از دست مادر شوهر
کارمند رادیو هستش فعلا مرخصی زایمان گرفته از تنهایی حوصله اش سر آمده بود وچند روز بود پیله که عصر بیا با هم کمی قصه کنیم
دخترک را گرفتم ورفتم کلی اختلاط کردیم چای خوردیم با خرما وانجیر خشک وعناب ومیوه های بهاری خیار, گوجه سبز , زرد آلو (هلو) پرتقال حرف زدیم وحرف زدیم
وبچه هایمان با هم بازی کردند دعوا کردند خلاصه خوش گذشت همسری آمد دنبالم وکلی راه را رانندگی کردم وآمدیم خونه
گفتم شب چی بخوریم گفت آماده شید بریم پارک شوهرم آدم روشنی هستش همیشه دوست داره من مانتوی باشم ولی اینجا به اندازه انگشتان دست ها بیشتر مانتویی نیست خواهش کرد چادر نماز نپوشم وگفت با مانتو برو یم
ومن مانتوی که تازه خردیم جنس تیترون سیاه سبز دوخته شده خیلی نازه
با روسری سبز پوشیدم (اینجا دیگه رنگ سبز جنبه سیا.سی نداره ) رفتیم داخل پارک روی یک آلاچیق سنتی که
در انبوه از گل های پیچ امین الدوله وگل های رنگارنگ فرو رفته بود نشستیم وجوری (پفیلا) خوردیم ومنتظر غذای که سفارش داده شده بودیم
شوهرم دخترک را روزش برده بود خونه مادرش
در جریان دعواهای شوهری با من در هفته های گذشته که هستید
دخترک بیخ گوشم گفت امروز مادرجون(مادرشوهرم)ازم پرسید که مامان بابات با هم جنگ ودعوا هم میکنند ؟اول من گفتم نه
مادرجون گفتند چرا مادرت گفت جنگ میکنیم ومن هم گفتم بله.
داغ کردم وبرای اینکه همسر هم بشنوه گفتم چی دوباره بلند بگو؟ دخترک دوباره تشریح داد
همسری چیزی نگفت ولی من فهمیدم که چه حالی شد بیشتر نخواستم بحث کنم کافی بود شوهری باید میدانست که با چه جور خانواده طرف هست که فهمید از طرفی نمیخواستم لحظه های شادی را که با خیال راحت همراه شوهر ودخترم داشتیم خوش میگذرانیم را خراب کنم
آدم باید چقدر بد باشد آخه چیکار به زندگی من دارید همین خودتان با خواهر شوهر (بشکه زهر مار) ودوتا بچه های تان مدام دارید مثل......پاچه همدیگر را میجوید من بار ها حتا دیدم ولی اصلا دخالت نکردم
یک وقت به بیراهه نروید که شاید از روی دوستی باشد نه من میدانم که آنها به شدت علاقه مند اند که من زندگیم کن فیکون باشد .
دخترک سرسره بازی کردن تاب بازی کرد بدو بدو کرد خواست باهاش قایق سواری کنیم سه نفری قایق سواری کردیم ,عکس گرفتیم(انداختیم)
حتا طوری جو را ساختم که کلا همسری یادش رفت ولی من یادم بود لبخند میزدم ولی آن زن درون من ناراحت بود الان کسانیکه دوست نداشتم بدانند از زیر زبان دخترک حرف کشیده بودند که این زن خوشبخت نیست وگاهی فقط گاهی در زندگی شان جنگ و دعوا وجود دارد
مدام حرف های دخترک در گوشم میپیچید چرا بعضی از آدم ها میخواهند با دیدن مشکلات دیگران احساس خوشبختی کنند؟
یعنی باید حتما یکی بد بخت باشه که ما حس کنیم خوشبختیم به جان دخترکم من نسب به هیچ کس چنین حسی ندارم
خدایا زندگیم و شوهر ودخترم را به تو میسپارم از چشم حسودان
همه چیز در پروفایل ذکر شده