دوستای خوبم مهمانی به خیر و خوشی تمام شد خیلی خسته شدم تنهای برای ۲۰نفر غذا پختم و پذیرای کردم با اینکه اول همان بعد از ظهر پنجشنبه وقتی رفتیم خرید کمی اعصابم را شوهری بهم ریخت ولی دیگه آرام شد و مهمانی خوب بود کادوی هم که برای خواهر شوهرم گرفته بودم یک سرویس قهوه خوری خیلی قشنگ بود ساعت ۱۲ شب مهمانها رفتند ظرف ها را شستم ولی خانه راهمچنان درهم وبرهم رها کردم وخوابیدم هوا خیلی گرم بود .
فردایش خدا را شکر جمعه بود یعنی از قصد پنجشنبه شب مهمانی گرفتم تا ساعت ۱۰صبح خوانیدم و بعد بلند شدم ومصروف مرتب کردن خونه و ظرف ها تا ساعت دوازده خونه هم مثل دسته گل شد
ولی نمیدانم چه مرگم شده بود که رویتان به دیوار دل پیچه گرفته بودم و بقیه روز را در مستراح گذراندم
بیچاره شوهرم ۱۰رقم قرص و دوا آورد تا کمی خوب شدم شبش هم به عروسی دعوت بودم خیلی خسته بودم و دلم نیامد نرم آخه دخترکم همینکه خبر عروسی را شنیده بود پیراهن سفید عروسش را از کمدش در آورده بود وتا عصر پیراهن را جلویش میگرفت و چرخ میزد ومیپرسید کی برم حمام کی لباسم را بپوشم؟
شوهرم هم گفت برو به خاطر بچه عروسی از یکی ازدوستام بود که طلاق گرفته بود و دوباره ازدواج کرده( درین شهری که من زندگی میکنم) رسم طلاق در حد نزدیک به صفر است هیچ زنی با وجود هزار مشکل حاضر به طلاق یا نمیشود یا نمیگذارند
اینجا زن ازدواج کرده باید یا بسوزد یا بسازد
که عروس دیشب از استثناهات بود عروسی اش هم زیاد با شکوه نبود ولی هم برایم خوش گذشت و هم دلم سوخت آخه این عروس دوتا پسر ناز دارد که از مادرشان دور دور اند
من هم یک پیراهن تور سیاه با گل های طلایی مین جوب ویک سایه طلایی و کفش پاشنه بلند سیاه پوشیدم و موهایم را هم که تاکمر است وقهوه ای و لخت رها کردم پیراهن حلقه آسنتین بود من قبلا گفتم قدم بلند است با این کفشها آسمان خراش شده بودم ولی خیلی زیبا و.....(اعتماد به نفس را ببینید )
و عسلم هم با پیراهن سفید عروس و تور سفید فداش بشم
۱۲شب از عروسی آمدم خانه عسل خوابید ومن گیر باباش افتادم
ای وای ازین همه بوسه....
یه لحظه شوهری غمگین میگه فلانی تو هم یه روز از من طلاق میگیری خندیدم و گفتم چی؟
میگه من میکشمت اگه از من جدا شی تو فقط مال منی و من براش تعریف کردم که این روز ها چند تا از دوستای وبلاگی ام دارند طلاق میگیرند میگه دیگه اینجور وبلاگ ها را نخوان رویت تاثیر میذاره
ساعت یک خوابیدم و ساعت ۷ صبح بیدار شدم وبعد از صرف صبحانه آمدیم طبق معمول سر کارمان.
اینم ازین
پ:ن اگه یه روز بری سفر بری زپیشم بی خبر........
همه چیز در پروفایل ذکر شده