ساعت دوازده طبق معمول آمد دنبالم مثل همیشه با موتر
بین راه من : باز امروز نهار چی بخوریم ؟
او :من که عمرا برم دم نانوایی درین هوای گرم ، شعله پخته کن
من :اصلا حوصله غذا پختن را ندارم
او: پس نوشابه میخرم با کیک خوبه؟
من نه شیرینی نمیخوام.
من: میرم جوجه درست میکنم فقط نان بگیر باشه؟
میرسیم خانه من میروم طبقه بالا خونه مادرش از یخچال شان سینه مرغ را بیارم (آخه یخچال ما سوخته نمیدانم چه مرگش شده کار نمیده)
صدایم میکند: بیا ساندویپچ گرفتم
و من غرق در خوشحالی تا امروز اینقدر از ساندویچ خوشم نیامده بود خیلی خسته بودم .
داریم ساندویچ میخوریم با نوشابه یخ دارد از کار های خونهء درحال ساخت ما میگوید ازین که در وازه هایش را دارند تمام میکنند و بٌنا دارد به سرعت کارش را به پیش میبرد
چاه کن ها دارند چاه میکنندو وو. . .
از نقشه ای که در دلم چند روزه کشیدم براش میگم، میگم میخواهم فردا شب
خواهر تازه عروسش را مهمان کنیم (تا حالا مهمانش نکرده بودم هفت ماه از عروسیش میگذرد. میدانید خیلی از دستش کشیدم وقتی مجرد بود شاید باور نکنید هزار بار اشک مرا در آورده خیلی بد جنس است و من هم تا حالا ..... آخه دلم اصلا راضی نمیشد خیلی مرا رنجانده)
کمی خوشحال به نظر رسید گفتم با مادر شوهر و جاری و برادر شوهر هایش .
پرسید چرا آنها؟ گفتم رسم بر اینه چکار کنم؟ گفت نمیخواهد باشه بعدا. گفتم نه دیگه حالا من تصمیمش را گرفتم بزار تمام شود.
عصر قراره برم خونه را حسابی جمع وحور کنم اگر بشه برم بازار برای خواهرش کادو هم بگیرم فردا پنج شنبه است و من تا ظهر سر کارم بعد بروم خانه و غذای شب را آماده کنم و ترتیبات مهمانی را بگیرم
در شهر ما فامیل های دور زن و مرد در یک اطاق نمینشینند مردها جدا و زنها جدا. میدانم که خیلی خسته میشم و مجبورم مادر شوهر و خواهر شوهر مجرد و عشوه گرم را هم با دو برادر شوهر دعوت کنم از طرفی چند روزه پریودم و درین دفعه خیلی حالم بد بود بیش از حد معمول خون ریزی داشتم ولی دوست دارم مهمانیش را بدهم برود تمام شود
خیلی عقده کرده ،پیش خانواده شوهرش کم اورده که من خانم برادر دومش او را دعوت نکردم بیشتر ازین حقشه
وقتی من تازه عروس بودم تا کسی مرا دعوت میکرد هر دو خواهر مثل بلا مبپریدند وسط حرف و میگفتند حالا این جور کار ها از مد رفته و من بغض میکردم و در دلم میگفتم حالا به شما چه ربطی داره؟
اگر به کردار او نگاه کنم که باید اصلا دعوتش نکنم ولی من که مثل او نیستم خدا کند این مهمانی بخیر تمام شود خبرش را حتما میدهم
پ:ن روز اول پریود خیلی حالم بد شدو از بانک مرخصی گرفتم که برم خونه واستراحت کنم ولی دیدم بعد از ظهر کانال ۲۰فیلم زن دوم را گذاشته نشستم با همان حالم تا آخر دیدم و پا به پای نیکی کریمی اشک ریختم شوهرم وعسل هم خوابیده بودند یعنی بعد از مدتها کلی کیف کردم آنقدر گریه کردم که نگو چشم هایم پف کرده بود نمیدانم چرا اینقدر دلم برای گریه کردن تنگ شده بود کیفش فکر کنم بیشتر به خاطر این بود که کسی نبود گریه مرا به خاطر فیلم ببیند و فکر کند من دیوانه ام و مسخره ام کند
پ:ن و یک فیلم دیگه هم دیدم هفته پیش خیلی خوشم امد فیلم بر باد رفته
:ن هیچی دیگه الان بانکم و بیکار دارم مطلب مینویسم آهان: وقتی ظهر از خانه آمدم دیدم کلید قفل در غرفه یا نمیدانم شما چه میگویید (دکه) داخل کیفم نیست و مجبور شدیم قفل را بشکنیم تا من برم داخلش
پ:ن راستی یه سوال آیا شما هم گاهی مثل من دلتان میگیرد بی دلیل و بی جهت؟من گاهی اینطوریم از صبح تا شب.
پ:ن یکی پیدا نشد از من بپرسه اینقدر میگویی( در ین شهری که من زندگی میکنم ) مگر تو توی کره ماه زندگی میکنی؟
شاید یک روز گفتم کجا و همان روز است که شما از تعجب شاخ روی سرتان سبز شود
فدای چشم های قشنگت که تا اینجا را خواندی
همه چیز در پروفایل ذکر شده