سلام دوستای گل خودم ممنون این همه لطف و محبت تان

ببخشید دیر دیر آپ میکنم انتر نت اینجا خیلی ضعیفه

 کلی حرف دارم ولی ...

دیروز تولد دختر من بود چهار سالش شد قربانش برم

امسال دوست داشت تولدش را در کودکستانش (مهدش)بگیرم همین کار را کردم دیروز نیامدم سر کار مرخصی گرفتم به خاطر تولد

 تولدش خیلی خوب بود معلم هاش هم با من همکاری کردند خوب بر گذار شد

فقط دوربینی که برده بودم زود حافظه مموریش پر شد و هر کار کردم مموری گوشی من را هم قبول نکرد نمیدانم شما به مموری چی میگویید خدا کند منظورم را فهمیده باشید.

 این بود که فقط توانستم یک فیلم وچندتا عکس بیشتر نگیرم از خودم که اصلا هیچی نشد بگیرم

وقتی آمدم و برای شوهری گفتم کمی دعوایم کرد که تو که درس خواندی انگلیسی میدانی چطور نتوانستی حافظش را خالی کنی و ووو

خوب چی کار کنم سیستیم این دور بین ما خیلی پیچیده است و اونجاهم خیلی شلوغ بود اینقدر  بچه دور برم بود که نگو.

خلاصه شوهری خیلی سخت گرفت یک عالمه برام نق زد

منم نمیدانم چه شده مرا اصلا حال و حوصله غور غور(قوقور؛غرغر) گوش کردن را ندارم این بود که رفتم داخل اطاق خواب و در را هم بستم . این بود که شوهری بیشتر قهرش گرفت و گفت در را نبند خودم میرم ورفت دلم میخواست گریه کنم تاز گی ها سر هر موضوعی کلی غور غور میکنه مثل پیر زنها

کمی دراز کشیدم داشت خوابم میبرد بلند شدم آخه شبش سالگرد ازدواج مان بود نمیخواستم قهر بمانیم با اینکه خیلی اعصابم داغون بود رفتم یخنی مرغ با پلو پختم ساعت شد ۲ ظهر زنگ زدم بیا نهار بخوریم گفت من نهار خوردم ولی میدانستم داره دروغ میگه گفتم من منتظرم

و آمد آنهم با پیشانی ترش

نهار را کشیدم واو در گوشه نشست ومشغول سیگار دود کردنش شد وبعد هم گرفت دراز کشید نهارم تمام شد سفره را جمع نکردم رفتم با دل پراز خون کنارش دراز کشیدم

دیگه کمی آشتی شد (پر رو هم دعوا میکنه هم باید نازش را بکشم)

مادرم زنگ زد سر یک موضوعی کار داشتند گفتند بیا خونه ما  تا شنید بلند شد وشروع کرد به نهار خوردن و من هم آماده شدم وبا عسلک رفتیم خونه مادرم سر راه  دخترک را خانه مادرم گذاشتم

 و خودم رفتم ازین بانکی که الان دارم در آن کار میکنم خسته شدم

شرایطش را دوست ندارم مخصوصا که با این شرایط سخت و پر کار حقوقش را هم کم کرده (سی . وی) ]خود را بردم به یک بانک دیگه این بانک از ایرانی هاست که در اینجا کار میکنند ریس هاش اکثرا ایرانی اند

 فرمه را هم پر کردم دیگه نمیدانم خدا بزرگه که قبول شوم

عصرش زود از خونه مادرم آمدم خونه خودم سر راه تخم مرغ هم گرفتم و آمدم سریع کیک پختم من در کیک پختن معروفم وشوهری عاشق کیک های منه. کادو هم براش یک شلوار کتانی کش یه رنگ خیلی خوب وقشنگ گرفته بودم

منتظرش ماندم ولی وقتی آمد دهانش بوی م.ش.ر.و.ب میداد چیزی که خیلی مرا رنج میدهد و او گاهی برای اینکه مرا عذاب بدهد اینکار را میکند

 دلم بیشتر شکست ولی من به هیچ قیمتی حاضر نبودم شبم را خراب کنم

برویم نیاوردم دیدم برام کادو گرفته  کا دویش را باز نکردم وگذاشتم کنار

عسلک (دخترم) از عصر گلو درد شده بود وکمی تب داشت بیدارش کرده  با او رفتیم داخل اطاق خواب کیک را گذاشتم رو تخت خواب و شمع ها را روشن کردم به همین سادگی ۵ سال از آن شب  رویایی گذشت و من پیرتر شدم عسل صداش کرد و برق را خاموش کردم انتظار نداشت خیلی خوشحال شد کادویش را دادم شلوار را پوشید وخیلی سوپرایز شد اندازش بود و خیلی پسندید

من هم کادویم را باز کردم یک عطر خیلی خوشبو و شیک که دوستش داشتم و یک پیراهن خواب کشیی با زمینه سفید و گل های ریز صورتی و سیاه خیلی زیبا بود و خوشم آمد

بعد هم کیک وچای خوردیم و بعد عسل را بردیم دکتر دوا داد  وصبح که بیدار شد بهتر بود این هم ازینها

....

 امروز بعد از ظهر حنا بندان خاله کوچک منه  این شوهری و اصلا کل فامیل با این دامادمشکل دارند حتا مادرم نمیخواست بره ولی صبح زنگ زد گفت میرم به خاطر پدرم پدر بزرگم تکلیف قلبی داره گفت اگر نروم ناراحت میشه

 منهم از  شوهری پرسیدم برم؟ گفت نه ما نه به عروسیش میرویم ونه حنا بندان زیاد با هاش بحث نکردم از طرفی دیروز مرخصی گرفتم امروز دیگه مرخصی نمیدهند برام

به شوهری گفتم فقط یک ساعت عصر میرم گفت نه نمیخواد

این خاله یک زمانی دوست صمیمی من بود همه راز های مجردی ما پیش همه ولی از بخت بد شوهر های ما اینظوری شدند

جمعه هم عروسیش است نمیدانم چه خواهد شد؟

چقدر حرف زدم 

میخواستم در مورد بعضی از رسومات مان بگویم باشه بعد.

حق یارتان

من اف.غ.انی هستم

اهل اف.غ.انس.تان هستم  شهر ه.رات یکی از بزرگترین شهرهایش و هم مرز با تایبات و مشهد مقدس.

 هرگز در ایران مهاجر نبودم ولی چندین بار سفر داشتم  در شهر های مشهد؛ تهران . قم. و شمال و از مردم این مرز و بوم که دقیقا آنهارا مردم خودم میدانم خیلی خوشم  میاد و دوستان زیادی دارم .

دلیل اینکه کمی لحجه دارم  را الان فهمیدید؟

حالا بهتر شد. راحت میتوانم از رسم و رسومات خودم بگم و شاید ازین طریق بعضی از سوء تفاهم های  را که بعضی از دوستان ایرانی نسبت به افغانها دارند بر طرف کنم .

 من بیشتر مخاطبانم را نا خودآگاه دوستان ایرانی تشکیل دادند هنوز در اینجا زنان عامه اف.غ.ان با چیزی به نام انترنت زیاد آشنا نیستند .

 من وامثال من هم از استثناهات هستیم  فکر کنم کافی باشه

اگه سوال دارید بپرسید.

............

دو شب پشت سر هم مهمان داشتم شب اول جاریم همان که قبلا هم در موردش گفته بودم .

و دیشب هم مادر و خواهرمن که حالا با هم همسایه هستیم  مهمانم بودند. خیلی خوش گذشت ضمن اینکه حسابی خسته و بیخواب شدم .

امشب هم به عروسی دعوتیم عروسی پسر دایی همکلاسی دانشگاهم است اسم این همکلاسیم فدیه است دوست صمیمی من وخواهرم است (من وخواهر بعدی من در دانشگاه همکلاسی بودیم) 

من وچندتا از هم کلاسی هایش را دعوت کرده میدانم خیلی خوش میگذره بیچاره شوهری باید تنها باشه

دیروز بلاخره مادر شوهر وخواهر شوهرم بعد از ۱۵ روز که من به خونه جدیدم آمدم آمدند خونه ام . من هم از شما چه پنهان جلو بچه اش از ایشان گلایه نمودم که حالا عید فطر به کنار من تازه به این خونه آمدم وشماهم تا حالا ندیده بودید حق نبود زود تراز اینها میآمدید؟

و حسابی شرمنده  کردم ایشانرا .

خواهر شوهرم داشت از حسودی میترکید وقتی خونه را دید نیم ساعت نشستند تا چای و میوه و آجیل اوردم ؛بلند شدند که ما میرویم .

 من زیاد اصرار کردم شب بمانند گفتم که مادرم اینها شب مهمان مایند که تا شندیدن داغ کردند آدم به این حسودی ندیدم . دست خالی آمدند نه کادوی نه چیزی .

با اینکه خسته ام باید برم خونه. ظرفها را دیشب خواهرهام شستند ولی باید برم خانه جارو کنم وگرد گیری در شهر من خیلی گردو خاک است ازین پس در مورد آب وهوا وچیز های دیگرش بیشتر حرف میزنم

من که اصلا شما را از خودم جدا نمیدانم و احساسم نسبت به شما بیشتر از یک هموطن است خدا کنه شما هم همین طور باشید

پ:ن راستی شوهرم الان ۲۸ سالش است ۲۳ سال از عمرش را در تهران زند گی کرده دقیقا مثل ایرانی ها حرف میزنه و روی من هم تاثیر گذاشته عاشق ایرانه اگر به او باشد میگویید برویم ایران زندگی کنیم ولی من نه.

همشه کم میارمت

همیشه کم میارمت

نمیشه که ندارمت

پ:ن اگر شما بدانید اینجا مخصوصا ه.رات چقدر تحت تاثیر ایران قرار داره هم از موسیقی گرفته تا طرز لباس پوشیدن و غیره باور نمی کنید

 

 

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت
آرامش این روز هایم وصف نا شدنیست خانه نو و تمییز فرش های شسته آشپزخانه تر و تمییز کمد لباس های مرتب ؛همه جا منظم من عاشق نظمم
از همه مهم تر دور از تمام دغدغه های خواهر شوهر ومادر شوهر و سر وصداهای همیشه گی شان
باورم نمیشه بعد از 5سال از عروسی بدون هیچ پشتوانه مالی صاحب خونه شدیم
زندگی قشنگ تر شده برام.
 راستش تا حالا خودم لباس میشستم و خانه را تمییز میکردم از امروز   یک کاگر گرفتم یک خانم در سن  45 سال زن خیلی خوبیه خانه خواهرم کار میکرد گفتم روز های پنجشنبه بیاد خونه من؛هم لباس ها را بشوره و هم خونه را جارو وتمییز کنه این جوری در طول یک هفته کار هایم کمتر میشه
آخه نمیتوانم هم کار بیرون را انجام بدم هم تمام کار های خونه را .
شوهری هم که ساعت 7 صبح با خودم از خونه بیرون میشه ساعت 9 شب میاد و نمیرسه به هیچ کاری کمکم کنه
پ:ن  در پست بعدی شهرم را و جای که زند گی میکنم را معرفی خواهم کرد اون وقته که یک عده روی سر شان شاخ در یباد
 وشاید هم یک عده ارتباطشان را با من قطع کنند به خاطر خاطرات بدی را که برایشان تداعیی میکنم  نمیدانم؟ بهر حال من میخواهم خودم باشم وبرای خودم بنویسم
و بسیار خوشحالم که همچین دوستای گلی پیدا کردم

سلام دوستان اساس کشی تمام شد

 ومن با یک دنیا خوشحالی در خانه جدید خود خودم مستقر شدم

 باورم نمیشه

چه کیفی داره آدم صاحب خانه خودش باشه

فعلا همین

پ:ن دوبار مفصل در مورد اساس کشی و یک بار هم در مورد اتفاقات عید فطر مفصل نوشتم  بد بختانه بلاگفا همه را بلعید و به فنا رفت اعصاب مصاب برایم نمانده بود دیگه هم ننوشتم

ازین پس باید عادت کنم در ورد بنویسم

ما درین جا در عید فطر سه روز تعطیلی داریم ومن در خانه به انترنت دسترسی نداشتم

دلم برای همه تا تنگ شده بود همه را خواندم  بعدا کامنت میگذارم

فدای همه تان که به فکرم بودید.

خونه بهم ریخته وسایل مان نسبتا بهم ریزهمه جا افتاده... آخه دلم نمیگیره دیگه جمع و جور کنم تا عید فطر میرویم خونه جدیدمان

گجکار ها به شدت دارند کارمیکنند شوهری تلاش داره تا عید بریم خونه خودمان

کمی از وسایل را جمع کردم هنوز پرده ها را نشستم و از فردا قراره جدی اسباب اساسیه ام را بسته بندی کنم

 از طرفی بانک خیلی خیلی شلوغ شده

سر از پا نمیشناسم دعا کنید زودتر زند گیم نظم قبلی را بگیره

دلم برای تک تک تان تنگ شده

همه را میخونم ولی فرصت کامنت گذاشتن را ندارم جبران میکنم

عیدتان هم پیشاپیش مبارک روزهای خوبی داشته باشید

 ببخشید خیلی با عجله نوشتم