از دست تو بلاگفا............
روز های بیکاری
طبق معمول ساعت شش میرفتم کلاس زبان وبعد میامدم خونه وبعد از صرف یک صبحانه عالی وبا حوصله ،شوهری میرفت طرف مغازه ومن با دخترک وخواهرم پیاده وبا خیال راحت مسیر خونه تا باشگاه را که خیلی هم دور نبود میرفتیم وبعد داخل باشگاه با اون لباس های خوشکل که اعتماد به نفس من یکی را که خیلی میبره بالا....
وتا ساعت ۱۱ باشگاه وبعد باز پیاده میامدیم خونه وبین راه از گاری کنار خیابان سبزی های تازه میخریدیم بوی های زندگی بوی گشنیز .بوی ریحان.بوی .....
.بعد میامدم خونه ومثل یک کت بانو شروع میکر دم به آشپزی کردن البته بعد از نوشیدن یک لیوان بزرگ قهوه در پله کرسی گرم وهمچنان دیدن اهنگ های شاد از تلویزون
وخوردن نهار با شوهری ودخترک وخوشحالی های دخترک که تمام روز را درکنار من است واستراحت بعد از ظهر ها و خوندن کتابهای که از بهار امسال که از ایران خریده بودم تا الان منتظرم بودند
خلاصه روزهایم اینطوری سپری میشد
خوش گذشت.
ولی از آن طرف من باید کار میکردم چون هم از لحاظ مالی هنوز خیلی نیازمندی ها مان پوره نشده بود وهم درین شور بازار بی درآمدی شوهری طفلک از پس این همه خرج ومخارج زندگی برنمیامد
این بود که همچنان به فکر کار بودم تا اینکه این کار الانی که گرفتم پیش آمد
راستش اولش دل میزدم وترس داشتم
میدانید که کشور ما یک کشور جنگ زده است وخارجی ها که حالا به هر هدفی روی این کشور خیلی سرمایه گذاری کردند وبیشتر از از هزارن پروژه در حال کار درین کشور است که تمویل کننده هایش همه خارجی ها اند
انها بیشتر روی مردم محروم کار میکنند
واین پروژه که من الان جزوش هستم یک پروژه سه ساله هستش که در سه ولسوالی(استان یا شهرستان) ساحه کاری ماست وبیشتر پروگرام هایش پیرامون زنهاست
مسایلی مثل سواد اموزی آگاهی از حق وحقوق انسانی وحقوق یک زن ودیگر مسایل که بعدا معلوم خواهد شد کار میکنیم یعنی ما (من وسه همکار دیگرم )که بعدا در موردشان بیشتر خواهم گفت باید در هفته بعضی از روز ها برویم به ساحه واین مناطق میشه گفت مناطق امنی نیست وکار کنیم
کمی ترس داره ولی من از طرفی دوست دارم دوست دارم ببینم یک زن روستایی با من چه تفاوتی دارد
دوست دارم بفهمانم براش که خوردن سیلی از شوهر حق تو نیست ووو
فکر کنم ازین تجربه ها یم درآینده پست های خوبی خواهم نوشت
ولی اول از همه باید یک سفر با همکارام برویم به مرکز کشور(شهر کا.بل) ترین شویم وآموزش های اصلی را فراگیریم هم خوشحالم وهم میترسم من تا حالا یک شب هم از خانواده ام دور نبودم
دخترکم چه میشه شوهری تنهایشان بگذارم؟
از طرفی با این پرواز های نابهنجارمان اگر هواپیما سقوط کرد چی یعنی دیگه نمیبینم شان میدانم افکارم چرته ولی هست
نمیدانم هنوز زمان دقیق سفر مشخص نیست شاید هفته دیگر باشد فقط سه روز یا چهار روز بیشتر نیست
از طرفی خوشحالم باید تنهای خوش بگذرانم همکارام دوتا یشان زن اند ویکی مرد که با خود ریس که همراهمان میرد میشویم پنج نفر
فعلا همینهارا داشته باشید بازهم خواهم گفت
سرفراز باشید دوستانم
سلام از یک دفتر جدید
دوستهای خوبم باورم نمیشد این دنیا و این دوستای به ظاهرمجازی یک روز بشوند تنها دلخوشی من. دلم برای همه تان خیلی تنگ شده بود
چقدر از همه تان وخانه های زیبا وحرف های تان دور شدم
از یک دفتر جدید از کنار چند خانم که قراره همکارهای جدیدم باشند دارم پست مینویسم
کار گرفتم زیاد کار خوبی نیست ولی گرفتم دیگه حقوقش نصف حقوق قبلی منه
وکارش هم سختر از قبلی.
جزییاتش را بعدا خواهم نوشت
فقط اینکه مثل قبل همش انتر نت ندارم
وکارم بیشتر در ساحه است تا خود دفتر
بهر حال ببینم خواست خدا چی باشه
قربان مهربانی همه اونهای که به یادم بودند, بدانید که هر روز به یادتان بودم
خدا حافظ....
تا مدتی اینجا تعطیل خواهد بود
نمیدانم تا کی ولی قول میدهم به محض دسترسی به نت آپ کنم
شاید تا مدتی ازین دنیا واین دلخوشی ها دور باشم
میدانم دلم برای دانه دانه وبلاگ های که هر روز میخواندم تنگ خواهد شد
میخواستم اسم ببرم ترسیدم
ترسیدم با این ذهن آشفته وپریشانم بعضی ها را فراموش کنم واین خوب نیست
همه را بخدا میسپارم امیدوارم روزی که دوباره برمیگردم هرکدام تان خبری خوشی داشته باشید که با خوندن تان ذوق کنم
امیدوارم مشکلات همه ما حل شود
اگر کسی از من فهمیده یا نفهمیده رنجش دارد حلالم کند با مهربانی
فقط یک خواهش برام دعا کنید که محتاج دعاهای همه تان هستم
با لطف ومهربانی دست تک تک تانرا میبوسم تا دیدار دوباره بدرود عزیزانم............
همه چیز در پروفایل ذکر شده