مهربان هستید دوستانی که ندیده نگرانم میشوید وهی جویای حالم .

این همه محبت کافیست برای بودن مگر نه ؟

روزها میگذرد همچنان بی وقفه ما هم خوبیم یعنی هم من وهم فینگیل خان وهم دخترک وباباش همه شکر خدا خوبیم وزندگی داره روال عادیش را میپیماید

حرف خاصی نداشتم برای نوشتن اینه که کم رنگ بودم این روزها میام سرکار تصمیم دارم تا آخر عقرب(آبان)همچنان وظیفه را ترک نکنم این طوری هم روزهایم زود تر میگذرد وهم دیرتر مرخصی میگیرم

به غیر از زمانی را که سرکارم بیشتر وقت های دیگرم به خرید میگذرد پنج شنبه بعد از ظهر با دخترک رفتیم بازار کلی خرید کردم برای خودم یک بافتنی گرم خریدم که الان تن منه ولی مجبورم به خاطر شکم قلمبه دکمه هایش را باز بگذارم  یک جمپر(کافشن) برای همسر خریدیم کلی لباس های ناز نازی برای فینگیل همراه با کلی جوراب وگرمکن برای موقع که زایمان کنم آخه اینجا هوا سرده وامکانات هم صفر.

جمعه هم برای نهار آش پختم ونیمه پز رهایش کردم ودوباره با همسر رفتیم بازار چند تا جاکت (پولیور یا همچین چیزی نمیدانم) برای خودم خریدم خیلی خوشم آمده از همه شان یک لباس مجلسی بر ای دخترک خریدم دومتر پارچه فلالی با طرح کارتون برای فینگیل گرفتم اینجا ما بچه ها را تا مدتی قنداق میکنیم یعنی من اول پوشک میبندم لباس میپوشونم بعد قنداقش میکنم راحتر میخوابه دخترک را اینطوری میخواباندم .

میخواستم جا خواب وکیف همراه وبقیه چیز ها را هم بخرم که از شانس ما برق رفته بود وفروشگاه تاریک بود افتاد برای هفته دیگر.

زندگی خوب پیش میره ملالی نیست جز دوری وندیدن خانواده ام که گاهی بدجور عذابم میده .متاسفانه مادرم همچنان سر ضدش ماند وهمان اندک رفت آمد را هم قطع کرده

بیشتر ناراحت اینم که او مادرم است باید بیشتر از همسر درکم میکرد مخصوصا درین شرایطی که من قرار دارم تا حالا که دارم ماه هفتم از بارداری را میگذرانم مادرم پایش را به خانه ام نگذاشته وتقریبا نزدیک به یک ماه است حتا بمن زنگ هم نزده خواهر هایم نیز از او پیروی میکنند

من هم دروغ چرا دیگه حاضر نیستم حتا زنگ بزنم وقتی آنها یک ذره به فکر من نیستند .

روزی نیست که به این موضوع فکر نکنم وآبغوره نگیرم من همه تلاشم را کردم ولی آنها یک قدم پا پیش نگذاشتند

دیروز ساعت 7:30 وقتی داشتم با موتر(ماشین ) میامدم سر کار.

(راستی من تا هنوز رانندگی میکنم با اینکه همه میگویند نکن خطر داره دیگه عادت کردم نمیتوام انشالله که مشکلی پیش نیایه)

یک باره یاد پارسال این موقع ها افتادم .پارسال همچین این روز ها من از کار قبلیم بیکار شده بودم وهر روز با دخترک وخواهرم میرفتیم به باشگاه چه روز های قشنگی بود از زیر درخت ها از روی برگ ها قدم زنان میرفتیم وبرمیگشتیم چقدر خوب بود که  هیچ کدورتی وجود نداشت یعنی میاد روزی که این روزها هم تمام شه؟

به آن روز ها فکر کردم آهنگ میخواند و اشک هایم سرمیخورد بدجور حالم گرفته شد تا عصر که سرکار بودم زیاد یادم نبود همینکه به خانه رسیدم باز افکار آزار دهنده ریخت به کله ام وتا خود شب هی فکر کردم وبغض کردم

حتا چند بار همسر هم متوجه شد ولی چیزی نگفتم همسر که دید  زیاد حالم خوب نیست به اصرار مرا برد به یک نمایشگاه کتاب که تازه باز شده  رفتیم وکلی چرخیدم دخترک قلم ومداد وپاکن وکلی چیز های خوشگل خرید با یک تصویر  از سندرلا که به دیوار اطاق خواب چسپاندن پدر ودختر، من هم یک کتاب برای خودم خریدم (جغرافیه عمومی ه.رات) که مدتها بود میخواستم بخرمش

 دیگه وقت خواب هی   همسر نازم میکرد و میب.وسید   خوب میفهمید دلم گرفته بیشتر نزدیک بود بغضم بشکند دیگه خودم را زدم بخواب وآرام اشک هام سرخوردند

شبها زیاد  حالم خوب نیست هی خودم را ازین طرف به آن طرف میکنم وخوابم نمیبره به شدت استخوان های لگن خاصره ام درد میکنه کلا یک حالی دارم

تا خوابم میبره باید بیدارم شم برم دستشویی شب ها کلافه ام از طرفی هم به شدت خواب دارم این پسر ما هم که کلا کاراته بازه اینقدر که بمن لگد میزنه

دیگه همین ها  حالا وقتی صفحه را باز کردم نمیدانستم چی باید بنویسم بعد ببین چقدر پرحرفی کردم

آن روز همسر یک عالمه زردک(هویج) خریده بود ومن مونده بودم چیکارشان کنم کمی را رنده کردم گذاشتم داخل فریزر که باهاش قابلی ازب.کی درست کنم

کمی را ترشی انداختم ، یک سبد بزرگ را شستم وآبش را گفتم کمی را هم رنده کردم و مربا درست کردم

میدانم زیاد هنر نیست همینطوری در ادمه مطلب عکسش را میگذارم.

هفته پیش هم پنجشنبه خونه یکی دیگه از همصنفی هایم(همکلاسی ها) دعوت بودیم خیلی خوش گذشت این دوستم گفته بودم حامله است یک ماه جلوتر از من دیگه قسمش دادیم خودش را به زحمت نیاندازد این بود که ساده گرفت بود  غذا قابلی ازبکی پخته بود با تکه کباب گوسفند وکوفته وسبزی اسفناج چند مدل ترشی و ماستی که خودش درست کرده بود   و فرنی

همه با هم پنج نفر بودیم به شمول خواهرم عجول  که بعد از نهار من این دوستم روی کاناپه دراز کشیدیم واون سه تای دیگه ظرف شستند  عکس سفره اش را میگذارم

پ:ن 1 عزیزم صحرا ننوشتنت برایم دقیقا درد دوریست هنوز باورم نمیشه که دیگر نمینویسی

نمیدانم چی بگم فقط هر روز به عادت دیرینه وبت را باز میکنم و میبینم که

نیستی اگر ازین جا رد شدی بدان که همیشه به یادت هستم مواظب

خودت جوجه هات وشوهرت باش گلم.

پ:ن 2هیچ رقمه عکس ها  آپلودنشد  فعلا پست جدید را داشته باشید تا ببینم چی میشه