خوشبختی های فراموش شده
اینکه خانه دارم که مال خود ماست اینکه دیگه مستاجر مادر شوهر نیستیم تا رنج غرغر هایشان تحمل کنم در خانه خودم کلی گلدانهای زیبای دارم که یک روز آرزویم بوده ،حیف که آرزو ها چه زود تبدیل به عادت میشوند.
اینکه دختر و پسر دسته گلی دارم که همه با حسرت نگاهشان میکنند دخترکی ناز و ملوسی که موهای لخت اش تا نصفه کمرش شده وهر روز میبافم. اینکه تحصیلات دارم اینکه خانواده دارم هر چند یک ماهه ندیدمشان.
از همه مهم تر سالمم.همسری دارم که بزور وادارم کرد رانندگی یاد بگیرم و تنها کسی هستم که در بین خانواده خودم وهمسرم رانندگی میکنه ودیگران رشک میبرند .اینکه همسری دارم که عاشقمه وتمام تلاشش خوشحالی من بچه های منه هر چند که گاهی ناآگاهانه اذیتم میکند
وخیلی شادی های دیگر که تبدیل به روزمره شده.
خدا یا بنده ناشکری نیستم ولی گاهی کلاف زندگی من سرش گم میشه خودت راه راست را برای من نشان بده و مرا شاد کن ای خدای مهربانم
پ:ن نظرات تان را در پست پایینی لطف کنید منتظرم
همه چیز در پروفایل ذکر شده