میخواهم درین پست در مورد عید و رسم و رواج هایش در شهر خودم معلومات بدهم عید فطر یکی از دو عید بزرگ ماست  که سه روز است واینجا هر سه روز را رخصتی عمومی اعلان میکنند ومردم همه لباس نو آماده میسازند درخانه هایشان درین سه روز آجیل ومیوه شیرینی آماده میکنند وبعضا  سفره میاندازند و این خوردنی هارا داخل سفره میچینند و درین سه روز دید وبازدید ادامه دارد کوچکتر ها به دیدن بزرگتر ها میروند . اکثرا درین سه روز بیشتر مردها میروند خانه یک دیگر ولی چون درین اواخر اکثر خانم های  شهر نشین هم به نوعی وظیفه دار اند ومصروف ،  زن ها هم درین سه روز به اتفاق خانواده هایشان به عید دیدنی میروند وهمچنان رسم دادن عیدی به بچه ها را داریم

در روز اول عید مردها میروند در مساجد ونماز عید را ادإ میکنند وبعد عید آغاز میشود

چیزتا به عید نمانده

عید آمده ولی دیگر آن حس وحال عید نیست برام

دخترک را نگاه میکنم که کباس نارنجی اش را با کیف نارنجی که دایی اش براش از پاکستان آورده وکفش های سفیدش روز ده بار میپوشد چرخ میزند ومیپرسد کی عید میشود؟

که خاله ام دستهایم را حنا ببندد؟

به یاد کودکی هایم می افتم به یاد شادی هایم به یاد دلخوشی های کوچکم

برای شوهری با اشتیاق قصه میکنم از روز های کودکی از عید های که بر ماگذشت میروم به خانه قدیمی پدریم با آن شمشاد های بلندش و عید های پر جمب وجوش آن...

به خاطر شادی دخترک شاد میشم

ولی دیگر برایم روز های عید یک روز های خسته کننده شده باهمان دیدو بازدید های تکراری ومجبوری

مخصوصا درین جغرافیای از جهان که ما بخت برگشته ها قرار گرفته ایم

مگر دل خوشی هم وجود دارد؟

دیروز در شلوغترین منطقه شهر در یک بازار پر ازدحام باز بمب منفجر شد باز آمبولانس ها بوق بوق زده وآجیر کشیده میدویدند

باز تلویزونها خون نشان میداد، فریاد نشان میداد، واهمه نشان میداد

نصف عمر شدیم تا فهمیدیم برادرهای ما سالم اند ولی  مگر آنهایی که با تن خونین هر طرف میدویدند برادران ما نیستند

چه دلخوشی چه ارامشی وقتی نه عید ما عید است ونه شادی ما شادی

خدایا چی بگم خودت عالمی وخودت شاهد همه روزهای ما

پ:ن زلزله چند روز پیش تمام مرا لرزاند  من مرز ها را نمیبینم برای من دنیا خانه من است ومردمش خانواده من

پ:ن پدر بزرگم به لطف خدا خوب شد ورفت خانه اش وکنار خانواده اش (خدایا شکرت)

پیشاپیش عید همه مبارک  این آخرین روزی است که من سرکارم وتا ده روز دیگه تعطیلم

و درخونه هم انترنت ندارم یعنی به کل تعطیلم گاهی این جور تعطیلی ها را دوست دارم

برای همه آرزوی روزهای خوبی را دارم.


حالم گرفته شد یک پست بلند بالا نوشته بودم که به فنا رفت لعنت به این بلاگفا

فقط همین که پدر بزرگم دیروز سکته قلبی کرده باوجود این که سه بار قلبش عمل شده ویک عمل باز قلب هم دارند  برایشان دعا کنید لطفا

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روزهای که گذشت

از قبل از ماه رمضان تا حالا پست تازه نداشتم

با اینکه دوست دارم زود زود پست جدید بگذارم باز هم نمیشه کمی که نه  زیادی تنبلم خوب روز های همچنان میگذرند ومن تا حالا خدارا شکر همه روز ها را روزه بودم شوهرم نیز روزه میگیره خدارا شکر  فقط دیروز روزه نگرفت کمی حالش بد بود.

از اول ماه رمضان تا حالا دوشب افطاری مهمان خونه خواهرم بودم یک شب تنهای ویک  شب هم مادرم اینها هم بودند یک شب هم جاری من آمد خونه ما با عمه شوهری اولین بار این عمه میامد خونه ما زن خیلی خوبیه که حسابی سنگ تمام گذاشتم ودهن همه باز مونده بود روز جمعه هم خواهرم زنگ زد که ما tv مان سوخته  و خونه حوصله مان سر میاید میاییم خونه تو ومن خوشحال شدم

آمدند وبعد از ظهر میخواستند بروند که من نگذاشتم گفتم از صبح هم که که اینجا بودید با دهان روزه نمیگذارم باید افطار بمانید و شوهری هم اصرار خلاصه نگه شون داشتیم برادر بزرگه من پاکستان بود وجاش خالی

برای افطار هم فرنی  با سبزی وپنیر با زولبیا بامیه  وبعد هم سوپ بسیار خوشمزه وبرای شام هم زیره پلو قورمه سبزی خورشت بادنجان سالاد و تکه کباب درست کردم

خیلی خوش گذشت امشب هم یکی از دوستان خانوادگی مان قراره بیایند خونه ما یک زوج جوان هستند با یک پسر بجه تپلی خانمه دوست منه یعنی در بانک باهر دو زن وشوهر همکار بودم خانمه الان هم در بانک کارمیکنه

قراره برای شب همان فرنی چون هم آسونه وهم خوشمزه وهمه دوست دارند درست کنم باسبزی وپنیر و شام هم لازانیا درست میکنم وپیراشکی که خودم خیلی دوست دارم چون میترسم لازانیا دوست نداشته باشند پیراشکی هم درست میکنم قراره ازین خواهرم که خونه اش نزدیک خونه منه هم کمک بگیرم آخه دیشب پیراشکی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود برای ما هم آورد

(لازانیا را که همه بلد هستید پیراشکی که ما درستش میکنیم اینجوریه گوشت چرخ کرده را با پیاز وسیر خوب تفتش میدهیم وبعد جند دانه نخم مرغ جوش داده را هم رنده میکنیم وخیار شور هم رنده میکنیم وکمی جعفری وگشنیز هم ریز ریز میکنیم با ادویه دلخواه من بیشتر دوست دارم تند باشه وفلفل سیاه میزنم خمیرش را با ماست وپولی (جوش شیرین) ویک قاشق روغن  خمیر میکنیم خوب با آش گز ویا همان چوب نازکش میکنیم به صورت دایره ایی برش میزنیم ویک طرفش را ازین مواد پر میکنیم وطرف دیگرش را رویش میگذاریم و سر روغن سرخش میکنیم وبا جعفری وگوجه خیار وتزهینش میکنیم)

اینم طرز پخت یک نوع غذا نمیدانم شما هم پیراشکی را همینطور درست میکنید یا نه؟

وخوب خیلی وقت میبره از طرفی یخچال هم خالی خالیه وباید بعد از رخصیتی از کار اول بروم با شوهری خرید هیچی نداریم

پنیر پیتزا،خیار شور،کالباس،قارچ ،تخم مرغ،گوشت چرخ کرده سبزی خوردن ووووو

خونه هم که بهر حال یک مرتب کردنی میخواهد  روزه هم که هستم ببینم چه میشه کرد

خوب این هم ازین چون اکثرا روزه ایم من هم تا توانستم حرف از خوراکی خوردنی زدم ببخشید دیگه

تا بعد....

اینم دخترک ما

یک قسمت زیبای زندگی من دخترک با هوش وملوس خانمیست که خداوند نمیدانم دربدل کدام کار نیکم برایم هدیه کرده دختری که گاهی با این سن کمش به این همه فهم ودرکش از زندگی تعجب میکنم

انیس لحظه های تنهایی من ،رفیق کوچک دلتنگی های بزرگم

زندگی رنگ های قشنگی داره ومادر شدن جزو شادترین وآرامش بخش ترین رنگ های زندگیست

چگونه سپاس گذارت باشم خدا ؟خدای فرشته های کوچولو؟

پ:ن دخترکم شرمنده که تاحالا ازت کمتر دراینجا نوشتم ازین پس بیشتر از تو خواهم گفت

پ:دیشب افطاری خانه مادرم بودیم واخر شب دخترک خوابیده بود وچون به خاطر گرمی بیش از هوا مهدش تا 15 روز تعطیله گذاشتمش اونجا شب خوابم نمیبرد همش غلط میزدم وجای خالیش را میدیدم

خودش عاشق خاله کچولو خونه مادر بزرگش ولی من به خاطر خود خواهی خودم همیشه مانعش میشم

دوری از تو برام سخته عزیزم در ادامه مطلب عکس دخترک که دیگر حذف شد


سلام دوست های خوبم

بازم من با این دخترکم یه مشکلی دارم

مشکلم اینه که دخترکم هزار ماشاالله خیبلی با استعداده وخیلی بیشتر از همسن وسالهای خودش بلده

الان قشنگ ABC را تا آخر بلده وهمچنان حروف الفبای فارسی را و اعداد را فقط نمیدانم چرا گاهی اعداد را سر

چپه مینویسه دقیقا مثل اینکه در آیینه عکسش افتاده باشه  و حتا گاهی بعضی از کلمه ها را که بلده چپه

مینویسه مثل اسم پدرش ونام من را

با توجه به این که من یک فلمی هندی هم دیده بودم که پسرکی مشکلش همین بود وخانواده اش ازش ناامید شده بودند من کمی نگرانم

راستش در شهر ما روانشناس وازین حرفها نیست که من بروم ومشوره بگیرم موندم چکار کنم آیا خود بخود

درست خواهد شد؟

یانمیدانم درمانده شدم گاهی به شدت نگران میشم

اگر کسی راه حلی میداند یا به همچین مواردی برخورده به من بگه ممنون میشم

پ:ن راستش من بلد نیستم چطوری در وبلاگ عکس بگذارم یعنی میدانم باید آپلودش کنم ولی هر بار که رفتم

یک عکسی را آپلود کنم نشد

طریقه درستش کدامه ؟ پلیز هلپ می