میکنم دلم گریه میخواهد ولی درین محیط شلوغ بانک مگر ممکنه؟
پنجشنبه نوشت: امروز بانک ما در حال نقل مکانه وما هم مسرور
تا دوشنبه که همه چیز دوباره در مکان جدید سر جایش قرار بگیره رخصتیم
هورااااااااااااااااااا
میکنم دلم گریه میخواهد ولی درین محیط شلوغ بانک مگر ممکنه؟
پنجشنبه نوشت: امروز بانک ما در حال نقل مکانه وما هم مسرور
تا دوشنبه که همه چیز دوباره در مکان جدید سر جایش قرار بگیره رخصتیم
هورااااااااااااااااااا
از صبح دیروز بنویسم
وقت اذان صبح بیدار شدیم و بعد از نماز
به طرف پارک حرکت کردیم کمی پیاده روی کمی دوش و بعد
رفتن به کوه آخه جمعه بود وما وقت آزاد بیشتری داشتیم نسبت
به روز های دیگر .
کلی ورزش های خوب وآرام بعد آمدیم طرف خانه و بین راه کمی
پنیر و نان هم خردیم(منظورم من و شوهرمه)
بعد آمدیم خانه در کوچه که ما زندگی میکنیم همهءاهالی
کوچه با هم فامیل هستند یعنی از فامیل های شوهرم میباشند
دیدیم که همه آماد گی رفتن به میله را دارند وبه ما هم گفنتد
بیایید که برویم. ما گفتیم که آمادگی نداریم غذا درست نکردیم
ولی اصرار کردند
که برویم وشوهرم رفت از رستورانت یک چیزی بگیره و من هم
به سرعت وسایل مورد نیاز وخودم وعسل را آماده کردم
بعد دیدم شوهرم دودانه مرغ سوخاری گرفته ،وبا آنها رفتیم البته
مادر شوهرم و خواهر شوهرم) که در طبقه بالا زندگی
میکنند نرفتند آنهم به دلیل اینکه داماد بزرگشان مریضه سکته
قلبی کرده البته از نوع خفیفش (خدا شفایش بده جوان است)
وخلاصه ما به شمول فامیل های دیگه که همه با هم 35فامیل
بزرگ و کوچک میشدیم همراه با چند ماشین شخصی ویک ملی
بس که کرایه کرده بودند حرکت کردیم.
فاصله زیادی را پیمودیم تا رسیدیم به یک جای تفریحگاه خیلی
زیبا که بین دو دره کوه واقع شده بود و دارای یک آبشار زیبا و
خیلی سر سبز است
از آنجاکه ما تازه از کوه آمده بودیم تا رسیدیم من فرشم را پهن
کردم و صبحانه را کشیدم و شروع به خوردن نان گرم و پنیر
محلی که خیلی هم تازه بود اصلا سیرم نمیکرد.
و بعد هم والی بال و تناب بازی با دختر های همسن و سال
(منظورم از دختر های هم سن و سال یعنی اکثرا ازدواج کرده و
دارایی یک بچه هستند و یا نامزد دارند)
راستی جالب این بود که ما درین جمع چهار جوره دختر و
پسر نامزد داشتیم؛ که دست در دست هم هر جوره در یک
دامنه کوه طوری که درمعرض دید دیگران غرق در معاشقه بازی
بودند و ما از فاصله نه چندان دور در حال تماشای صحنه ها
فلم هندی اینها و تخمه خوردن بودیم و میخندیدیم
ومن و چند تای دیگر میگفتیم(وای ما چقدر با شرم وحیا بودیم
اینها را ببین وووو....
بعد صرف نهار خوشمزه همه با هم رفتیم نزدیک آبشار که خیلی
زیبا بود من که نفهمیدم یک باره خودم را به آب زدم و از چهار
طرف شروع کردند به آب ریختن روی من.
خلاصه من وچندتا دیگر درست و حسابی آب بازی کردیم البته
با شوهرم و حالا وقت ما شده بود یعنی من وشوهرم که اکت
هندی کنیم و عکس بندازیم درین وست فداش بشم عسل
گاهی ذوق میکرد و آب بازی و گاهی میلرزید و گریه میکرد .
وبعد هم همه ما شده بودیم موش آب کشیده و همان طور
میلرزیدیم تا لباس هایمان خشک شد.
خیلی خوش گذشت مخصوصا خوردن چاقاله بادوم ها که مثل
ملخ از درخت های طفلکی چور کردیم.
و عصر هم آمدیم آنقدر خسته بودم که فکر میکردم مرا از ماشین
گوشت درآوردند و شدم گوشت کوبیده.
شب رسیدیم خانه وشوهرم عادتش است هر وقت مثل دیروز
خیلی براش خوش بگذره تا چند روز شارجه ومدام مرا بوسه باران میکند
دیشب هم جو او را گرفته بود درین گیر ودار بودم که غش
کردم وصبح بیدار شدم آنهم ساعت 7 صبح
نماز صبح را هم نخواندم و صبحانه خوردیم و آمدم سر کار
الان هم بانکم پر انرژی وکمی خستهء جسمی ؛ولی روحم
سر شار شادیست.
کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد
مرا یاد آورد
مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد
مگر باد آورد
بعد نوشت: امروز خیلی بانک شلوغ است دارم میمیرم
کمک............![]()
سلام سبز از دل یک روز بارانی بهاری.
از ان روز های که من عاشقشم
امروز صبح بعد از نماز صبح وقتی میخواستیم منو شوهرم برویم ورزش
دیدم به شدت باران میبارد
و این شد که از رفتن به پارکی که همیشه صبح ها میرویم به پیاده روی
منصرف شدیم
راستش کمی هم خوشحال شدم که باران میبارد آخه خیلی خواب
داشتم و تا دیدم باران میبارد زود گرفتم خوابیدم
که یک باره شوهرم مرا با عجله بیدار کرد که بلند شو دیر شده
و من مثل مستر بین لباس پوشیدم واماده شدم بدتر از همه اینکه آقا
شوهر صبحانه هم میخواست درین حالت صبحانه هم درست کردم
و به سختی (عسل ) را بیدار کردم
تا رسیدم سر کار دیدم دیر شده و تمام مشتری های بانک داخل بانک اند.
من و شوهرم مدتیست صبح ها میرویم پیاده روی و نرمش , که درین
هوای بهاری کیف عجیبی میدهد
نا گفته نماند که شوهرم چاق است و من هم نسبتا.
البته من قدم 164سانت است و وزنم 72 کیلو
چاقیم زیاد به چشم نمیخورد ولی من دوست دارم لاغر شوم
از طرفی وقتی هم برای رفتن به باشگاه ندارم
این بود که تصمیم گرفتیم از لحظه های سر شار از انرژی صبگاهی
فیض ببریم
که امروز بی نصیب ماندیم
نقش ترا بر شیشه ها نقاش باران میکشد
بر جاده ها پای مرا تا شهر یاران میکشد
باران ببار
باران ببار..............
امان از دست شلوغی روزگار....
مدت زیادیست پسورد وبلاگم یادم رفته بود
و شرمنده که نتوانستم مطلب جدید بنویسم
زند گی میگذرد و روزگار روال عادیش را میپیماید .
از خانه قبلی که خیلی هم با صفا و لوکس بود اساس کشی کردیم و دوباره به خاطر کرایه بالا مجبور شدم بیایم خانه مادر شوهرم
همان طبقه پایین خانه شان که بعد از عروسی مدت ۴ سال راانجا بودم .
وبعد ها از خاطرات روز های اول زندهگیم برایتان خواهم نوشت.
با اینکه راضی نبودم و لی شوهرم اصرار کرد و من هم قبول کردم
حالا مدت بیست و چند روز است اینجا هستم
بعد نیست فقط گاهی همان مسایل معمول دخالت های بیجای خشویم(مادرشوهرم) و خوهر شوهرم آزارم میدهد
من طبق معمول میروم سر کارم (بانک) و عسل هو کودکستانش( مهد کودک)و شوهرم هم دکانش.
چند بار رفتیم مله البته با خانواده خودم مادرم وخواهرم و بقیه که خیلی خوش گذشت.
امروز چاشت(نهار) مادرم دعوت مان کرد به کیچیری گوشت لند (یک نوع غذای محلی خودمان) که خیلی هم کیف داد و بعد یک سر با شوهر و عسل که باباش او را از کودکستانش آورده بود رفتیم خانه خودمان و بعد آمدیم سر کارهایمان.
باران میبارید و با موتر آمدیم کیف عجیبی میداد هوای امروز
وقتی دانه های سرد باران به صورتم میخورد.
الان هم بانکم و در همهمه ادم های زیادی که به خاطر پول هر
طرف سرو صدا راه انداخته اند غرقم.
تا بعد......
سر گذار بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
روز قبلش بعد از رخصتی از سر کار رفتم فروشگاه تا هم کادو برای تولد خواهر زاده اش بگیرم و هم برای خودم مانتو و شلوار. بعد از خرید به شوهرم زنگ زدم که بیا دنبالم گفت من الان کار دارم برو خانه مادرت رفتم بآ نکه خیلی خسته بودم ولی برویم نیاوردم بعد زنک زد که من دم دروازه ام بیا پایین رفتم دیدم تحویل نگرفت آمدیم خانه ساعت 5:30دقیقه بود گفتم شب خانواده مادرت را دعوت میکنم و غذا درست میکنم دیدم شروع کردبه بد وبیراه گفتن؛ که اگر تو راست میگویی صبح میگفتی و یا چاشت آنها را دعوت میکردی نمیخواهد . دلم شکست اینهم گنه کاری من
رفتم آشپز خانه دیدم گفت من سیرم اگر خودت میخواهی برایت غذا درست کن و بعد راهش را گرفت و رفت دکانش. دل شکست نشستم ولی نمیخواستم گریه کنم آخه شب اول سال بود شب جوجه کباب و چیپس و سالات تهیه کردم وقتی امد با روی باز ازش استقبال کردم دیدم برایم یک تن پوش حوله خریده ولی جنسش خوب نبود گفت میتوانیم عوضش کنیم دید زیاد مورد پسندم واقع نشده گفت بیا بریم عوضش کنیم آماده شدم با دخترم که اسمش را میگذارم (عسل سه و نیم ساله است ) رفتیم ولی بهتر از او پیدا نشد چند فروشگاه دیگه را هم دیدیم صاحب مغازه گفت میتوانید پول تان را پس بگیرید و ما هم خوشحال گرفتیم. شب با صرف غذا و خوشی تمام شد صبح با صدای زنگ مادرم بیدار شدم دیدم آنها آمادگی رفتن به میله را دارند من هم اول قبول کردم خیلی دوست دارم برم میله و عاشق طبیعت ام ولی باز شوهر گفت نریم چشمم درد میکند (نا گفته نماند که ما امسال وسیله مان یک موتور سایکل است و موتر(ماشین ) مان را فروختیم هوا سرده وووو...) من هم زنگ زدم گفتم ما نمیریم بعد از ظهرش برای جشن تولد خواهر زاده شوهر دعوت بودیم شوهر رفت دکانش ومن هم شروع کردم به شستن حیاط و نظافت خانهوغیره جانم در آمد تا ساعت 12 بعد که آمد خانه گفت عسل را با مادرم بفرست من و تو بریم میله پیش مادرت اینها من هم گفتم حالا به این وقت کم نمیخواهد اگر هم نرم مادرت و خواهرت ناراحت میشوند ووو. وباز اخم و بد اخلاقی شروع شد گفتم نمیروم داد زد که برو باید بری حالم گرفته شد هر لحظه اشک داخل چشمم جمع میشد و من بغضم را میخوردم نمیخواستم گریه کنم روز اول سال بلاخره آماده شدم و رفتیم تا مارا رساند همش نق زد و غر غر کرد رفتم تولد هم خیلی خوش نگذشت حوصله نداشتم بزور آماده بودم عصر باز امد دنبالم با زم با اخم برویم نیاوردم شب هم با همان اخم خوابید نزدیک صبح مرا بغل کرد ولی... دلم خیلی ازش رنجید بود این بود خاطره روز اول سالم صبح هم امدیم سر کار و هیچی حالا برم خانه ببینم چی میشود خدا یا از تو لحظه های زیبا میخوام با ارامش دلم گرفته خدا............
سلام
برای آغاز اول اینکه اینجا را برای حرف های انتخاب کردم که درهیچ
جا و به هیچ کس نمیتوانم بگویم یعنی شخصیت بیرونی من این اجازه را بمن نمیدهد
میخواهم از خودم بگم از آروزهای که گاهی پوچ در میاید
از شوهرم که گاهی خوبه گاهی بد
از دخترم.. که خیلی دوستش دارم
خلاصه اینجا محلیست برای درد دل های من..
اگر هم کسی امد و خواند خوشحال میشم ولی در کل برای خودم مینویسم...
همین..