واعظی پرسید از فرزند خویش.. هیچ می دانی مسلمانی به چیست..صدق وبی آزاری وخدمت به خلق... هم

عبادت هم کلید زند گی است.. گفت: زین معیار اند شهرما... یک مسلمان هست آنهم ارمنی است

هستم ولی  درگیر مریضی ام از گلو درد تا سرما خوردگی ودندان درد که باید بروم فردا بکشم وبه اندازه یک

زایمان طبیعی از دندان کشیدن میترسم لا مصب دندان عقل هم است ودکتر میگه کجه کمی خطر داره باید صبح بیایی .

از طرفی سه شنبه امتحان دارم امتحان زبان که شامل بخشی از ،504 کتاب امپک تاپیک، سی دی واچینگ ،

هشت آهنگ انگلیسی ،پنج شعر انگلیسی،سه یونیت از کتاب سلنگ و.....

من هم که الان از سرچرخ ودلبدی نمیتوانم از جایم بلند شوم به خاطر خوردن این همه دارو (برای سرما خوردگی ،دارو های که دکتر داده تا قبل از کشیدن دندان باید بخورمش )

خدا مگر تو خودت یک رحمی بکنی وگرنه من ناکام میشوم ازین امتحان زبان و بعد ... چی کار کنم

خدا....

پ:ن جمله بالا زمزمه این روز های منه


گلو درد دمار از روزگارم کشیده حتما باید مریض شی که بفهمی سلامتی نعمتیه. روز جمعه تولد خواهر کوچولوی من بود  بعد از ظهری رفتیم خونه مادرم یک محفل خودمانی بود ولی من حالم خوب نبود تا عصر باز بهتر بودم

عصر که مراسمش تمام شد تب ولرز شدید گرفتم با شوهری رفتیم دکتر  یک کم دارو داد مسکن وانتی بیوتیک فکر میکردم آغاز یک سرما خوردگی ایست  وزیاد جدی نگرفتم بعد دوباره آمدیم خونه مادرم برای شام من وخواهرم را نگه داشتند وخواهرهایم کلی زحمت کشیدند وشام خوش مزه درست کرده بودند که من دیدیم دیگه نمیتوانم درجمع بشینم این بود که یک پتو گرفتم رفتم داخل اطاقی ودراز کشیدم شوهری چند بار آمد وخبرم را گرفت  حتا نتوانستم شام بخورم از بوی غذا حالم بد میشد

همین که شام وخوردند شوهری گفت برویم خونه تا تو استراحت کنی مادرم برام غذا گذاشت گفت تو هیچی نخوردی با این که اصلا اشتها نداشتم قبول کردم

حالا آمدیم خونه از بخت بد من همسایه دیوار به دیوار ما پسرش را نامزد کرده وامشب در خونه اش یک محفل ساز وسرود برپانموده   اینجا هم که گفتم آزادی است وموسیقی حتا با صدای بلند مجازه وکسی به کسی کاری نداره این بنده خدا ها هم تا تونسته بودند صدای بلند گوها را بلند کرده بودند روی تخت خواب دراز کشیده بودم  دیوار هم که از پست گردو نازک تره صدای خندها وشوخی ها موسیقی  روی مغزم رژه میرفت من هم که حالم بد...

 خلاصه من ساعت هشت ونیم دراز کشیدم تا ساعت 2 شب اینها هزار باررررررررر ناری ناری رقصیند، هندی رقصیدند عربی رقصیند ،اف.غانی رقصیدن  تمام رقص های بلاد کفر مسلمون را اجراء کردندومن نزدیک بود کفرم در بیاد

شوهری چند بار خواست برود وبگوید ما مریض داریم نگذاشتمش وگفتم بنده خدا ها شادی دارند چه میدانند ما مریضیم

در تب شدید میسوختم خلاصه تا خود صبح شوهری پاشویه ام کرد وبالای سرم بودم اصلا نخوابید .خوب بود فرداش مرخص بودم من شنبه ها تعطیلم. و حتا کورس زبان  هم نرفتم

شنبه همان طور گذشت یک شنبه یک سر آمدم دفتر ودوباره رخصتی گرفتم عصرش دیدم هیچ خوب نمیشم  رفتم دوباره دکتر عفونت شدید گلو گوش ها و حتا لثه وزبان گرفتم و تب شدیدبه خاطر همین افونت است

 این بار دیگه دکتر برام شش دانه آمپول ( سفتری یکسون) نوشت که در رگ تزریق میشه دیشب یه دونه تزریق کردم ویک دونه هم امروز صبح . ودیگر قرص وغرغره که حالم بد میشه از غرغره کردنولی مجبورم

خلاصه اینها را گفتم که بگم مریضم بد جور....امروز هم آمدم سر کار دخترک را هم آوردم با خودم که اگر بشود کار ها راست وریست کنم و  مستقیم بروم خونه  .

هنوز ریس تشریف نیاوردند ومن ول  معطل ماند ام .

پ:ن دخترک داره نقاشی میکشه یک زن لخ.ت 30نه هایش را هم میکشد میپرسم چرا این لخ.ته؟ میگه خوب هیچ کس نبوده خونه خواسته راحت باشه میخواهد برود حمام .

ومن مانده ام  که این طور تخیل ها چگونه وارد مغز بچه  ها میشه؟

راستی دوستان شما حالتان خوبه؟



تولد دخترک همان طور که میخواستم به خوبی وخوشی سپری شد ویک روز به یاد ماندنی برای دخترم رقم خورد

وکلی هدیه گرفت من براش یک پلاک زنجیر طلا هدیه دادم ،باباش یک دوچرخه صورتی خوشکل ،مادر من براش یک پیراهن ویک تن پوش حوله هدیه دادند خواهر هام به ترتیب یک کیف گوسفند لاغر وزیرک که عاشق کارتونش است براش داد. بعدیش یک سارافون، دیگری یک شلوار لی وخواهر کچولوم دفتر ومداد ولوازک دیگر...

مادر شوهرم یک مرغآبی خیلی ارزون ولی( ولش کن )دخترک ازش خوشش آمد این مهمه ،عمه بزرگه اش یک عروسک بزرگ  زن عموش یک سیت غذا خوری ،عمه وسطی که از حسادت وچشم تنگی نیامده بود اصلا ، عمه کوچکیش هم مهمان داشت شبش آمد ویک جفت کفش آورد همسایه مون هم براش یک عروسک بیبی ناز آوردند

بچه ام کلی ذوق کرده بود با این همه کادو.

ودر کل خوب بود  تولد که ما گرفتیم مثل بعضی از دوستان خیلی تشریفاتی نیست یعنی اینجا این مدلیه

اول شیرینی وچایی وبعد میوه وآخر سر هم چون نمیخواستم کیک تولدش را زود ریز ریز کنم وتولد هم که بدون خوردن کیک صفای نداره از همان کیک خامه ایی در ظرف های مخصوص سفارش دادم وروش هم تولدت مبارک نوشته بود

دادم هم خوردند وهم چون زیاد سفارش داده بودم دادم بردند

شب هم مادرم وخواهرم را نگه داشتم وخواهرم مرغ وسالات باچیپس درست کرد خوردیم خوش گذشت وظرف ها را خواهر هام شستند طفلکی ها (من ماشین ظرف شویی ندارم اکثرا نداریم)

روز شنبه هم که مرخص بودم صبحش رفتم کلاس زبان بعد هم  صبحانه خوردیم آن هم چه صبحانه ایی کیک خامه ایی هر چی این مدت رشته بودم  بر باد رفت   بعد هم خاله کارگرم آمد وهمه جای را تمیز کرد ولباس شست وخونه به برق انداخت  خلاصه نهار دیروز هم بعد از مدتها آب گوشت پختم  وشب دیگه قرار شد غذا نخوریم

که باز شب هم برامون مهمان آمد زن دایی شوهر با عمه اش وباز دوباره میوه درست کردند وچایی ودرست کردن وبعد هم که رفتند وبا شوهری ظرف هار ا شستیم ومن نشستم بلکم کمی درس زبان بخوانم وبعد هم لالا خلاصه انگار اصلا من تعطیلی نداشتم

الان سر کارم ونهار به ختم قران دعوتم پسر خاله داماد مون هفته گذشته سکته کرد وفوت شد امروز ختمش است خدا رحمتش کنه

راستی شب سالگرد ازدواج مون هم خیلی عالی بود این بار من شوهری را دعوت کردم رفتیم یک رستوانت عالی که تا حالا تجربه اش نکرده بودیم فضاش عالی بود داخل حیاطش پر از گل ودرخت و هوا هم که سرد شده . سرد که نه خنک ،خیلی چسبید شام هم من جوجه وچلو وشوهری هم کوبیده وچلو سفارش دادیم وخیلی خوش مزه بود

قسمت خوبیش هم اینکه شوهری سوپرایزم کرد ویک انگشتر  طلا خیلی خوشگل برام گرفت وکلی هزینه کرده بود من هم که ساعت براش گرفتم خلاصه برای دخترک هم خیلی خوش گذشت به همین سادگی شش سال از با هم بودنمان گذشت وپنج ساله من مادرم باورم نمیشه