از دست مادر شوهر
کارمند رادیو هستش فعلا مرخصی زایمان گرفته از تنهایی حوصله اش سر آمده بود وچند روز بود پیله که عصر بیا با هم کمی قصه کنیم
دخترک را گرفتم ورفتم کلی اختلاط کردیم چای خوردیم با خرما وانجیر خشک وعناب ومیوه های بهاری خیار, گوجه سبز , زرد آلو (هلو) پرتقال حرف زدیم وحرف زدیم
وبچه هایمان با هم بازی کردند دعوا کردند خلاصه خوش گذشت همسری آمد دنبالم وکلی راه را رانندگی کردم وآمدیم خونه
گفتم شب چی بخوریم گفت آماده شید بریم پارک شوهرم آدم روشنی هستش همیشه دوست داره من مانتوی باشم ولی اینجا به اندازه انگشتان دست ها بیشتر مانتویی نیست خواهش کرد چادر نماز نپوشم وگفت با مانتو برو یم
ومن مانتوی که تازه خردیم جنس تیترون سیاه سبز دوخته شده خیلی نازه
با روسری سبز پوشیدم (اینجا دیگه رنگ سبز جنبه سیا.سی نداره ) رفتیم داخل پارک روی یک آلاچیق سنتی که
در انبوه از گل های پیچ امین الدوله وگل های رنگارنگ فرو رفته بود نشستیم وجوری (پفیلا) خوردیم ومنتظر غذای که سفارش داده شده بودیم
شوهرم دخترک را روزش برده بود خونه مادرش
در جریان دعواهای شوهری با من در هفته های گذشته که هستید
دخترک بیخ گوشم گفت امروز مادرجون(مادرشوهرم)ازم پرسید که مامان بابات با هم جنگ ودعوا هم میکنند ؟اول من گفتم نه
مادرجون گفتند چرا مادرت گفت جنگ میکنیم ومن هم گفتم بله.
داغ کردم وبرای اینکه همسر هم بشنوه گفتم چی دوباره بلند بگو؟ دخترک دوباره تشریح داد
همسری چیزی نگفت ولی من فهمیدم که چه حالی شد بیشتر نخواستم بحث کنم کافی بود شوهری باید میدانست که با چه جور خانواده طرف هست که فهمید از طرفی نمیخواستم لحظه های شادی را که با خیال راحت همراه شوهر ودخترم داشتیم خوش میگذرانیم را خراب کنم
آدم باید چقدر بد باشد آخه چیکار به زندگی من دارید همین خودتان با خواهر شوهر (بشکه زهر مار) ودوتا بچه های تان مدام دارید مثل......پاچه همدیگر را میجوید من بار ها حتا دیدم ولی اصلا دخالت نکردم
یک وقت به بیراهه نروید که شاید از روی دوستی باشد نه من میدانم که آنها به شدت علاقه مند اند که من زندگیم کن فیکون باشد .
دخترک سرسره بازی کردن تاب بازی کرد بدو بدو کرد خواست باهاش قایق سواری کنیم سه نفری قایق سواری کردیم ,عکس گرفتیم(انداختیم)
حتا طوری جو را ساختم که کلا همسری یادش رفت ولی من یادم بود لبخند میزدم ولی آن زن درون من ناراحت بود الان کسانیکه دوست نداشتم بدانند از زیر زبان دخترک حرف کشیده بودند که این زن خوشبخت نیست وگاهی فقط گاهی در زندگی شان جنگ و دعوا وجود دارد
مدام حرف های دخترک در گوشم میپیچید چرا بعضی از آدم ها میخواهند با دیدن مشکلات دیگران احساس خوشبختی کنند؟
یعنی باید حتما یکی بد بخت باشه که ما حس کنیم خوشبختیم به جان دخترکم من نسب به هیچ کس چنین حسی ندارم
خدایا زندگیم و شوهر ودخترم را به تو میسپارم از چشم حسودان
شادی ها غم های ما
من هم دوست دارم مثل بعضی ها تنها اینجا از خوشی هایم بنویسم واینقدر انرژی منفی پخش نکنم ولی چه کنم که اینها درد های جامعه ایست که همش درده ومن هم جزءهمین مردم .
خبر اینکه چهار روز پیش در خیابان خانه مادرم پسر مرغ فروشی که بار ها دیده بودمش وازش مرغ خریده بودیم پسر ی که دریکی از فروشگاهای معروف شهرم لباس فروشی داشت و میشناختمش وبار ازش لباس خریده بودم را کنار خیابانی که خانه مادر است با چاقوی که بار برای ما مرغ کشت بود (اینجا مرغها زنده است میروی ویکی را میخری بعد مرغ فروش برات میکشد وپوست میکند میدهد دستت) کشت
به همین راحتی ....روایات بسیاری است یکی میگه سر یک شال گردن دعوا کردند ودیگران میگویند مسئله ناموسی بوده
پسرک قصاب به خواهر لباس فروش مزاحمت کرده ودعوا شده
امروز که با سرویس طرف دفتر میامدم عکس پسرک مرحوم روی پارچه سر کوچه نسب بود پسرک 18 یا 19 ساله مو بر وچشم عسلی وخوشتیپ
وباز شب پیش خبر ها گفت دوجوان با هم دعوا کردند ویکی دیگری را با ضرب چاقو کشته واین بار نیز این اتفاق در همین خیابان خانه مادرم اتفاق افتاده
وامروز در فیث بوک خواندم که دوتا از قاتلین پسرکی را که چند وقت پیش ها در پستی نوشته بودم که با ضرب بیل کشته بودندش را اعدام کردند(در پستی بنام درد های پنهان جامعه من 2 )در باره اش نوشته بودم
اینگونه وبا این خبر ها واتفاقات داریم روز را به شب میرسانیم
دیروز بعد از کلی استراحت در حالیکه رابطه من وشوهری خوب خوب شده عصر بیرون رفتیم من خوشتیپ کردم ودر دلم بود که برویم خانه مادرم ولی نمیدانستم شوهر قبول میکند یا نه
رانندگی کردم وبعد آهسته وشمرده در حالیکه دل تو دلم نبود برای شوهر گفتم صبح خواهرم (مهربان )زنگ زد وگفت چرا نمیایید خونه ما این در حالی بود که ما تقریبا 20 روز بود خونه مادرم نرفته بودیم وشوهرمیگفت نرو واگر میروی خودت تنهایی برو ومن هم لج کردم ونرفتم
گفتم که خواهرم گفته دیشب حال مادر خوب نبوده دیدم شوهر گفت پس برویم میوه هم بگیرم که گفتم نه میوه نمیخواهد دور از انتظارم با شوهر رفتیم خونه مادرم دیدم پیشانی برادرم (صبور )باند پیچیه ترسیدم که گفتند تصادف کوچکی با موتر داشتند وخدا راشکر به خیر گذشته وپسرکی که خود را جلو موتر انداخته بوده چیزیش نشده نماز شام بود ومادر روی جانمازش , رفتم کنارش ایستادم ودر حالیکه گوش به نفس های مادر و دعا خواندش داده بودم نماز خواندم
نشستیم چای سبز خوردیم وخواستیم برویم که مادر وخواهر ها و برادر ها سخت مانع شدند وشام ماندیم
مادرم زیاد حالش خوب نبود واز مریضی هایش میگفت هیچ گلایه نکرد واصلا نپرسید چرا اینهمه مدت نیامده بودم
وقتی قرار شد برای شام بمانیم هوا ابری و غبار آلود بود شوهری به بهانه اینکه پس من بروم پنجره ها را ببندم رفت ودیر کرد در دلم سیر وسرکه میجوشید که شاید نیایاد وهزار چیز دیگر که خدا راشکر دیدم آمددخترک از شادی در پوست نمیگنجید وموهایش را که قارچی کوتاه کرده ام را به همه نشان میداد وبا خاله کوچکش بازی میکرد وغش غش میخندید
بعد از شام حرف زدیم وبرادر دومی من گفت آن پسرک موبر چشم عسلی دوستش بوده و من دلم لرزید دوست ندارم برادر هایم دوستانی چنینی داشته باشند ومن سخت نگرانم ,نگران این دوتا برادر های کوچکم که الان خیلی سرکش وجوان اند خدا راشکر برادرم صبور پسر آرام ومنطقی بود اصلا ما نفهمیدیم کی جوان شد
برعکس این دوتا که خیلی مارا دارند اذیت میکنند
شب ساعت 11 برگشتیم خانه ومن حالم خیلی خوب بود
انگار آن بغضی که روز هاست داره خفه ام میکنه آب شده بود هوا اینجا گرم شده وامکانات اینجا آنقدر نیست که بتوانی همه جای خانه ات را گرم ویا سرد کنی واین شد که از اطاق خواب صرف نظر کردیم وداخل دهلیز(هال) کولر را فعال کردیم
پتوی آوردم ودر دهلیز پهن کردم وسه تا بالش کنار هم گذاشتم دخترک ذوق کرده بود که کنار من میخوابد وهی ازین سر پتو به آن سر پتو غلت میزد شوهر هم مثل اینکه حالش خوب شده بود واز من خواست برایش چای سبز آماده کنم وخودش مشغول شستن ظرف های داخل سینک شد
چای دم کردم وبا هم چای خوردیم وزیر هوای سرد کولر کنار دخترکمان خوابیدیم
خوب ناراحت میشم از صبح تا الان که ساعت 12 نشده صد نفر آمدن وبم حالا صد نفر نه نود نفر
این ده نفر دیگه خودم که تازه پست گذاشتم (آیکون زن متاهل در حال عشوه وناز وپشت چشم نازک)
خوب چیکار کنم نمیدانم چرا در وب من این آیکون شکلک وبعضی از آیکون ها نشان نمیدهد یکی هم نیست کمکم کنه
خوب پرت نشم از موضوع
90 نفر آمدند فقط تا حالا دو نفر کامنت گذاشته سخاوت هم خوب چیزیه بخدا
پ:ن ساعت ما با شما یک ساعت فرق داره فکر کنم ما جلویم
روزانه نویسی با اضافه ادامه عکسی
یک روزش خوبه یک روزش نیست بهر حال میگذره
کلارس رانندگی من دوره اش تمام شد فقط دو روز دیگه مونده وآن دو روز را نگه داشتم برای روز قبل از امتحان
هنوز فورما ها نیامده ومدتی طول میکشه تا فورمه بگیریم وامتحان بدیم
در کل خوب پیشرفت کردم از خودم راضی ام
شوهری که همیشه اینقدر غر میزد وهمیشه اعتماد بنفسم را صفر میساخت الان راضیه همین امروز صبح دیدم ساعت پنج صبح بیدار شده اول یک غلتی(غلطی)؟ زدم گفتم شاید بره دوش صبح گاهی ولی دیدم نرفت, رفت تو پارکینگ وسیگاری کشید وآمد داخل دهلیز(هال ) داره با لب تاپ ور میره
باز دو روزه سر سنگینیم سر موضوعی میگیم بعدا چه موضوعی
بعد دیدم خوابم نمیاد داخل اطاق خواب ساعت ندارم از صداش بدم میاد گفتم شاید 6 :30 باشه رفتم داخل دهلیز دیدم 5 :15 دقیقه هستش کنارش دراز کشیدم
موهایم را نوازش کرد ولی باز چون من شب قبل زیاد محل نداده بودم الان دیگه نوبت او شده بود
(ما زن وشوهر همیشه اینجوریم نوبتی کلاس میذاریم) گفتم بریم رانندگی که اون هم که همیشه از خداشه گفت بریم بچه را بیدار کن
دلم نمیامد, دخترک خواب خواب بود ولی اگر نمیبردیمش ممکن بود بیدار شه بترسه
بیدارش کردم دیدم آقا در پارکینگ را باز کرده میگه بشین خوب کوچه ما خیلی کوچیکه و به سختی میشه ماشین را بیرون کرد گفتم نمیتوانم گفت حالا بشین که خدا را شکر نشستم وقشنگ ماشین را بیرون کردم ورفتیم رانندگی ترسم ریخته دیگه نمیترسم تا یکی را ببینم دست پاچه نمیشم
هر چند که همچنان شوهر یک ریز حرف میزد دنده عوض کن بنداز به گیر یک , به گیر دو , حالا بپیچ , اشاره را بزن
نرو وسط سرک(خیابان)ووووو
ولی من بی خیال راهم را میرفتم وچون ضبط را هم روشن نمیکرد که حواست پرت میشه من بلند با خودم میخوندم
هوا عالی بود وبازار جاده ها هم نسبتا خلوت هر چند بچه های مدرسه ای گروه گروه بدون توجه از خیابانها رد میشدند
رفتم یک شاهراه را طی کردم از دور فلکه چرخیدم آمدم به یک جاده خیلی شلوغ وخلاصه از جاهای که فکر نمیکرد قشنگ رانندگی کردم پیچیدم داخل کوچه خودم که چند گولایی داره وخوب راضی بود
آخر سر میگه خوبی فقط باید زودتر اشاره سمت که میری را بزنی وقتی هم که میپیچی باید آیینه بقلی را نگاه کنی
باورم نمیشه دارم رانندگی میکنم حس خیلی خوبیه
برای شما شاید عادی باشه با آن همه خانم راننده ولی اینجا مثل طیاره(هواپیما) به هوا کردنه رانندگی خانم ها
انشالله امتحان را هم بدم و لیسانس(جواز رانندگی) بگیرم
آهان میخواستم بگم چرا ناراحتیم
دو شب پیش من شویت پلو پخته بودم و آقا هم از مغازه باشگاه میرفتند زنگ زدم گفتم شام شویت پلو پختم سر راهت یک دانه ماهی بزرگ پخته هم بخر بیار (ماهی هاش خیلی خوش مزه است از بوی ماهی خام بدم میاد)
گفت چشم فقط من باشگاهم وساعت نه شب میام
ساعت 9 نیم زنگ زد که یکی از دوستاش که تازه از آلمان آمده براش زنگ زده ومیرود که اورا ببیند وتا نیم ساعت دیگه میاد دخترک گشنه اش شده بود باکمی قیمه که از قبل داخل یخچال بود براش غذا دادم ومنتظر
یک آن دیدم خواهرم عجول لازمه بازم بگم که باهم همسایه ایم؟
زنگ زد که بیا خونه ما ومن با تعجب پرسیدم که چرا گفت شوهرت اسمش را گفت برای شوهرم زنگ زده که من جای میرم یا فلانی راببرید به خونه مادرش یا بیایه خونه شما تنها نباشه
عصابم خورد شد خوب به خود من میگفتی چرا من باید از خواهرم بفهمم که امشب نمیایی براش زنگ زدم گفت همینطوری من میرم جای خیلی اصرار کردند توبرو خونه خواهرت تنها نباشی من حتما میام ولی نمیدانم کی .
عصاب نداشتم از طرفی گشنه بودم رفتم یک چند قاشق برنج خالی خوردم لباس پوشیدم (ما رسم نداریم جلو داماد مان (شوهر خواهر) با لباس بی حجاب باشیم حتا شال یا رو سری هم میپوشیم
خوب رفتم خونه خواهر دیگه خسته با خودم فکر کردم من از صبح تا شب با مانتو ولباس معذب اقلا چند ساعتی که خونه ام دوست دارم راحت باشم پایم را دراز کنم سخته برام چهار زانو بشینم با شال ولباس (اینجا اکثرا مبل ندارند ویا اگر هم دارند داخل پزیرایی برای مهمان های خاص دارند)
دیگه شوهر خواهر که گویا فهمیده بود من راحت نیستم باید پاهایم را دزار کنم رفت خوابید وخواهر هم دوتا تشک(؟)کنار هم انداخت ومن و دخترک هم دراز کشیدم با همان لباس معذب (بیشتر از همه به خاطر این ناراحت بودم که میدانستم این دوستانش حل زهر ماری اند وشوهر که مدت هاست لب نزده امشب اغفالش میکنند ومیخوره نمیدانم چرا این همه حساسم من)نمیدانم خواب بودم یا نه که دیدم زنگ مبایل بلند شد جواب دادم گفت من آمدم خونه ام در را باز کن بیام دخترک را ببرم
در را باز کردم دخترک را بغل کرد وبدو ن اینکه خواهر وشوهرش بفهمند رفتیم خونه(فرداش خواهرم میگه صبح ما زود بیدار شده بودیم برای اینکه مزاحم تو نشی تا ساعت 7 از اطاق بیرون نشدیم وقتی بیرون شدیم دیدم تو نیستی)
از کنارش که رد شدم دیدیم بله حدسم درست بوده دهنش بوی گند میده دیگه معلومه که نمیتوانم روی خوش نشان دهم در همچین مواردی رفتم لباس خواب پوشیدم وروی تخت دراز کشیدم گفت من برم یک دوشی بگیرم
داخل حمام داشت حلقش را پاره میکرد بس که اخ و اوخ میکرد فکر میکرد میتونه با این کار های بوی گند ش را کم کنه
دیگه آمد با فاصله پشت سرم دراز کشید وصورتش را دور نگه میداشت فقط با دستاش کمرم را گرفت محل ندادم
دیدم پشتش را بمن کرد وخوابید اینجور وقت ها به شدت ازش بدم میایه نمیدانم چرا دست خودم نیست
فرداش هم محل ندادم سر ظهر زنگ زد که حالم را بپرسه وداشت چاپلوسی میکرد
عصر آمد دنبالم بازم رفتارم تغییر نکرده بود آخه چیکار کنم میدانم اینطور رفتار ها چیزی را عوض نمیکنه ولی دست خودم نیست
دیروز عصر حمام کردم ویک شلوار کش سیاه(توجه کردید ما به سیاه نمگیم مشکی وبه سرخ نمیگیم قرمز؟) پوشیدم با یک یخن قاق(ما میگیم یخن قاق از اونهای که شبیه پیراهن های رسمی آقایان است )تازگی ها اینجا مد شده پوشیدم
آرایش کردم و موهایم را همچنان گذاشتم خشک بشه در هوای محیط خیلی کم سشوار میگریم فقط وقتی که عجله داشته باشم ویا هوا سرد باشه
برای شب هم همان شویت پلو شب گذشته را داشتیم او هم آمد ودوش گرفت دوست داشتم قهر را خاتمه بدم که اینبار جناب کلاس گذاشتن را شروع کرد من هم دیگه حوصله نداشتم
خوب دیگه امروز عصر که برم باید پایان دهم این جنگ سرد را
وگرنه به نقص همه مان تمام میشه (طولانی که بشه یهو آقا قاطی میکنه)
نمیدانم چرا اینقدر پر حرف شدم ببخشید دوستان گلم
پ:ن دوستی از من پرسیده بود اینجا چطوره خوردن زهر ماری آزاده یا چطور اینجا دولتش زیاد جدی نمیگیره نه که نگیره ولی خیلی راحت با پول حلش میکنند یعنی مثل کشور شما سخت گیر نیست ولی بین مردم یک چیز به خیلی بدی به این موضوح نگاه میکنند به خاطر همان مسئله گناه ودین وهمچنان عرف حتا بدتر از کشور شما
ولی بد بختانه داره بین جوانان به شدت مرسوم میشه .
مهمانی
باز غمی خزید تویی قلبم ازینکه من برم خونه مادرم وشوهر نره عصابم داغون میشه ,بیزار بودم اصلا حوصله جای رفتن رانداشتم
قبلش شوهر میگفت فردا بچه های باشگاه میرن پیکنیک مرا هم دعوت کردن پرسیدم میری؟ گفت نمیدانم حسش نیست گفتم خوب برو گفت باشه ببینم
بعد اینکه مکالمه ام با مبایل خلاص شد طبق عادت سرش را از حمام بیرون کرد و پرسید کی بود؟
گفتم برادرم صبور بود گفت فردا مهمانی داریم بیایید چیزی نگفت
ومن هم چیزی نگفتم فردایش زن کارگر آمد ساعت 7:30 حتا روز های تعطیل هم بیشتر از ساعت 7 نمیتوانم بخوابم
شوهر بیدار شد وآماده رفتن منتظر بودم بگه من میرم (میله)و تو هم برو خونه مادرت ولی چیزی نگفت
پرسیم نهار چی درست کنم که گفت هر چی دوست داری و رفت
زن کارگر مشغول جارو وپاک کاری شد وماشین هم داشت لباس میشست.
من هم تلویزیون میدیدم
تا اینکه دیدم ساعت 11 زنگ زد که من دارم میرم بادوستام تفریح تو هم با خواهرت برو خونه مادرت
گفتم لازم نیست نمیرم گفت نه دیگه من هم نیستم تنها نباش
این بود که سریع آماده شدیم وزن کارگر هم کارش داشت تمام میشد
خواهرم رفته بود وشوهرش هنوز خانه بود با شوهر خواهر رفتیم خونه مادرمبا خیال ذراحت که خوب شوهر هم رفته میله وبراش خوش میگذره وهم بهانه خوبی برای مادرم دارم که چرا نیامده, رسیدم
دیدم خواهر هام همه غذا هارا پختند وبعد از من مهمان ها هم آمدند
ازم پرسیدند که شوهرت کجاست گفتم رفته پیکنیک ....
نهار را خوردیم وظرف ها را هم من وخواهرم عجول شستیم ومیوه خوردیم وچای تا عصر
شوهر هم اصلا زنگ نزد وچون بمن هم گفته بود مبایلم شاید آنتن نده یا خاموش باشه نگران نباش زنگ نزدم
بلاخره ساعت 6 با خواهرم وشوهرش (با هم همسایه ایم)آمدیدم
وقتی داخل پارکینک شدم بوی سیگار را حس کردم
آمدم داخل خونه دیدم بساط چایی وشیرینی هنوز پهنه
مبایلم شارج نداشت بعد از چندی دیدم زنگ زد پرسیدم کجایی گفت همین نزدیکی ها تو کجایی گفتم من خونه ام
و آمد خونه دیدم چشماش سرخ سرخه وقتی ناراحت است اینطوری میشه
آمد با عصبانیت یک گوشه دراز کشید پرسیدم کجا بودی گفت هیچ جا از صبح دکان بودم بعد هم نهار خوردم وبا دوتا از دوستام آمدیم خونه وچای خوردیم وبیکار بین خیابان ها میچرخیدم
گفتم چرا نرفتی میله تو که گفتی من میرم گفت حوصله اش نبود ودیگه لازم نبود بیشتر بپرسم چون واضع بود برای اینکه من برم خونه مادرم وبمن خوش بگذره این دروغ را گفته
وچون خیلی دوست داره جمعه ها مال خودمان باشد وباهم باشیم این روز به این درازی را تنهایی سپری کرده وخیلی بهش بد گذشته
وقتی خیلی ناراحت است همش بهانه میگیره دیدم به دخترک گفت آماده شو بریم خونه ی عمویت
برادر شوهر یک هفته است رفته سفر به دیار شما
وشوهری بی اندازه برادر زاده هایش را دوست دارد
دو روز پیش رفتیم خونه ی جاری که زنگ زدیم گفت نیست خونه وهر چند اصرار کرد بمانید من خودم را میرسانم که گفتیم نه باشه باز میاییم یک وقت دیگه
خونه جاری ومادر شوهر یک کوچه باهم فاصله داره بعد از ینکه دخترک مریض شد هیچ کدام از خواهر شوهر ها دیدنش نیامدند
وحتا یک زنگ هم نزدند من هم ناراحت شدم خیلی.....
حتا از شما چی پنهان چند بار هم غیر مستقیم به شوهری گفتم که اینها بما اهمیت ندادند دخترم از مرگ نجات یافت ویک کدام یک توک پا نیامدنددیدنش ....
اون روز مثل اینکه شوهری میخواست حالا که جاری نیست برویم خونه مادرش که من غیر مستقیم گفتم نه برویم یک دور میزنیم میریم خونه
خوب دیروز عصر به دخترک میگه آماده شو بریم خونه عمویت گفتم من هم میرم که گفت نه نمیخواهد جایی را که دوست نداری نرو زور که نیست
من هم دوست نداشتم خونه مادرت نرفتم
وچند بار هم رفتم کنارش دراز کشیدم که محل نداد
میدانستم که اگر نروم وضع بدتر میشه
وگرنه باز هم از شما چی پنهان از ین جاری که تازه دستش برام رو شده هم زیاد خوشم نمیاد
آماده شدم رفتیم بین راه هم همش غر زد سر بد رانندگی دیگران (کاری که من متنفرم)
وقتی میخواستیم داخل جاده خونه شان شویم که دیدم ماشین برادر شوهر دست برادر شوهر وسطی وهمه هم داخل(موتر) ماشین اند
و بچه های جاری هم هستند شوهر گفت میریم خونه اینها که بچه ها اینجایند جای نبود که مخالفت کنم
ورفتم داخل کوچه مادر شوهر
داخل ماشین مادر شوهر وخواهر شوهر (بشکه زهر مار ) وخواهر شوهر کوچیکه با بچه اش وبچه های جاری بودند(جاری سه تا بچه داره یک دختر 10 ساله یک بچه چهار ساله ویک بچه دوساله که این یکی را همه (مکی موز ) میگند وخیلی شیرین تپلیه شوهرم که عاشقشه)
از ماشین که پیاده شدند گفتیم ما میرفتیم خونه جاری که مادر شوهر هم نه تعارف نه هیچی گفت برویم من هم با شما میام وخواهر شوهر ها هم همچنان سر سنگین خدا حافظی کردیم وآمادیم خونه جاری
برای روشن بودن بگم که این خانواده شوهری من یک قبیله اند شوهری هفتا عمه داره هفتا خاله داره هفتا ماما(دایی) داره همه هم بزرگ وعروس وداماد دار وتمام ازدواج هایشان هم فامیلی هستش تنها من بیگانه ام
وخواهر شوهر کوچیکه که بعد از من اون هم با بیگانه وصلت کرد
جاری دختر عمه شوهری هستش وخواهر شوهر بزرگه هم با پسر عمه دیگه اش ازدواج کرده کلا اینها مثل زنجیر با هم بافته اند
واصلا نمیشه بد یکی را پیش دیگری گفت حالا میدانید من چی میگم
خون جاری مثل کافی شاپ است مخصوصا عصر های جمعه وهمه جمع میشند اونجا عمه های شوهری که میشند خاله های جاری همه با دختر ها وعروس هایشان اونجا بودند
صدا به صدا نمیرسید آنقدر بچه کچولو بود صدای گریه که نگو ونپرس بد تر از همه اینکه اکثر دختر عمه های شوهر بمن به چشم حسادت نگاه میکنند انگار من این پسر قومشان را دزدیده باشم
ولی برعکس عمه ها با من خوبند وکلا اخلاق ها وقصه های خاص خود را دارند که من زیاد خوشم نمیاد
واین وسط یکی خاله شوهری هستش که هم خاله اش میباشد وهم زن عمویش وشوهری با آنها آبشان دریک جوی نمیرود وبه شدت با همه شان مشکل داره
کهاز بخت بد با دیروز این سه دفعه هست که ما میریم خونه جاری وایشان هم با دار ودسته عروس ودختر عروس کرده تشریف میارند
وخوب خونه شان هم داخل کوچه خونه مادر شوهریست
اصلا این دوتا کوچه چند تا باغ بزرگ میراثی بوده که بعد تقسیم شده والان همه با هم همسایه اند وبه این بهانه هر روز یکجا جمع میشوند ...
شوهری که خاله اش را دید عصاب داغونش داغونتر شد وخوب رفته بود که با برادر زاده هایش بازی کند که نشد
وحالش گرفته تر شد
این بود که گفت پاشوبریم وما حتا یک پیاله چای نخورده خدا حافظی کردیم واین جمع شلوغ ر ا ترک گفتیم
که بمن خوب شد اصلا حوصله نداشتم حوصله شنیدن حرف های مثل این که یکی از دیگری بپرسد چرا بچه ات لاغر هست
یکی بگه از چه جور پوشک استفاده میکنی برای بچه ات ک.ون بچه من شلیده یکی بگه بچه ام دندان در آورده واسهاله آنهم آنقدر راحت که انگار نه انگار کس دیگه هم هست اینجا وووووو
وبدتر از همه اینکه اکثر شان بی سواد ویا کم سوادند وخوب با من خیلی فرق دارند
این بود که آمدیم خونه وشوهری باز گیرداد که چرا با خاله من ودختر هایش روبوسی میکنی وجلو شان راست وخم میشی
آنها ارزشش را ندارند از کسی که من خوشم نمیاید با هاش خوش بش نکن وووو تمام این مدت او میگفت ومن ساکت بودم یعنی همیشه اینطوره
دیگه حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم این بود که رفتم حمام ومصروف یک حمام طولانی شدم
وبعد که بیرون شدم دیدم شوهری نیست ورفته ساعت 8 شام بود لباس پوشیدم وبا دقت آرایش کردم عطر محبوب شوهری را زدم سریع کمی مرغ وبرنج با بانجان رومی (گوجه) را انداختم داخل زود پز ویک چیزی آماده کردم بیشتر به خاطر دخترک شوهری آمد وباز هم با پیشانی ترش رفتم جلوش که باز تحویل نگرفت و رفت دراز کشید بغض دیگه داشت اذیتم میکرد باز هم بروی خودم نیاوردم شام را کشیدم صداش کردم نیامد
من ودخترک شام خوردیم وسفره را جمع کردم شوهری رفت حمام
برا دخترک کتاب قصه خوندم وخوابش برد بردمش داخل رخت خوابش
دیدم شوهر از حمام آمد اینبار سگرمه هاش تو هم نبود وکمی بهتر شده بود
دیدم جو بهتره زیر کتری را روشن کردم وچایی آماده کردم گفت غذا بکش براش غذا کشیدم
نان خورد وچایی نوشیدیم دیگه خیلی بهتر شد اصلا نپرسیدم چرا اینطوری بودی
چون میدانستم همش به خاطر نرفتن خوونه مادرم اینها بود بعد از چایی خوابیدیم
طبق عادت من پشت به او میخوابم و او مثل همیشه بازو هایش را دورم حلقه کرد ومن داشتم فکر میکردم به اتفاقات امروز که نمیدانم کی خوابم برده بود شب خواب دیدم که شوهری یک سری چیز های پیدا کرده که من ازش پنهان میکردم وبه شدت ناراحت هستش
من چیز پنهانی ندارم ازش به جز همین خونه مخفی
صبح بیدار شدم ودیدم ساعت 7:15 دقیقه هستش باز هم فرصت نشد صبحانه بخوریم وآماده شدیم من آمدم دفتر ودخترک مهد وشوهری هم دکانش رفت
پ:ن نمیدانم چرا نمیشود دوباره خاطره نویسی را از سر بگیرم
پ:ن همچنان فیلم میبینم وقرار شد فیلم های را که ارزش دیدن داشت اینجا یاد آوری کنم وآنهای را که دیدم وزیاد به دلم ننشست نگم فیلم(فص*ل کر*گدن )را دیدم عالی بود چند تا فیلم دیگه هم دیدم خارجی الان دقیق یادم نیست اسمهاش
کتاب هم دارم چخوف میخوانم (دشمنان)ش را
پ:ن در ادمه عکس از غذا های مهمانی خونه ی مادرم
ببخشید عکس ها زیاد کیفیت نداره آخه از یک طرف مهمانها داشتند می آمدند واز طرف دیگه اعضای خونه در حال راه رفتن بودند از یک گوشه دزدکی عکس گرفتم که ندید پدیدی نشه(درکت کردم صحرا جان)
آخرین پی نوشت :میدانم خیلی خاله زنکیست ببخشید
بهانهء برای خندیدن
چندین بار با صدای بلند خندیدم
وهمکارهایم با تعجب نگاهم کردند
اینجا گذاشتم شاید شما هم به همبن بهانه لبخند زدید
درهم برهم
درگیری های روحی و نوسانات زندگیم هنوز به حالت عادی برنگشته
دارم تلاش میکنم وضعیت بهتر شه (همان مشکلات رابطه شوهر با مادرم اینها)
هنوز چیزی تغییر نکرده
مدتی است که درکورس رانندگی ثبت نام کردم بله اینجا همه چیزیش پولی است باید بری پول بدی رانندگی یاد
بگیری وبعد جواز رانندگی بگیری
دوره نظری اش تمام شده از امروز دوره عملی را شروع میکنم
مشکلات زندگی هم که مثل همیشه است مخصوصا اون بخش اقتصادیش
دخترکم خوبه لاغر بود حالا خیلی لاغرتر شده میخواهم مهد کودکش را عوض کنم ولی تا حالا جای بهتری ندیدم
آنجا های هم که بهتره تا ظهر است وباز میماند مشکل بعد از ظهر که کجا بفرستمش
شاید نشد ودر همان مهد کودک قبلی ماند نمیدانم
به امید روزهای بهترم خدایا کمکم کن
ای خدای مهربان این مدت خیلی سکندری خوردم دستم را بگیر وگرنه از پای می افتم
حیف که باز هم نمیشه همه چیز را نوشت
مریضی
عصر پنج شنبه دخترک گلو درد داشت وبعد هم تب براش استامینفن دادم وشماره دکتر گرفتیم باشوهرم بردیمش دکتر ,خدا هیچ کس را درین کشور بی در وبی سر ما مریض نکند نو بت داکتر (دکتر)ساعت هفت شام بود ودخترک هر لحظه تبش شدیدترمیشد
خلاصه شوهری بچه را به زور برد پیش دکتر یعنی جلو تر از وقتش ساعت 6 :30 گفت بچه ام داره از تب میسوزه باید زودتر ببینیش
اینجا با تمام کمک های بین المللی وخارجی وضعیت شفاخانه(بیمارستان ها) یش اسفبار است ما هم نمیدانستیم که دیگه تا این حد مریضیش خطر ناکه این بود که بردیمش پیش یک دکتر گوش و گلو
در مطب دکتر بالا آورد بغل باباش بود دکتر معاینه کرد وگفت گلویش شدید عفونت کرده سرم وآمپول داد وگفت اگر بعد از هشت ساعت خوب نشد باید به بیمارستان بستریش کنیدو آدرس یک بیمارستان خصوصی را داد
به هزار مکافات دارو ها را پیدا کردیم وتا ساعت 7 :30 طول کشید بعد بردمیش دواخانه(دارو خانه) سرمش را وصل کرد وگفت مشکلی نیست بردیدش به خونه
من شوهری دخترک را آوردیم خونه گفت میخواهم بخوابم خوابید ومن شوهری هم لباس های خونه را پوشیدیم وداشتیم میوه میخوردیم که یکباره دیدیم بچه به شدت میلرزه وگریه میکنه.
سریع شوهری که با همان لباس تو خونه و من فقط یک مانتو پوشیدم وفقط توانستم یک دگمه اش را ببندم
( از بخت بد خوهرم عجول که همسایه ماست همان روز از سفر (کا.بل) آمده بود وشبش خانه مادرم بودند )
شوهری نمیدانست چطور رانندگی کند بچه را بردیم پیش همان دارو خانه که این چرا اینطوری شده از خاطر سرم است یا چی ؟
داروخانه یک آمپول سفترکسون که دکتر داده بود را هم تزریق کرد وگفت بریدش به یک بیمارستان خصوصی (که امروز قصد دارم آبروی این بیمارستان را در فی*س بوک ببرم )
درین فاصله شوهری به شوهر خواهر زنگ زده بود وبرادرم وشوهر خواهرم خودشان را رساندن
ما ماشین را همانجا رها کردیم وبه ماشین شوهر خواهر حرکت کردیم به سمت بیارستان مذکور ساعت 8 شب بود وجاده ها بی نهایت ترافیک بچه هر لحظه داشت حالش بدتر میشد دیگه به سختی نفس میکشید
قلبم رسیده بود توی دهنم فقط از عمق عمق دلم فریاد میکشیدم خدا خدا خدا...... کمکم کن
رسیدیم بیمارستان مذکور چنان دکتر هاش با بی تفاوتی وریلکس برخورد میکردند که نمیدانم چرا کله هایشان را نکندم؟
یک عالمه نسخه نوشتند ودارو خریدند سر ما... وآخر سر هم بعد از کلی وقت تلف کردن گفتند ما مریض های اینطوری را نمیپذیریم ببریدش به بیمارستان عمومی
حالا دیگه نبض بچه هم مشکل داشت وتبش بالای چهل درجه رسیده بود دهنش کف کرده بود وداشت زبانش را میجوید تنها بودم روی سنگ فرش های بیمارستان میخزدیم کمرم شکسته بود وتوان بلند شدن ر ا نداشتم
(صحرا توی اون لحظه یاد یاسین ات افتاده بودم که گفتی چند روز تب داشت)
زجه میزدم پاهای دکتر ها را مبیوسیدم وزاری میکردم که به دخترم کمک کنید
دوباره باز این بچه ای که دست وپاهایش کج شده بود از شدت گلو درد و ورم ریه نفس کشیده نمیتوانست باز این بچه را بغل گرفتیم وباز در آن ترافیک شلوغ به طرف بیمارستان عمومی ....
آنجا که نه تابلو دارد نه هیچی کسی نیست رهنماییت کند تا بلاخره بخش اطفال را پیدا کردیم وبچه را بردیم اکسیجن وصل کردند
وآمپول سرم ودارو وماساج قلب وسینه و......
باز هم من بودم و نه نه شفاخانه(زنی که مسئول نظافت است ) باهاش گریه میکردم ومیگفتم دعا کن و او دلداریم میداد
شوهر خواهرم و برادر بزرگم که با ما بودند مادرم وخواهرم عجول با موتر سایکل سرگردان دنبال ما میگشتند تا بلاخره مادرم رسید حالم خیلی بد بود خواهرم عجول از من خیلی قوی تره دلداریم داد وملامتم کرد که تو با این حالت حال بچه را بدتر میکنی
کم کم تشنج بچه کمتر شد وشوهری که یک کم خیالش راحت شد آمد بغلم کرد وهر دوبا هم سخت گریه کردیم نوازشم کرد وگفت من به تو قول میدهم خوب میشه آرام باش .
کم کم بقیه فامیل هم پیدا شدند پسر دایی شوهر ودایش دکتر اند آنها هم آمدند وجاری هم آمد برادر شوهر ها
وآخر سر هم مادر شوهر وخواهر شوهر ها iهم عشوه کرده آمدند رفته بودند پارک وتا شامشان را نخوردند نیامدند
بدجنس نیستم سر این موضوع با خودم قول دادم که دیگه به این چنین موضوعات مزخرف خاله زنکی توجه نکنم
این ها ارزش وقت تلف کردن را ندارد قدر زندگیم وبچه وشوهرم را بدانم ولی باز کار های میکنند که نمیتوانم ساکت باشم.
بچه کمی حالش بهتر شد ولی باز مرا نمیشناخت بیمارستان به این بزرگی جای بستری کردن اطفال را نداشت وگفت باید ببریدش به یک بیمارستان دیگه که خیلی از شهر کنده بود وراهش دور
شوهری گفت نمیبرم میترسم بین راه باز حالش بد شه وآخر سر به ناچار ساعت دوازه شب آمبولانس گرفت با یک دکتر به قیمت بسیار بلایی وبچه را رسانیدم بیمارستان داخل آمبولانس برای یک نفر با دکتر بیشتر جای نبود
این بود که من داخل ماشین شوهر خواهر با مادرم وخواهرم عجول آمدیم تمام راه ناله کردم وخدا گفتم توبه کردم وزاری کردم بلاخره بچه را درآن بیمارستان بستری کردند وبدتر از همه اینکه فقط یک نفر همراه را میگذاشتند
همه را بیرون کردند وتنها من ماندم ودخترکم که اکسیجن وصلش بود با سرم ها وتخت حالتی که من توان دیدندنش را نداشتم
شوهری از پشت پنجره هردم زنگ میزد ومیگفت من اینجام نترسی چیزی نیست مادرم هم نرفت خونه گفت اگر هم من بروم تا صبح خوابم نمبرد پس همین جا میمانم
مادر شوهر همچنانکه دیر آمده بود در همان حالت هی داشت متلک نثارم میکرد وگناه را گردن من می انداخت هی میگفت نرو سر کار بشین بچه ات را نگهدار وتا مادرم گفت رفته برای بچه تان خونه خریده بد کرده؟ که گفت حقوق اش را که بمن نمیدهد(یعنی توقع داره من از حقوق خودم بهش بدهم با اینکه هیچ احتیاجی ندارد) و من که باز نمیدانم چرا در همان حالت چشم هایش ار سرش نکشیدم فقط نگاهش کردم وآخر سر هم راهش را کج کرد و رفت.
هر دم دکتر میامد, میخواست شش هایش را شتشو دهد ومن میمردم از ترس پیش دکتر زاری کردم التماس کردم تا راضی شد که مادرم هم بیاید داخل
ما بدون هیچ آمادگی آمده بودیم هیچی نداشتیم حتا یک بالش نبود که زیر سر دخترک کنم
تا صبح من ومادرم روی دوتا صندلی شکسته نشسته بودیم
من خدا را صدا میکردم تا اینکه ساعت های 3 نیمه شب در حالیکه کنار دخترک ایستاده بودم ونوازشش میکردم وقربان صدقه اش میرفتم صورت ودستهایش را میبوسیدم که یکباره دیدم به قدرت پروردگار وقدرت جادویی مهر مادری دخترک لبخند زد و چشم هایش را باز کرد
با دستش صورتم را لمس کردو لبخند زد میترسیدم که این تشنج مشکل عصبی برایش پیدا نکرده باشه یا دور از جانش فلج نشده باشه
که دیدم حرف زد وآهسته آهسته بلند شد نشست و کلی با زبان شیرینش شیرین زبانی کرد و دلبری نمود
من ومادرم از شادی اشک مان جاری بود به پدرش زنگ زدم وخبر خوش را به او هم دادم دکتر دوباره معاینه اش کرد وگفت خوبه دیگه نمیخواهد اکسیجن استفاده کند تنفسش خوبه
درین اطاقی که ما بودیم چند مریض دیگه هم بودند مردمان محروم جامعه من با درد های بی درمان وفقر بدبختی که از خودم یادم رفت
تا صبح هر کدام شان از مریض شان میگفتند از سرگذشت شان ومن اشک میریختم ومیفهمیدم که من چقدر خوشبختم ونمیدانستم
قرار بود تا چند روز همچنان بچه بستری باشد ولی با وضعیت بد بهداشتی ومشکلات زیاد بیمارستان که میترسیدم میکروب های دیگری نگیرد بچه را به خونه آوردم
روز جمعه بود وطبق همیشه زن کاگر آمده بود خواهرم کلید را داده بود وداشت لباس میشست وقتی داخل خونه شدم باورم نمیشد که با دخترم دوباره آمدم سر زندگیم
اشکم جاری بود بغضم انگار تازه سرش باز شده بود
اول رفتم حمام وزیر دوش آب گرم از عمق دل گریه کردم بعد دخترک را هم بردم حمام تمییزش کردم
ساعت 12 ظهر بود خواهرم شله مرغ پخت ومادرم هم رفت خونه تا دوش بگیرد وخواهرم مهربان هم غذا پخته بود گفت بیایید خونه ما ومن گفتم نه خوبه خونه خودم باشم که دیدم برادرم غذا را آورد
بعد از نهار شوهری گفت تو بروبخواب من مواظب بچه هستم
وقتی روی تخت نرم وراحتم دراز کشیدم فهمیدم که چقدر در زندگی سختی وجود داشته ومن نمیفهمیدم همچنان داشتم اشک میریختم که دیدم شوهری آمد کنارم و پتو را کنار زد اشک هایم را که دید ناراجت شد وگفت باید شاکر باشی دختر ما خوب شده
گفتم دست خودم نیست خیلی خسته ام خیلی درد کشیدم بزار گریه کنم
بعد از یک خواب خوب بیدار شدم ودیدم دخترک هم خوبه وداره بازی میکنه
باورم نمیشه خدا دوباره بمن دادش دو روز از دفتر مرخصی گرفتم وخونه بودم وحسابی ازش مراقبت کردم
بلاخره کار کار است و باید میامدم این بود که امروز بردمش پیش مادرم وهمچنان آمپول دارد ودارو مصرف میکند
باید ببرمش پیش یک دکتر خوب تا خیالم راحت شه پیشتر زنگ زدم مادرم گفتند خوبه داره بازی میکنه با خاله کوچیکش
خدایا شکرت شکرت .... خدایا هیچ وقت مرا اینطوری امتحان نکن که من ناکام میشم من توانش را ندارم
پرودگارا تمام فرشته های کچولو را شفا بده الهی تو میتوانی ای شفا دهنده همه
پ:ن کامنت های قبلی را سرفرصت جواب خواهم داد
دلم از دست مادر شوهر وهمچنان جاری که تا حالا او را خواهرم میدانستم وباهاش مهربان بودم پره
ازین پس اسم جاری میشه (جاری حسوده) چون نشون داد که چقدر پسته
و خانواده ام که با آن کدورتی که در پست های قبلی گفتم وجود داشت باز هم همه به شمول شوهر خواهرم نشان د ادند که چقدر خوبند مخصوصا شوهری که خدا را بابتش شان شاکرم
خوب شد تا محک حادثه آمد به میان***تا سیه روی شود آنکه در او غش باشد
همه چیز در پروفایل ذکر شده