میخواهم از دیروز بنویسم از روز اول سال نو بگویم که با من خوب رفتار نکردی شوهرمن.

روز قبلش بعد از رخصتی از سر کار رفتم فروشگاه تا هم کادو برای تولد خواهر زاده اش بگیرم و هم برای خودم مانتو و شلوار. بعد از خرید به شوهرم زنگ زدم که بیا دنبالم گفت من الان کار دارم برو خانه مادرت رفتم بآ نکه خیلی خسته بودم ولی برویم نیاوردم بعد زنک زد که من دم دروازه ام بیا پایین رفتم دیدم تحویل نگرفت آمدیم خانه ساعت 5:30دقیقه بود گفتم شب خانواده مادرت را دعوت میکنم و غذا درست میکنم دیدم شروع کردبه بد وبیراه گفتن؛ که اگر تو راست میگویی صبح میگفتی و یا چاشت آنها را دعوت میکردی نمیخواهد . دلم شکست اینهم گنه کاری من

رفتم آشپز خانه دیدم گفت من سیرم اگر خودت میخواهی برایت غذا درست کن و بعد راهش را گرفت و رفت دکانش. دل شکست نشستم ولی نمیخواستم گریه کنم آخه شب اول سال بود شب جوجه کباب و چیپس و سالات تهیه کردم وقتی امد با روی باز ازش استقبال کردم دیدم برایم یک تن پوش حوله خریده ولی جنسش خوب نبود گفت میتوانیم عوضش کنیم  دید زیاد مورد پسندم واقع نشده گفت بیا بریم عوضش کنیم آماده شدم با دخترم که اسمش را میگذارم (عسل سه و نیم ساله است ) رفتیم ولی بهتر از او پیدا نشد چند فروشگاه دیگه را هم دیدیم صاحب مغازه گفت میتوانید پول تان را پس بگیرید و ما هم خوشحال گرفتیم. شب با صرف غذا و خوشی تمام شد صبح با صدای زنگ مادرم بیدار شدم دیدم آنها آمادگی رفتن به میله را دارند من هم اول قبول کردم خیلی دوست دارم برم میله و عاشق طبیعت ام ولی باز شوهر گفت نریم چشمم درد میکند (نا گفته نماند که ما امسال وسیله مان یک موتور سایکل است و  موتر(ماشین ) مان را فروختیم هوا سرده وووو...) من هم زنگ زدم گفتم ما نمیریم بعد از ظهرش برای جشن تولد خواهر زاده شوهر دعوت بودیم شوهر رفت دکانش ومن هم شروع کردم به شستن حیاط  و نظافت خانهوغیره جانم در آمد تا ساعت 12 بعد که آمد خانه گفت عسل را با مادرم بفرست من و تو بریم میله پیش مادرت اینها من هم گفتم حالا به این وقت کم نمیخواهد اگر هم نرم مادرت و خواهرت ناراحت میشوند ووو. وباز اخم و بد اخلاقی شروع شد گفتم نمیروم داد زد که برو باید بری حالم گرفته شد هر لحظه اشک داخل چشمم جمع میشد و من بغضم را میخوردم نمیخواستم گریه کنم روز اول سال بلاخره آماده شدم و رفتیم تا مارا رساند همش نق زد و غر غر کرد رفتم تولد هم خیلی خوش نگذشت حوصله نداشتم بزور آماده بودم عصر باز امد دنبالم با زم با اخم برویم نیاوردم شب هم با همان اخم خوابید نزدیک صبح مرا بغل کرد ولی... دلم خیلی ازش رنجید بود این بود خاطره روز اول سالم صبح هم امدیم سر کار و هیچی حالا برم خانه ببینم چی میشود خدا یا از تو لحظه های زیبا میخوام با ارامش دلم گرفته خدا............