دیروز رفتیم مهمانی خانه دوستم محبوبه که تازه ازدواج کرده خیلی خوش گذشت به غیر اولش که نمیخوام مفصل بگم چی شد .

دوست ندارم خاطرات تلخ را ثبت کنم که هم شما دوستای خوبم را ناراحت کنم هم بعد ها که خودم بخوانم

 عذابم بده

 ولی در کل خیلی خوش گذشت عسل را هم نبردم گذاشتمش خونه مادرم

کلی خندیدیم و رقصیدیم

راستی محبوبه هم کلاسی دانشگاه من بود و بقیه مهمانها هم هم

کلاسی های مان که حالا هر کدام یه جای کار گرفتند و اکثرا هم معلم شدند

خیلی خوش تیپ کردم و خوش حال بودم چون کمی وزنم کم شده

 ولی دیروز خیلی خوردم هم شیرینی ووهم غذا که خیلی خوش مزه پخته بود

خلاصه جمعه خوبی بود  شب هم خانه خواهرم بودیم  دیروز محفل ختم قران داشت  

دیگه امروز هم دارند خانه مارا ریخت میکنند (یعنی سقفش را میپوشند )

 باید بروم کاشی و مزاییک مورد علاقه ام را پیدا کنم وبپسندم تا بخریم ووو

 خدا کند زودتر خونه ما درست شود

دلم برای روز ی که داخل خونه خودم باشم و وسایلم را حا بجا کنم پر میزنه

 فعلا یک طبق ساختیم  انشاالله طبقه های بعدیش را در آینده باشد

 

 پ : ن _خدایا شکرت به خاطر همه جیز های قشنگی که برام دادی  هر جند که گاهی یک تلنگر کوچکی میزنی

پ:ن_ امروز صبح توان بلند شدن را نداشتم چقدر این روز های شنبه بر عکس برای من خسته کننده است

پ:ن_ از طرفی یک 20یوریی جعلی  را به پست من زدند ( من صندوقدار یورو ام) که نمیدانم چکار کنم

پ:نـ از امروز شروع کردم به خواندن کتاب(دنیای سوفی اثر یوستین گر در)

ممنون دوستای همیشه گیم