وشب هم نگذاشتم بروند 

شام براشون قابلی پختم با اسفناج انواع ترشی های دست ساز خودم وسالاد وماست  وخیار یک نوع شیرینی برای دیزرت البته نگذاشتند زیاد خودم را به زحمت بدهم وهمش میگفتند تو هنوز مریضی این پسر دایی شوهری هم دکتره خلاصه با اینکه خسته بودم خیلی خوش گذشت

ساعت 10:30مهمان ها رفتند ومن هم ظرف ها را شستم ولی مرتب نکردم چون فرداش خاله کارگر میامد زنگ زدم ببینم مادر اینها خونه خاله من ماندند که دیدیم بله وچون برادرم ماشین نداشت گفتم بیایم دنبالتون که گفتند به زحمت میشوید واین بود که با اینکه لباس خواب پوشیده بودم از روی تخت خواب دوباره بلند شدیم و رفتیم دنبالشون واونجا هم چایی خوردیم وبرگشتیم خونه

شنبه هم خاله امد همه ء خونه را برق انداخت لباس ها را شست وساعت 1 رفت من وشوهری هم یکم استراحت کردیم یکی از همکارای بانکی من که دوستم هم است وچندی پیش نی نی دومش را دنیا اورده بود برای نی نی لباس کادو گرفته بودم که به شوهری گفتم تا این لباس براش بچه کوچیک نشده بروم  که گفت آماده شو من ببرمت وبرم مغازه

سریع دوش گرفتم وآماده شدیم با دخترک رفتیم

با این دوستم  رفت امد دارم دیدم وقت برنجش را خیس کرده وگفت برای شام باید بمانید وشب ماندیم

فلم عروسی اش را دیدم این دوستم از یک شهر دیگه است از کا.بل.هستش داخل پست اردیبهشت سال 90 در باره اش نوشتم که با هاشون رفته بودیم میله (پیکنیک)وخوب رسم ورسوماتشون با ما فرق داره ولحجه شان همچنان

فلم اش را دیدم برام جالب بود این دوستم سه سال از عروسی اش میگذره دو تا بچه داره که هر دو هم پسر اند واینقدر مرا تشویق کرد که یک نی نی بیار که کم کم داشتم راضی میشدم

اخر شب هم برگشتیم خونه ولالا

صبح نمازم را خوندم با خواهری رفتیم کلاس زبان بعد اومدم خونه صبحانه وبعد محل کار

زری جان عزیزم من شنبه ها مرخصم وخونه هم نت ندارم اینه که شنبه آپ نمیکنم

پست بلند شد مرا ببخشید

/**/

بلاخره ماهم ماشین دار شدیم هورااااااااااااا

 آخه میدانید سر ساخت ساز خونه خیلی زیر بار قرض قسط افتاده بودیم وفکر نمیکردم به این زودی ها بتوانیم ماشین بگیریم که خدا را شکر شد وما صاحب یک پراید خوشگل شدیم

میدانید اینجا کسی پراید را جز ماشین نمیداند ولی برای من مهم نبود فقط مهم بود یک وسیله باشد ومارا در زمستانی که در پیش است از سرما نگهدارد

میدانید که ما یک کشور مصرف کننده هستیم وبه این خاطر در انفجاری از مسایل مد روز قرار داریم وهر ماشین یا وسیله مد روز وارد میشود ومردم هم که مردم چشم وهمچشمی

اینجا خلاصه اونهایی که دارند در شیک ترین ماشین میگردند اصلا من وقتی داخل ای.ران شدم اولین چیزی که مرا به تعجب انداخته بود همین ماشین های خیلی مدل پایین که حتا من اولین بار بود میدیدم بود

به نظرم خوبه هم اینکه ساخت کشور خودشان است وهم زیاد روی ماشین کسی مجبور نیست هزینه کنه

البته در ته.ران ومناطق بالا شهری ماشین های مدل بالا هم بسیار بود

خلاصه گفتم اول یک چیزی بگیریم کار ما را افته بعدا باز تبدیلش میکنیم و این بود که ما هم (موتر دار) ماشین دار شدیم

حالا بدی این کار به اینه که این شوهر من ودختر من همش از من نی نی میخواهند ومن بهانه میارم تا بود نداشتن خانه بهانه هم بودو یا نداشتن ماشین دیشب شوهری میگه اینم ماشین کی دست به کار شویم؟

ولی من هنوز زیر بار نرفتم وبرنامه ریزی نکردم

راستی از نی نی گفتم امروز اول صبح از طریق فی.س بوق با همکلاسی دانشگاهم که خیلی باهم نزدیکیم چت میکردم که با ناراحتی گفت حامله است واین دوستم یک پسر تقریبا 2 ساله هم داره

که گفتم عیبی نداره خواست خدا بوده

راستش یک کم تحریک شدم ولی اصلا دوست ندارم ماه های اخیر حامله گی ام در تابستان گرم باشه

هنوز نمیدانم سردرگمم نمیتوانم تصمیم بگیرم راستش نمیدانم چرا از بچه اولی هم بیشتر میترسم ونگرانم

خبر دیگه هم اینکه قراره برادر شوهری را نامزد کنند

این برادر شوهرم عاشق یک دختر شده بود که همکارش بود ولی خواهر شوهرهام همه به شدت مخالف وبین شان کشمکش....

حالا نمیدانم چطور راضیش کردن که از او منصرف شده

وتصمیم دارند دختر خاله اش را براش خواستگاری کنند

شوهر من با این پسر خاله ها وکلا با این خانواده خاله اش سالهاست مشکل داره وچون خبر شد مخالفت کرد

اول خیلی عصبی شد ولی من خیلی نصیحتش کردم

 وکمی کوتا آمد

من نمیخواهم از خانواده شوهرم بگم  چون اول از همه روی خودم خیلی تاثیر بدی میگذارد همین یک کلام کافیست  که 4 سالی که درخانه مادر شوهرم زندگی کردم جزو بدترین سال های زندگی ام بود

جاری بزرگم دختر عمه شوهرش است  که مادر شوهرم به شدت باهاش مشکل داره ومن تنها عروس بیگانه ایشان هستم درکل فامیل ایشان این قوم نمیدانم چرا همه با همدیگر وصلت میکنند

وبا بیگانه زیاد خوب نیستند که من از قضا بیگانه بودم وهمیشه این یک مشکلم بود مخصوصا که مادر شوهرم میخواسته دختر خواهرش را به شوهرم بده وشوهرم راضی نشده الان میخواهد دختر دیگر این خواهرش را به پسرش بده وهمچین از موضوع شوهر من کمی عقده ایی شده

که من خیلی خوشحالم آخه این دختری که اینها انتخاب کردند یک پارچه اتیشه ومیدانم که عروس داری را به مادر شوهرم نشان میدهد خدا کند این وصلت بشود تا مادر شوهرم قدر من و جاریم را ببیند وبداند که خوبی وبدی ادم ها به بیگانه یا خودیش نیست

ولی شوهری گفته اگر هم آنها این دختر خاله اش را برای برادرش بگیرند او در هیچ مراسمی شرکت نمیکنه ومرا هم نمیگذاره حالا نمیدانم چه خواهد شد فقط خدا را صد هزار مرتبه شکر که در خانه خودم هستم واز دغدغه هایشان دورم

نا گفته نماند که مادرشوهر ودختر اش که در خونه است وچون وحشتناک چاقه اسمش را میگذارم بشکه زهر مار (اینجوری نگاه نکنید شما که نمیدانید اون چه اخلاقی داره؟ شما که نمیدانید من از دستش چی ها که نکشیدم هاهاهاها)

بهر حال این هم ازین حالا این مادر شوهر وخواهرشوهر بشکه زهر مار من اینقدر حسود اند که واویلا ....

نمیدانید که از ماشین که خبر شوند چه عکس العملی خواهند داشت آخه خودم هنورز ندیدمشان ولی میدانم که وقت خبر شدند

دیگه اینکه ازین به بعد راحت شدم واقا شوهر هم به فکر گواهی نامه راننده گی برای من  افتاده میگه خودت باید راننده گی کنی من رانندگی بلدم ولی در داخل شهر هنوز پشت فرمان ننشستم واینجا مثل ای.ران رانندگی خانها چیزی عادی نیست هنوز ولی در شهر من تعداد راننده های خانم هر روز داره زیادتر میشه خدا را شکر

 

خوب همه خوب خوش باشید

سلام

عید گذشته همه گی مبارک درین جا عید قربان چهار روز تعطیلیم که سه روزش عیده ویک روز هم که عرفه ومن از چهار شنبه تا دیروز نیامدم سر کار وحسابی رخصتی هار ا خوش گذراندم

عید هم خوش گذشت با همان دیدو باز دیدها تمام شد من وشوهرم تقریبا بیشتر خونه اقوام را رفتیم به جز خونه عمه من وعمه های شوهری که بعدا میریم

ولی متاسفانه خونه ما خانم ها تا حالا کسی نیامده آخه اینجا رسم است سه روز عید را بشتر مردها میروند عید دیدنی وخانم ها صبر میکنند بعد از سه روز میروند به استثنای خانم های کارمندی مثل من

تا حالا نه مادرم ونه مادرشوهر و خواهر شوهر ها وجاریم هیچ کدام شان نیامدند خونه ما

ما در سه روز عید سفره پهن میکنیم وآجیل وشیرینی ومیوه میچینیم

ودیروز دیگه سفره را جمع کردیم با شوهری وخونه را جارو برقی کشیدیم وهمه جا را برق انداخته بودم

بعد از ظهر هم رفتیم به مراسم ختم پدر همکلاسی ام

وقتی برگشتم به گوشی شوهری زنگ آمد ودیدم که شوهری شروع کرد به لحجه ایرانی حرف زدن وبعد گفت دوتا از دوستان ایرانی من امدند اینجا

براش گفتم ببین چند روز اینجا هستند یک شب دعوتشان کن

که دیدم ساعت 3:30 زنگ زد وگفت پنج نفر دعوت کردم غذا آماده میکنی یا ببرمشان به رستوان ؟

که گفتم نه خودم ترتیبش را میدهم

با اینکه برای کلاس زبان فرداش کلی درس داشتم ولی شروع کردم به آماده گیری

تو خونه چیزی کم نداشتم وفکر کردم باید یک غذایی اف.غا.نی بپزم وباز گفتم خوب شاید به ذایقه شون نسازه

این بود که دو مدل برنج پختم( قابلی) وزرشک پلو با تکه کباب وخورشت بادنجان سلاد  وانواع ترشی های

خودم وسوپ ویک نوع مربا خلاصه با سلیقه تمام درست کردم

وخوب چون ما تنها یک اطاق خواب وهال را داریم قرار شد من سفره را پهن کنم بعد زنگ بزنم اونها بیایند ومن بروم خونه خواهرم که همسایه منه

شوهر خواهرم را هم دعوت کردیم ومن از غذا  ها گرفتم ورفتم خونه خواهرم البته این خواهرم سر تزیین غذا وسفره با من کمک کرد

خلاصه چایی وشیرینی ومیوه همه چیز را آماده کردم وخودم رفتم

دیگه چون عجله کردم خیلی خسته شدم اینجا مثل ایران دیر شام نمیخوریم یعنی ساعت 8 سفره پهن بود ومثل ایران نیست که شام را ساعت 11 میخوردند وبه خاطر این کمی خسته شدم

دیگه اینها تا ساعت 12 خونه ما بودند بعد هم شوهری انها را رساند به هوتل شان (گفته بودم شوهرم بزرگ شده ایرانه دوستان ایرانی زیادی داره)

شوهری خیلی خوش بود وگفت دوستام واقعا از همه چزی لذت بردند وکلی از غذام خوششان آمده بوده

خوب من 12 رسیدم خونه. که دیگه خونه نبود صحرای محشر ظرف ها را همچنان با غذا ها گذاشته بودند داخل آشپزخونه وهمه چیز به همه جا پخش وپلا... شروع کردم به جمع کردن غذا ها وشستن ظرفها که شوهری  هی غر زد که بسه اینها را فردا هم میتونی انجام بدی

 ومن میگفتم خوب فردا هم همه ظرفها خشک میشه وشستن شان سخت وهم فردا میروم سرکار

من ظرف شستم سفره پاک راکردم دوظرف بزرگ سلاد درست کرده بودم که بیشترش مانده بود آنها را انداختم داخل یک شیشه وترشی انداختم

این وسط شوهری هی غر میزد بیا بسه دیگه ومن هم لجم گرفته بود که چرا نمیایی کمک؟

راستی عصرش وقتی میخواستم بروم مراسم عزا دخترکم را گذاشته بودم خانه مادرم وشب هم فرصت نشد بیارمش

تا اینکه کمی کار ها خلاص شد رفتم روی تخت دراز کشیدم که شوهری هم آمد وگفت خوب یک رژی هم میزدی ومن هم که دیگه داشتم از خسته گی ضعف میکردم گفتم خوب همین جوری نمیشه

 که این آقای شوهر ما رفت تو فاز قهر وپشتش را کرد بمن

خوب من هم عصابم خورد شد من این همه برات زحمت کشیدم  حالا با این وضع اگر بزک دوزک نکنم نمیشه

چرا این مردها اینقدر بی منظور اند؟

دیگه رفت تو هال وبرای لج من کامپوتر را روشن کرد وآهنگ گذاشته بود با صدای بلند آنهم ساعت 2 شب

ومن چیزی نگفتم باز اونو خاموش کرد آمد وبا گوشی مبایل دوباره اهنگ گذاشت مغزم داشت منفجر میشد

بروی خودم نیاوردم با اینکه میدانست من باید ساعت6 صبح بروم کلاس زبان

دیگه شب صبح شد ومن رفتم کلاسم وقتی برگشتم داخل حمام بود

صبحانه آماده کردم سرسنگین آمد وخورد وچند تا نق هم زد وچون موترش را گذاشته بود دکان پیاده رفت سرکارش ومن هم امدم سرکارم

ازدستش ناراحتم چرا اصلا منو درک نمیکنه من ماشین کوکی نیستم آدمم خسته میشم نمیشه که مدام شاد شنگول تر وتمیز وآرایش کرده باشم که....

ببخشید باید این غرغر ها را میکردم خوب دلم پره الان هم چشم هام به سختی باز میشه

وخونه هم همچنان درهم برهم هنوز جارو نکردم هنوز ظرف ها را جمع نکردم وهر لحظه ممکنه مهمان بیاد از همه مهمتر حوصله ناز ها وغر غر های بیجایی این اقای شوهر را هم اصلا ندارم



حس بدی دارم

سلام دوستان خوبم

بلاخره اتفاق دیروز مرا به حرف آورد ... کلی حرف دارم دیروز در دفتر ما یک اتفاق بدی افتاده که از دیروز میخواهم یکی باشه باهاش حرف بزنم

این موضوع را  با شوهری که نتوانستم در میان بگذارم میخواستم با خواهرم که هم با هم دوستیم وهم همسایه منه حرف بزنم ولی ترسیدم برام زود تصمیم بگیره واز طرفی دیشب رفتنی عروسی بود ونشد ببینمش

بلاخره تصمیم گرفتم بیام اینجا وحرف بزنم شاید کمی راحت شدم

داستان ازین قراره که در دفتری که من کار میکنم تمام پرسونل دفتر ما از ریس گرفته تا نگهبانها همه با هم 13 نفر هستیم یعنی خود ریس ومن و5 نفر ترینر ها وراننده ها وسه نفر نگهبانها وتنها یک خانم آشپز که با من میشویم تنها دوخانم بقیه همه مرداند

این خانم آشپز ما زنی در حدود 30یا 32 ساله هستش و شش سال پیش شوهرش را برق گرفته و مرده الان بیوه است با یک پسر 5 ساله طوری که میگوید در فقر شدید بسر میبرد وبعد از مرگ شوهرش خانواده شوهرش اورا از خانه کشیدند وحتا چیز های اندکی هم که از شوهرش مانده بوده را برایش ندادند(در این چنین کشوری ما زندگی میکنیم)

والان او مجبوره با مادر  پیر وچند خواهرش زندگی کنه وغیر از خود خرج ومخارج مادر وخواهرهاش را هم بده این خانم آشپز از آنجا که مشخصه نه سواد داره ونه چندان فهم ودرکی از مسایل ...

از طرفی کمی خوشکله  وخوب جوان هم هستش  ومیگوید خواستگار داره ولی همه یا زن دارند ومیخواهند زن دوم بگیرند ویا مرده آنقدر پیره ویا پسرش را قبول نمیکنند واین شده که از خیر ازدواج گذشته  اول که دیدمش راضی نبودم بیاد دفتر ما کار کنه راستش میترسیدم  ولی خوب شد

الان مشکل کجاست ؟

مشکل اینه که من میترسم یعنی میترسیدم در دفتر ما نام بدی بوجود اید وخوب من هم همین جا کار میکنم واگر خدای نخواسته کدام گپی شود در زندگی من هم انعکاس بدی دارد

از همه مهمتر شوهرم که با تمام اعتمادی که بمن داره نمیخواهد که در دفتر وجای که من کار مینکنم کوچکترین حرفی شود

سر یک موضوعی که میخواستیم یک مقدار پول را به این خانم آشپز بدهیم یعنی من بدهم این اقای ریس ما گفت فعلا ندهید تا ببینم چه میشود وپول دست من بود واین خانم هر روز از من میخواست ومن بلاخره گفتم منتظرم ببینم ریس چه میگوید

در مورد ریس ما ...آدمی به ظاهر به شدت مذهبی ودینی با یک من ریش واستایل ادم های متدین است ولی با عرض پوزش از آقایان خواننده وبلاگم از آنجا که مردان در مسایل غریزوی ونفسانی میتوانم بگویم اکثرا ضعیف اند باز هم با تمام اینها من باور نداشتم که...

 اطاق من واین اقای ریس تقریبا نزدیک هم است دیروز اتفاقی میخواستم بروم اطاقش ودر مورد کارها ازش بپرسم که دیدم داره حرف میزند

نه به قصد گوش کردن وفضولی خدا شاهده چون اکثرا این ریس با مبایلش حرف میزنه کمی دقیق شدم ببینم با مبایلش حرف میزنه یا مهمان داره؟ که دیدم با این خانم آشپز داره حرف میزنه وهمانطور که دقیق شده بودم یک باره  دورازه اطاق چوبی است ودرز داشت اتفاقاخانم آشپز روبروی دروازه نشسته بود ودیدم که اقای ریس دستهایش را گرفته ومیگوید ناز نکن وازین حرف ها وریس خم شده بود طوری که من از پشت سر میدیدمش وشاید داشت میبوسیدش نمیدانم خدایا مرا ببخش  وخانم اشپز داشت گریه میکرد به خاطر همان پول....

یک لحظه مغزم هنگ کرد ونمیدانم به اندازه دو دقیقه نفسم حبس شده بود سریع پریدم داخل اطاق ودر را به آرامی برویم بستم دنیا داشت دور سرم میچرخید نمیدانم شاید چون من در تمام عمرم اولین بار بود با چنین صحنه روبرو میشدم نمیتوانستم درست فکر کنم ومطمنم رنگم پریده بود ودستهایم میلرزید

در همین لحظه ریس زنگ زد بمن وگفت پول را برای خانم آشپز بده که خیلی رنجیده وگریه میکند گفتم چشم

 ودیدم خانم آشپز آمد به دفتر من وپول را برایش دادم

حالا حتا اگر به خاطر دلداری  وترحم باشد باز هم در فرهنگ ما گرفتن دستهای یک زن گناه بزرگ محسوب میشود وکسی که دستهای یک زن را بگیرد ممکنه هر کار دیگری هم بکند

آن لحظه به هزار چیز فکر کردم به اینکه ازین دفتر بیرون شوم به اینکه اگر بیرون نشوم نشود رسوایی به بار بیاید واول از همه مورد سوال شوهرم قرار میگیرم وهزار حرف حدیث دیگر....

از طرفی دفتر حقوق دو ماه مارا نداده وچطور کنم؟ از طرفی کارم را دوست دارم وحقوق بالای میگیرم که ممکنه در سال زندگی مارا تغییر بدهد در حدود 900دالر که توانستم درین چند ماه قرض ها وقسط های خانه مان را که تازه ساختمیش را  بدهیم

از طرفی اینجا هم مثل ای.ران پیدا کردن کار خیلی مشکله

از طرفی ممکنه ازین طور مسایل در همه دفتر ها باشد، از طرفی نمیتوانم خودم حتا این موضوع را تحمل کنم وازین پس هر بار که این خانم آشپز برود اطاق رییس هزار جور فکر میریزد تو  سرم

دیروز ودیشب به شدت حالم بد بود از رییس به شدت متنفر شدم مخصوصا او که در هر  جمله اش محاله یک آیه ویا حدیث نگویید مردی که به ظاهر عالم دینه واز طرفی زن داره وچهارتا بچه چطور به خودش اجازه داده

من تا حالا از رییس چیزی ندیدم یعنی از آن دسته مرد های نیست که هییز اند وبرایشان فرقی نمیکند از کوچکترین موقعیت سوءاستفاده میکنند

یعنی من حاضر بودم قسم بخورم در مورد این رییس....

ولی دیروز همه افکارم وباور هایم نسبت به او خراب شد

به حدی که حتا نسبت به شوهری احساس بدی داشتم

ویک جور از همه مرد ها متنفر شده بودم

دیشب تا خود صبح فکر کردم والان هم  در دفترم ونمیدانم چکار کنم بخدا میترسم نکند حرفی حریثی پخش شود وخشک  و تر با هم بسوزد شوهر من به شدت مثل همه مردها غیرتی است ونسبت به من خیلی  حساسه...

حتا اگر بخواهم بیرون شوم ازین دفتر باز چه بهانهء بیارم هم برای شوهرم وهم برای خود این رییس ؟شما را به خدا هر کس ازین جا میگذره وچیزی به فکرش میرسه کمکم کنه خواهش میکنم

من اینجا وشما را تنها راز دارم دانستم وبه شما گفتم فقط به خاطر نشان دادن راه حل.

پس کمکم کنید....

پ:ن دندان ام را کشیدم وبماند که نکشیدم ریز ریز شد وعملش کردم ولی خدارا شکر خوب شد  والان مشکلی ندارم