شادی ها غم های ما
من هم دوست دارم مثل بعضی ها تنها اینجا از خوشی هایم بنویسم واینقدر انرژی منفی پخش نکنم ولی چه کنم که اینها درد های جامعه ایست که همش درده ومن هم جزءهمین مردم .
خبر اینکه چهار روز پیش در خیابان خانه مادرم پسر مرغ فروشی که بار ها دیده بودمش وازش مرغ خریده بودیم پسر ی که دریکی از فروشگاهای معروف شهرم لباس فروشی داشت و میشناختمش وبار ازش لباس خریده بودم را کنار خیابانی که خانه مادر است با چاقوی که بار برای ما مرغ کشت بود (اینجا مرغها زنده است میروی ویکی را میخری بعد مرغ فروش برات میکشد وپوست میکند میدهد دستت) کشت
به همین راحتی ....روایات بسیاری است یکی میگه سر یک شال گردن دعوا کردند ودیگران میگویند مسئله ناموسی بوده
پسرک قصاب به خواهر لباس فروش مزاحمت کرده ودعوا شده
امروز که با سرویس طرف دفتر میامدم عکس پسرک مرحوم روی پارچه سر کوچه نسب بود پسرک 18 یا 19 ساله مو بر وچشم عسلی وخوشتیپ
وباز شب پیش خبر ها گفت دوجوان با هم دعوا کردند ویکی دیگری را با ضرب چاقو کشته واین بار نیز این اتفاق در همین خیابان خانه مادرم اتفاق افتاده
وامروز در فیث بوک خواندم که دوتا از قاتلین پسرکی را که چند وقت پیش ها در پستی نوشته بودم که با ضرب بیل کشته بودندش را اعدام کردند(در پستی بنام درد های پنهان جامعه من 2 )در باره اش نوشته بودم
اینگونه وبا این خبر ها واتفاقات داریم روز را به شب میرسانیم
دیروز بعد از کلی استراحت در حالیکه رابطه من وشوهری خوب خوب شده عصر بیرون رفتیم من خوشتیپ کردم ودر دلم بود که برویم خانه مادرم ولی نمیدانستم شوهر قبول میکند یا نه
رانندگی کردم وبعد آهسته وشمرده در حالیکه دل تو دلم نبود برای شوهر گفتم صبح خواهرم (مهربان )زنگ زد وگفت چرا نمیایید خونه ما این در حالی بود که ما تقریبا 20 روز بود خونه مادرم نرفته بودیم وشوهرمیگفت نرو واگر میروی خودت تنهایی برو ومن هم لج کردم ونرفتم
گفتم که خواهرم گفته دیشب حال مادر خوب نبوده دیدم شوهر گفت پس برویم میوه هم بگیرم که گفتم نه میوه نمیخواهد دور از انتظارم با شوهر رفتیم خونه مادرم دیدم پیشانی برادرم (صبور )باند پیچیه ترسیدم که گفتند تصادف کوچکی با موتر داشتند وخدا راشکر به خیر گذشته وپسرکی که خود را جلو موتر انداخته بوده چیزیش نشده نماز شام بود ومادر روی جانمازش , رفتم کنارش ایستادم ودر حالیکه گوش به نفس های مادر و دعا خواندش داده بودم نماز خواندم
نشستیم چای سبز خوردیم وخواستیم برویم که مادر وخواهر ها و برادر ها سخت مانع شدند وشام ماندیم
مادرم زیاد حالش خوب نبود واز مریضی هایش میگفت هیچ گلایه نکرد واصلا نپرسید چرا اینهمه مدت نیامده بودم
وقتی قرار شد برای شام بمانیم هوا ابری و غبار آلود بود شوهری به بهانه اینکه پس من بروم پنجره ها را ببندم رفت ودیر کرد در دلم سیر وسرکه میجوشید که شاید نیایاد وهزار چیز دیگر که خدا راشکر دیدم آمددخترک از شادی در پوست نمیگنجید وموهایش را که قارچی کوتاه کرده ام را به همه نشان میداد وبا خاله کوچکش بازی میکرد وغش غش میخندید
بعد از شام حرف زدیم وبرادر دومی من گفت آن پسرک موبر چشم عسلی دوستش بوده و من دلم لرزید دوست ندارم برادر هایم دوستانی چنینی داشته باشند ومن سخت نگرانم ,نگران این دوتا برادر های کوچکم که الان خیلی سرکش وجوان اند خدا راشکر برادرم صبور پسر آرام ومنطقی بود اصلا ما نفهمیدیم کی جوان شد
برعکس این دوتا که خیلی مارا دارند اذیت میکنند
شب ساعت 11 برگشتیم خانه ومن حالم خیلی خوب بود
انگار آن بغضی که روز هاست داره خفه ام میکنه آب شده بود هوا اینجا گرم شده وامکانات اینجا آنقدر نیست که بتوانی همه جای خانه ات را گرم ویا سرد کنی واین شد که از اطاق خواب صرف نظر کردیم وداخل دهلیز(هال) کولر را فعال کردیم
پتوی آوردم ودر دهلیز پهن کردم وسه تا بالش کنار هم گذاشتم دخترک ذوق کرده بود که کنار من میخوابد وهی ازین سر پتو به آن سر پتو غلت میزد شوهر هم مثل اینکه حالش خوب شده بود واز من خواست برایش چای سبز آماده کنم وخودش مشغول شستن ظرف های داخل سینک شد
چای دم کردم وبا هم چای خوردیم وزیر هوای سرد کولر کنار دخترکمان خوابیدیم
همه چیز در پروفایل ذکر شده