زندگی انقدر هاهم سخت نیست.
میشود زنده بود
و در فضای بدون عشق نفس کشید
تنها طعم شیرین که مختص زنده گی نیست ،طعم های دیگری هم است ،طعم شور اشک ،طعم تلخ اندوه ،حتا بدون طعم و بدون رایحه هم میتوان زنده بود ونفس کشید تنها تهمت زنده بودن را همین نفس کشیدن است که به آدم میزند وگرنه چه فرقی بین زنده های امروزی و مرده های دیروزیست؟
میتوان بود ودلخوش کرد به جاده های شلوغ به گداهای کنار خیابان میتوان بود وهمین کافیست برای زنده بودن.
میتوان در عمق این جاده های شلوغ واین آدمهای که به سرعت به پیش میروند و همدیگر را شانه میزنندگم شد.و همچنان بغض نیشخار کرد.و به سرعت به پیش رفت به سمتِ که یک عمر رفته گان رفتندند و نرسیدند.
میتوان راییحه بوی لجن جوی های کنار خیابان را با نفرت استشمام کرد و دلت خوش که هستی،و هستی ات را با خنده های تو خالی و مزخرف لبریز سازی،و شب ها حجم خالی خواب رابا چند دیازپام پر کنی و تا صبح در فضای از دود سیگار با عطر عرق همآغوش باشی.
صبح آنقدر صرفه نمایی که تکه های ازنفرت و بیهوده گی را بالا بیاری و باز دوباره براه بیافتی در حجم ناهماهنگ آدم های که همه طعم شور اشک را مزه کرده اند.
وگم شوی........
پ:ن- تنها یک دلنوشته است وربطی به حال و روز این روزهایم ندارد
زندگی در نوسان است همچنان میان روز شب.
همه چیز در پروفایل ذکر شده