از صبح دیروز بنویسم

وقت اذان صبح بیدار شدیم و بعد از نماز

به طرف پارک حرکت کردیم کمی پیاده روی کمی دوش و بعد

رفتن به کوه آخه جمعه بود وما وقت آزاد بیشتری داشتیم نسبت

به روز  های  دیگر .

کلی ورزش های خوب وآرام بعد آمدیم طرف خانه و بین راه کمی

پنیر و نان هم خردیم(منظورم من و شوهرمه)

بعد آمدیم خانه در کوچه که ما زندگی میکنیم همهءاهالی

 کوچه با هم فامیل هستند یعنی از فامیل های شوهرم میباشند

دیدیم که همه آماد گی رفتن به میله را دارند وبه ما هم گفنتد

بیایید که برویم. ما گفتیم که آمادگی نداریم غذا درست نکردیم 

ولی اصرار کردند

 که برویم وشوهرم رفت  از رستورانت یک چیزی بگیره  و من هم

به سرعت وسایل مورد نیاز وخودم وعسل را آماده کردم

بعد دیدم شوهرم دودانه مرغ سوخاری گرفته ،وبا آنها رفتیم البته

 مادر شوهرم و خواهر شوهرم) که در طبقه بالا زندگی

 میکنند نرفتند آنهم به دلیل اینکه داماد بزرگشان مریضه سکته

قلبی کرده البته از نوع خفیفش (خدا شفایش بده جوان است)

وخلاصه ما به شمول فامیل های دیگه که همه با هم 35فامیل

 بزرگ و کوچک میشدیم همراه با چند ماشین شخصی ویک ملی

 بس که کرایه کرده بودند حرکت کردیم.

فاصله زیادی را پیمودیم تا رسیدیم به یک جای تفریحگاه خیلی

 زیبا که بین دو دره کوه واقع شده بود و دارای یک آبشار زیبا و

 خیلی سر سبز است

از آنجاکه ما تازه از کوه آمده بودیم تا رسیدیم من فرشم را پهن

کردم و صبحانه را کشیدم و شروع به خوردن نان گرم و پنیر

 محلی که خیلی هم تازه بود اصلا سیرم نمیکرد.

و بعد هم والی بال و تناب بازی  با دختر های همسن و سال

(منظورم از دختر های هم سن و سال یعنی اکثرا ازدواج کرده و

دارایی یک بچه هستند و یا نامزد دارند)

 راستی جالب این بود که ما درین جمع چهار جوره دختر و

پسر نامزد داشتیم؛ که دست در دست هم هر جوره در یک

دامنه کوه طوری که درمعرض دید دیگران غرق در معاشقه بازی

 بودند و ما از فاصله نه چندان دور در حال تماشای صحنه ها

  فلم هندی اینها  و تخمه خوردن بودیم  و میخندیدیم

 ومن و چند تای دیگر میگفتیم(وای ما چقدر با شرم وحیا بودیم

اینها را ببین وووو....

بعد صرف نهار خوشمزه همه با هم رفتیم نزدیک آبشار که  خیلی

زیبا بود من که نفهمیدم یک باره خودم را به آب زدم و از چهار

طرف شروع کردند به آب  ریختن روی من.

 خلاصه من وچندتا دیگر درست و حسابی آب بازی کردیم  البته

 با شوهرم و حالا وقت ما شده بود یعنی من وشوهرم که اکت

 هندی کنیم و عکس بندازیم درین وست فداش بشم عسل

گاهی ذوق میکرد و آب بازی و گاهی میلرزید و گریه میکرد .

وبعد هم همه ما شده بودیم موش آب کشیده و همان طور

میلرزیدیم تا لباس هایمان خشک شد.

خیلی خوش گذشت مخصوصا خوردن چاقاله بادوم ها که مثل

 ملخ از درخت های طفلکی چور کردیم.

و عصر هم آمدیم آنقدر خسته بودم که فکر میکردم مرا از ماشین

گوشت درآوردند و شدم گوشت کوبیده.

شب رسیدیم خانه وشوهرم عادتش است هر وقت مثل  دیروز

 خیلی براش خوش بگذره تا چند روز شارجه ومدام مرا بوسه باران میکند

دیشب هم جو او را گرفته بود درین گیر ودار بودم که غش

 کردم وصبح بیدار شدم آنهم ساعت 7 صبح

 نماز صبح را هم نخواندم و صبحانه خوردیم و آمدم سر کار

الان هم بانکم پر انرژی وکمی خستهء جسمی ؛ولی روحم

سر شار شادیست.

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

 

                                            مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

           

                                            مگر باد آورد


بعد نوشت: امروز خیلی بانک شلوغ است دارم میمیرم

کمک............