سلام و معذرت

 امان از دست شلوغی روزگار....

 مدت زیادیست پسورد  وبلاگم یادم رفته بود

 و شرمنده که نتوانستم مطلب جدید بنویسم

زند گی میگذرد و روزگار روال عادیش را میپیماید .

 از خانه قبلی که خیلی هم با صفا و لوکس بود  اساس کشی کردیم و دوباره به خاطر کرایه بالا مجبور شدم بیایم خانه مادر شوهرم

همان طبقه پایین خانه شان که بعد از عروسی مدت ۴ سال  راانجا بودم .

 وبعد ها از خاطرات روز های اول زندهگیم  برایتان خواهم نوشت.

با اینکه راضی نبودم و لی شوهرم اصرار کرد و من هم قبول کردم

حالا مدت بیست و چند روز است اینجا هستم

بعد نیست فقط گاهی همان مسایل معمول دخالت های بیجای خشویم(مادرشوهرم) و خوهر شوهرم آزارم میدهد

من طبق معمول میروم سر کارم (بانک) و عسل هو کودکستانش( مهد کودک)و شوهرم هم دکانش.

چند بار رفتیم مله  البته با خانواده خودم مادرم وخواهرم و بقیه که خیلی خوش گذشت.

امروز چاشت(نهار) مادرم دعوت مان کرد به کیچیری گوشت لند (یک نوع غذای محلی خودمان) که خیلی  هم کیف داد و بعد یک سر با شوهر و عسل که باباش او را از کودکستانش آورده بود رفتیم خانه خودمان و  بعد آمدیم سر کارهایمان.

باران میبارید و با موتر آمدیم کیف عجیبی میداد هوای امروز

وقتی دانه های سرد باران به صورتم  میخورد.

 الان هم بانکم و در همهمه ادم های زیادی که به خاطر پول هر

طرف سرو صدا راه انداخته اند غرقم.

  تا بعد......

سر گذار بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم