شش سال پیش در چنین روزی


همین ساعت ها قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

به حدی گریه کردم  که حتا فامیل های دامادهم به گریه افتاده بودند مخصوصا مادر شوهرم

من و  شوهری هر دو یتیم بودیم پدر هایمان جایشان خالی بود ودر این لحظه ها ی خاص ؛که ما رسم داریم پدر عروس به کمر دخترش یک تیکه نان را میبندد وچادرش را سرش میکند ودعا میخواند پیشانی اش را میبوسد وراهی خانه شوهرش میکند

در ین لحظه ها من بی کس بودم واین کار را کاکا(عمویم)برایم انجام داد ومن آنقدر گریه کردم که تمام صورتم سرخ شده بود حالا که به عکس ها نگاه میکنم شوهری هم به شدت ناراحت بوده میگوید چیزی نمانده بود که من هم گریه کنم

بعد از طی این مراسم من راهی آرایشگاه شدم وتا عصر آنجا بودم قرار بود عصر زودتر من تمام شوم ومن وشوهری با هم برویم پارک وعکس بندازیم  تا هوا روشن است واز آنجا که از همان اول خانواده اش برخلاف میل ما عمل میکردند کاری کردند که طول خورد وهوا تاریک شد وشوهری به شدت عصبانی شده بود

آن لحظه خیلی برایم سخت گذشت دیگر نمینویسم نمیخواهم تازه شود دردم

ومن ازش خواهش کردم که ارام باشد وداخل تالار شدیم با تمام اضطرابهایش شب قشنگی بود

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وشوهری داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل حال میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند و  شوهری مرا مجبور کرد باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از ان شب شش سال میگذرد وما چقدر عوض شدیم


درین جا نامه ام را میگذارم که امروز برای شوهری نوشتم وشب میدهم دستش

نامه سر بسته ام برای تو


همین ساعت ها بود که قرار بود بیایید دنبالم همین ساعت هابود که روی سرم قند میسایدندهمین لحظه ها بود که من در نبود پدرم  به عکسش خیره  مانده اشک میریختم

آن شب شب قشنگی بود  پر از خاطره

مخصوصا ان قسمتش که وقتی از تالار آمدیم من وتو داخل اطاقی تنها بودیم وصدای ضبط از داخل دهلیز میامد که داشتن دختر ها میرقصیدند وتو مرا مجبور کردی باهم برقصیم وخانم فیلم بردار هم ثبتش کرده

الان از آن شب شش سال میگذرد ومن وتو چقدر عوض شدیم تو گاهی میگویی یادته آن وقت ها چقدر من را دوست داشتی؟

ومن باروم اینست که من الان بیشتر از آن وقتها دوستت دارم......

سالهای سختی را سپری کردیم سختی های بیش از حدی را گذراندیم روز های بیکاری تو و بی پولی ما

ومن هم دانشجو، هیچ کمکی از من هم ساخته نبود

با تمام آن سختی ها روزگار مان را خوش سپری کردیم به جز گاهی که تو با اعصبانیت هایت آرامش را بهم میریختی

ومن به شدت از خود گذری میکردم وصبور بودم اینها را من برای بهتر بودن زندگی مان  انجام میدادم

ولی دیدم که در دراز مدت تاثیرات سوء را در زندگی من گذاشته ومن به شدت آدم دل شکسته ،صدمه پذیری و   منزوی شدم از آن

 زن متاهل شاد وسرحال خیلی فاصله گرفتم

و شدم یک خانم خسته که حتا گاهی حوصله خودش را هم ندارد  تا اینکه یک شب با تو حرف زدم وگفتم که تنها مشکل زند گی ما اینست که تو همیشه آغاز گر جنگی وسر هر موضوع کوچک زندگی را بهم میریزی که ارزشش را ندارد ازت خواستم کمی صبور باشی ومن  همیشه از خود گذر وساکت و آرام .....

وآن شب  حرف زدیم وهرچی را تا به حال برایت نگفته بودم گفتم

ودیدم چقدر بده بوده که من این همه سال با تو حرف نزده بودم وعیب کارهایت را به تو نگفته بودم وهمه در دلم تلنبار شده بوده

وتو قول دادی که عوض میشی و واین بود که 180 درجه تغییر کردی

و مرد خوب زنده گی من  شدی

تویی که حتا حاضر نبودی چای جوش  را به برق بزنی برام ظرف میشوری، جارو میکنی، همه جای خونه را به برق میاندازی داخل حیاط خلوت وپارکینگ را میشوری وحمام دستشویی  را تمییز میکنی

ومن باورم نمیشه تمام تلاشت را میکنی که من خوش باشم

واین برایم ستودنیست.....

 شدی مرد خوب و با درک من واین یعنی رسیدن به همان چیزی که من میخواستم

مرد خوبم! خوشحالم که ترا دارم وخوشحالم که خدا ترا سر راه من قرار داده

الان که فکر میکنم میبینم تو تنها کسی بودی که میتونستی مرا خوشبخت ک

هیچگاه فراموشم نمیشود که در مقابل خانواده ات چطور از من دفاع کردی واجازه ندادی هیچ کدام شان بمن زور بگویند با اینکه من دختری آرام بودم وحتا تا امروز  هم توان جواب  پس دادنشان را ندارم برام تلاش کردی زند گی ساختی  ومن تا همیشه دنیا مدیون توام

هر چند که گاهی از کوره در میری ومن میدانم که تو چه روز های سختی را گذراندی وچه گذشته بدی داشتی که همه بر روحیه واخلاقت اثر گذاشته با ان هم سعی بر خوب بودن داری

فقط یک جمله ....تو برایم تنها مرد زندگی هستی وتا آخر دنیا از تو راضیم ....

کاش میدانستم که من هم همان  زن ایده آلت هستم هر چند که این را خوب میدانی که من همه هستی وهمه زندگیم را به پای تو وزندگیت ریختم  همه از خود گذری هارا در برابرت  انجام دادم  وتا توان دارم برای خوشی تو تلاش میکنم

 

امشب ششمین سالگرد ازدواج مان است نمیدانم چند سال دیگر کنارت خواهم بود ولی مطمینم  که فقط مرگ میتواند مرا از تو جدا کند

 

لحظه هامان با هم گره خورده وبدون تو یک نفس هم نخواهم بود بجز اینکه نمیتوانم در برابر مرگ ایستاده گی کنم

 

فقط یک خواهش

 (مرد خوبم منو بشناس)

 

خدایا ممنون از تمام لحظه های قشنگی که برایم رقم میزنی ممنونت به خاطر این هدیه بزرگت این عشق پاکم این شوهر خوبی  که بمن  عطا کردی ممنون



پ:ن کادو برای شوهری یک ساعت قیمتی گرفتم ومیخواهم عصر بروم آرایشگاه وبعد شب دعوتش کنم به یک رستوانت لوکس و شب خوبی را رقم بزنم


پروژه مون داره تمام میشه به همین زودی قرار بود تمدید بشه که هنوز معلوم نیست گویا نمیخواهند تمیدیدش کنند

تا اخر سیپتامبر سر کار هستیم وبعد بیکار...............

بیشتر قرض هامون را دادیم به خاطر خانه خیلی دست مان تنگ شد وبه قرض وقله افتادیم ولی هنوز هم نیاز شدید به پول داریم دست مون تنگه کاش این پروژه تمدید میشد

نمیدانم بعد از عمری دارم بی کار میشم اصلا نمیدانم بی کاری چطوریه ؟از طرفی خوبه ولی  بی پولی را چکار کنم؟

مدتیه دخترک وبابایش بد جوری گیر دادند به نی نی ولی من زیر بار نرفتم همین الان  هم دخترک اطاق نداره باز دومی را چیکار کنم من منتطر بودم طبقه بالایی خونه مون را بسازیم  وپایین را بدهیم به رهن کامل  طبقه بالایی بزرگتر میشود چون پاینیی به خاطر پارکینگ کوچک شده وبالا بزرگ ودل باز میشه ولی پولی نداریم برای ساختش و خوب فعلا هیچی.....

از همه مهمتر ماشین ،ماشین هم نداریم من دخترک را با موتر سیکلت بزرگ کردم ومیدانم بچه کوچیک روموتر چقدر سخته تو آفتاب وسرما ودیگه اصلا نمیخواهم یکی دیگه را روی موتر این بر اون بر ببرم آن هم منی که هر روز به خاطر کار از خانه بیرون میرفتم سختم بود

یکی دیگه از شرط هام داشتن ماشین است که هنوز نداریم از همه مهمتر میترسم واقعا میترسم از دوباره بچه دار شدن

ولی چاره نیست اینجا رسم یک بچه نیست حد اقل باید چهار تا داشته باشی

و من میخواهم فقط یکی دیگه بیارم آنهم به خاطر دخترک وباباش  حالا باباهه پسر هم میخواهد فقط میگی فرمایشی است ؟

ولی حالا حالا ها تصمیم ندارم شرایط جور نیست

بیکار هم که دارم میشم خدا کنه پروژه دوباره تمدید شه (برام دعا کنید)

کار پیدا کردن هم اینجا  مثل همه جای دنیا کار سختیه   از طرفی  بیزارم از هر روز مسیر عوض کردن ،تغییر مکان مرا کلافه میکند من زود خو میگیرم ودیر دل میکنم

تازه قلق(غلغ) کار دستم آمده بود بهر حال هر چی خواست خدا باشه

هفته که دارم به پایانش نزدیک میشم هفته بدی بود برام خیلی............ حال خوشی نداشتم با امدن پ دیروز این هفته حقش را برای من اداء کرد دیشب حالم بد بود با خوردن مسکن ویک چای نبات کمی بهتر شدم

این کورس زبان لعنتی هم آنقدر سخته برام که نگو. استاد هم مثل فرفرک حرف میزنه من به سختی میفهمم

کاش به سمستر دومش مینشستم برام سنگینه ،این همه درس .

به خاطر نداشتن وقت رفتم نشستم سمستر سومش

اگر بی کار شوم دوست دارم از پایینتر شروع کنم نمیدانم ..گیجم

26 شهریور تولد دختر ناز منه که افتاده به یک شنبه و چون همه کارمندیم مراسمش رابه جمعه انداختم

یک محفل کوچلو میگیرم عمه هاش ومامان بزرگ ها وزن عمویش وخاله هاش را دعوت میکنم

بعد از ظهری یک مراسم براش میگیرم خدا کنه خوب بشه میخوام کادو براش یک پلاک زنجیر طلا بگیرم وباباش هم یک دوچرخه خوشگل هنوز نرفتم بازار وهیچ آمادگی ندارم

مراسم جمعهء فردا نیست جمعه دیگه است وجالبه که 28 شهریور هم عروسی ماست که من معمولا در روز 27 هر دومراسم را برگذار میکردم ولی امسال میخواهم سالگرد عروسی مون را تنهایی برای خودم وشوهری جشن بگیریم ومن هنوز نمیدانم براش چی کادو بگیرم

شاید یک ساعت گرفتم واقعا مشکلترین کار برای من خرید کادو برای آقایان است

دیگه اینکه لطفا  برام دعا کنید خیلی محتاج دعام


از امروز دوباره روی صندلی درسی نشستم

دقیقا مثل روز اولی که مدرسه رفته بودم خوب یادم است مثل همان روز اول پر از حس های نا آشنا  .

آدم در هر سنی که باشه باز در جایگاه دانش آموز که قرار بگیره کوچک میشه  برای من اینطوری بود

سالها پیش من این خواهر بعدی من که اسمش را میگذارم (واو) میرفتیم کلاس زبان انگلیسی وتقریبا به پایانش نزدیک بودیم که من نامزد شدم

وما وارد دانشگاه شدیدم ودیگر همان جا همانطور این کلاس واین زبان را ول کردیم

البته من ولش کردم ولی خواهرم  واو جسته گریحته گاهی ادمه اش میداد من تقریبا فراموش کردم هر چیزی را که خوانده بودم

ولی دوباره تصمیم گرفتیم ادامه اش بدهیم در یک کلاس  یا بگم تقریبا مثل دانشگاه است که شامل 5سمستر میشود وما رفتیم به سمستر سومش نشستیم

چون دو سمستر اولش برایمان آسان بود

یادم میااید 8سال پیش هم من وهمین خوهرم واو صبح ها ساعت 6 از خانه میزدیم بیرون به سمت کلاس زبان

امروز هم ساعت اتفاقا همان 6 صبح به سمت کلاس زبان میرفتیم ولی  دیگر ما آن دخترکان هفده هجده ساله نیستیم ما خانم های هستیم در استانه سی سالگی

چقدر خوبه بعضی از احساس ها که تکرار میشه کمی طعم قدیمی ها را دارد ولی درد اینجاست که تو دیگر آن آدم قدیمی نیستی

دلم درس میخواهد دلم بوی کتاب درسی میخواهد دلم مداد میخواهد مداد سرکن از امروز من دختر سر مداد ومداد سر کن هامان با هم کل کل خواهیم کرد ومداد های هم  را کش خواهیم رفت

پ:ن این روز های یک دردی گم نام وبدون مرز درتمام من جاریست همه بدنم درد میکند طوری که شوهر  به  داد وفریاد شده ومیگه کجایت درد میکند بیا برویم پیش دکتر

ومن نمیدانم بروم به دکتر بگویم کجایم درد میکند؟ نمیدانم ولی تمام من درد میکند دردی نه از جنس درد های همیشه گی دردی نا پیدا

خسته ام خیلییییییییی



سلام

عید هم گذشت وما ده روز رخصت بودیم خیلی خوش گذشت تبدیل شده بودم به یک خانم خانه نشین وکدبانو صبح ها تا هر موقع عشق مان بود میخوابیدیم وبعد با آرامش صبحانه ووووو گاهی چقدر خوبه خونه نشیشنی البته برای من گاهی....

عید دیدنی ها هم تموم شد به غیر روز دوم عید که باهمسری کمی کل کل کردیم دیگه خوب بود همسری هم برای عید برام یک ساعت خوشگل عیدی گرفته بود

دیگه صبح اول عید ما رسم داریم میریم سر خاک پدرم وپدرش یعنی پدر شوهرم

وبعد شوهری لباس نو عیدش را میپوشه ومیره نماز عید وبعد عید شروع میشه

خلاصه خوب بود خوش گذشت

از دیروز هم امدم سر کار ودوباره زندگی افتاد رو دور معمولیش امشب هم عروسی دعوتم عروسی دختر دایی شوهر بی معرفت ها مردنه اش را دیشب برگذار کردند زنانه اش را امشب  ، خوب در یک شب میبود هر دو بهتر بود حالا دیشب من سر گردان بودم امشب شوهری

دیروز عصر که از سر کار رفتم خونه شوهری گفت میخواهم لباس عیدم را بپوشم و خوب این خاله که روز های جمعه میاد هم خونه تمییز میکنه هم لباس میشوره جمعه نیامد و من خونه را تمیز کردم ولی  لباس نشستم

سر راه با شوهری بستنی گرفتیم ورفتیم خونه بعد از خوردن بستنی نشستم با دست لباس های شوهری را شستم

قابل ذکره که این لباس همان لباس محلی ماست یعنی یخن قاق و شلوار نیست یه جور لباس دیگه هست نمیدانم چقدر معلومات دارید اصلا دیده اید ؟ شبیه لباس های پاکستانی هستش  من دیدیم تو ا.یران پاکستانی ها با همان لباس خودشان گشت وگذار میکردند

جنس این لباس زود کثیف میشه ومعمولا اینجا از رنگ های روشن استفاده میکنند اکثرا سفید یا صورتی کم حال یا کرمی وووو

مال شوهر ی را من این عید صورتی کم حال گرفتم وجلو پیراهنش هم دوخته است که بهش میگویند (خامک دوزی) یک نوع دست دوزی هستش وخیلی هم قیمتش بالاست

خلاصه لباس شستم تا آمدم اتو کنم برق رفت واون لباس بدون اتو اصلا پوشیده نمیشه

شوهری گفت بی خیال یک لباس دیگه میپوشم ومن هم که کلی زحمت کشیده بودم کوتاه نیامدم واتو را گذاشتم سر گاز وشروع کردم به اتو کردن پیراهنش تمام شد وداشتم شلوارش را اتو میکردم یک بار اتو از دستم  تو آشپزخونه افتادو ریزه ریزه   شد اتو که افتاد کف آشپزخونه تا بلندش کردم فرش اشپزخونه مون سوخت خدا شکر که روی پام نیفتاد

دیگه حیفم امد اتو من خیلی جنسش خوب بود نمیدانم چرا اینطوری شد شب قبلش هم داشتم لمر میزدم که وقتی داشتم در ریمل را میبستم ریمل سرش شکست  این ریمل را از ایران خریدم جنسش عالی بود خیلی دوستش داشتم واینجا پیدا نمیشه دیگه اعصابم خورد شد نمیدانم چرا این قدر خراب کار شدم ؟

امشب میخواهم برم عروسی نه ریمل درست وحسابی دارم ونه اتو هر دو را هم لازم دارم

باید از خواهرم بگیرم

راستی در مورد لباس هم هنوز تصمیم نگرفتم چی بپوشم

ببینم چب میشه بعد از کار میخواستم برم دوباره باشگاه ثبت نام کنم ولی امروز دیرم میشه وخسته میشم شب هم تا دیر وقت باید عروسی باشم

وراستش اینقدر من ازین روز های اول باشگاه رفتن بدم میاد تمام بدنم درد میگیره

حکایت همان جوکه که گفته برای اینکه هفته اول بدنم درد میگیره میشه از هفته دوم بیام حکایت ماشده

خوب دیگه خوب خوش باشید