انشاالله اازین به بعد به نوشتن هام نظم میدهم
خوب سفرم به ایران که خیلی آرزوش را داشتم خیلی سوپرایزی جور شد
اینجا اصلا برای افغانها ویزا نمیدهند وگرنه شوهرم مدتهاست آرزوی رفتن به زادگاهش را دارد
تا اینکه این ویزه هم خیلی اتفاقی از طرف دفتر فرهنگی (آخه من همچین یه آدم نیمچه فرهنگیم)برای ما جور شد
که نظر به وقتی که ویزا برابر شد خیلی خوب بود یعنی ما دقیقا روز عید در مشهد بودیم و مرخصی ها و سیزده بدرکه خیلی کیف داشت.
دو روز به مشهد ماندیم بعد رفتیم تهران در اونجا زیاد هم غریب و مسافر نبودیم اخه عمو ها وعمه های شوهری و چندتا از فامیلهای ما اونجایند
یکی پرسید که در ایران فامیل دارید من گفتم مگر هست افغانی که در ایران فامیل نداشته باشه؟
ویک تعداد زیاد دوستان ایرانی شوهر که به حق سنگ تمام گذاشتند (شوهرم بزرگ شده تهرانه)
دوستاش که الان همه ازدواج کرده بودند واکثرا مثل ما بچه هم داشتند
مخصوصا علی و خانمش فاطمه که من مانده ام چه جوری محبت هاشونو جبران کنم
چند شب خونه شون بودیم مارا بردند شمال سه شب اونجا بودیم که شیرین ترین قسمت سفر مان بود با ماشین خودشون مارا بردند یعنی من و شوهری و دخترم واونها هم به بچه نانازیشون آرش
خیلی خوش گذشت رامسر رفتیم تله کابین؛جواهر ده ،وکلی هم خرید های شمالی کردیم از زیتون پرورده تا
صنایع دستی وووو بعد دوباره اومدیم تهران
و برگشتنی باز مشهد اونجا هم خونه فامیلها و خلاصه خیلی سفر خوبی بود در کل 30روز ایران بودیم
کلی خرید کردم کلی تفریح روزهای آخری رفتیم پارک ارم با دوست شوهر علی و خانمش ویه خانواده دیگه از دوستان مشترک شون که از خانمش خیلی خوشم اومد که خوردن جوجه و دیدن باغ وحش (که دخترکم خیلی ذوق کرد) وبعد شهر بازی سوار شدن در رنجر تاب و و آخر سر هم باریدن بارون خیلی زیباکه لذت مارا دوجنان کرد
برگشتنی رفتیم خونه اون یکی دوست شوهر وپیتزا خوردیم خیلی خوش گذشت
خلاصه اگر بخوام بنویسم هر روزش برامون کلی خاطره شدخیلی خوش گذشت جالب اینجا بود که این دوستای شوهری تعجب کرده بودند من چطوری راحت ایرانی حرف میزنم منی که اصلا مهاجر نبودم وفقط جند بار اومدم ایران آنهم برای یک ماه برای مسافرت
اصلا تصویر افغانی الان براشون روشن شد آخه در ایران اکثرا این قشر هزاره که اقلیتی از مردم افغانستان هستند را افغانی میدانند
ومارا قبول نمیکردن که افغانی باشیم
حتا رفتم آرایشگاه اصلا خانمه نفهمید حتا از او پرسیدم کجایی ام؟ و او با شوخی وخنده گفت چهره ات به هندی ها میخوره. وبعد گفت از همین ورامین هستید دیگه نه ؟که من گفتم نه من افغانی ام از تعجب دهانش باز مانده بود اخر سر هم میگه خوب تو ازون افغانی ها ی باکلاس و تحصیل کرده ای دیگه.
بهر حال سفر خیلی خیلی خوبی بود
بعد از سفر آمدم دوباره سرکارم در بانک تقریبا 15 روز بودم که یک دفعه کار دیگری پیدا کردم و بدون فکر تغییر شغل دادم من ادبیات خوانده از بانک بیرون شدم و در یک دفتری شدم حسابدار بخش مالی ایشان
اصلا من نمیدانم چرا منی که اینقدر از حساب کتاب و ریاضی و جمع و تفریق نفرت دارم بر خلاف رشته ام همش سر و کارم با اعداده؟
ولی عوضش حقوقش خیلی خوبه یعنی دوبرابر حقوق قبلی ام که میشه برابر به دو ملیون تومن شما جالب بود فهمیدم که در کشورما زمینه کاری بیشتره و حقوق بهتری میگیریم با مقایسه به ایران
و اکثر جنس ها در اینجا ارزانتره و لی کیفیت جنس اونجا بهتره
خوب فعلا همینها ببخشید که بی نظم نوشتم ذهنم پراکنده است
پ:ن راستی فردا جند تا از همکلاسی های دانشگاهم را دعوت کردم خونه ام آخه من صمیمی ترین دوستام همین هم کلاسی هام هستند آخه اینها چند مدت میخواهند به تبریک خونه جدیدم بیان
و باز برای دیدنم که از سفر آمدم ولی انگار با خودشان کنار نمیایند منم تصمیم گرفتم فردا که جمعه هست برای نهار دعوتشون کنم
هم خوش بگذرونیم هم همدیگر را ببینیم ولی همه ازم خواهش کردند که خودم را به زحمت نندازم اینجوری اونها هم برای مهمونی هاشون راحتترند من هم همین تصمصم را دارم دیگه ببینم چی میشه درست کنم راستی این کارم خوبیش اینه که من جمعه ها و شنبه ها رخصتیم و من بعد از ظهرهای پنجشنبه هم میرم خونه الان باید برم خونه با شوهری بریم خرید برای فردا امیدوارم خوش بگذره بما.
چه پینوشت طولانیییییییییییییی
همه چیز در پروفایل ذکر شده