سلام به همه عزیزانم

خوبم وزندگی داره سپری میشه همانطور که برای همه

داخل دفتر کارم هستم اطاقم در طبقه سوم یک ساختمان است که پنجره بزرگش رو به خیابان باز میشود

ومن هر روز ازین پنجره با چه صحنه های دیدنی روبرو میشوم مثلا دخترک مو بلند پنج ساله ای که هر روز از مغازه روبرو بستنی میخرد ومرا یاد دخترک خودم میاندازد ومن میروم در عالم خیال در مهد کودک دخترکم ومیبینم که دارد سر نقاشی هایش با همکلاسی هایش کل کل میکند وباور میکنم  که بزرگ شده دو روز پیش آوردمش به دفتر و ازش خواستم که ماه رمضان نرود مهد وبیاید دفترم چون من هم تا ظهر بیشتر سر کار نیستم ولی قبول نکرد وگفت من اینجا حوصله ام سر میرود ومیروم مهد خودم.

درین فکر هایم که دخترک بستنی اش را خورده وبا دستهای چسبناک داره دور میشود. نگاهم به سمت مرد مغازه دارمیرود که اکثرا بیکار است وخود را به باغچه کوچک جلو دکانش مصروف میکند وماشین های که به چه سرعتی از خیابان میگذردند ومن نمیدانم این مردمان برای چه این همه عجله دارند نگاهم سر میخورد داخل اطاقم ،اطاق کوچک 3در4 با میزی گرد شیشه ایی و چند صندلی وموکت قهوه ای وکمد اسنادها و میز کارم و دیسک تاب و عکس دخترک روی بکگروند اش و ان طرفتر چند کتاب که نیمه خوانده شده وبمن خیره مانده اند کتاب( صد سال تنهایی) ورویش کتاب (دنیای صوفی )که نمیدانم چرا اینقدر کش آمده وتمام شدنی نیست (تهوع) و(بیگانه) که هنوز شروع نکردم

این میز پر از کشو هایست که داخلش یک عالمه سند های مالی وبیل های خرید دفتر داخلش تپانده شده

در یک جعبه اش اسناد مالی ماه جون است که دیگر تکمیلش نمودم ومانده تا بفرستم به (کا.بل) مرکز این دفتر .

واسناد ماه جولای که هنوز تکمیلش ننمودم ودیگر کارهای اداری دفتر که آنها هم مربوط به من است

در پهلوی اطاق من اطاق ریس است که اکثرا تشریف ندارند ریس ما آدم خوبی است واصلا ادای ریس ها را درنمیارد ومصروفیت های بیشمار دیگری هم دارد وبه این خاطر مدام  به دفتر نیست وروزی چند بار سر میزند واوضاع را کنترل میکند بسیار آدم شوخ طبعیست ومحاله یک جمله بگوید ودر آن یک خاطره تعریف نکند اصلا این مرد معدن هر چی خاطره جالب و جوک است.

در آن طرف هال اطاق دیگریست که از همکار دیگر ماست که ایشان مسول پروژه بوده وتمام کارهای اماده سازی پروژه مربوط ایشان است وبسیار آدم به قول ما (چوکی پرستی )است چوکی =صندلی

واصلا ایشان اکت ریس را میکنند و من اصلا حالم ازش بهم میخوره مدام دلش میخواهد در کارهایم دخالت کند ولی من مگر میگذارم؟

در طبقه دوم تعدادی از ترینر های ما هستند و در طبقه اول هم آشپز وگارد ها(نگهبانها)

هر روز ساعت 8 میایم دفتر وعصر ساعت 4میروم خانه به استثنای شنبه وجمعه و گاهی هم بعد از ظهر های پنجشنبه

در داخل  دفتر ضمن کار های دفتری که خیلی هم زیاد نیست همش مصروف انترنت گردی هستم وبیشتر هم وبلاگ خوانی همراه با نوشیدن چایی با شکولات آیدین

این طوریست که روزهایمان میگذرد و میگذرد ومگر میتوان کاری کرد که نگذرد و توقف کند

راستی ماه مبارک رمضان هم داره میرسه من این ماه را خیلی دوست دارم  مخصوصا لحظه های افطار وبرنامه قشنگ ماه عسل که همیشه میبینمش و سریالهای خوب ایرانی ،وخدا را شکر همیشه هم روزه میگیرم

فقط یک چیزی که همیشه با آمدن این ماه در دلم آشوب به پا میکند روزه نگرفتن های شوهریست

شوهر ما سیگار میکشد واین سیگار لعنتی نمیگذارد که روزه اش را بگیرد البته هیچ چیز دیگری نمیخورد فقط سیگار میکشد ولی مگر روزه اش میشود

واگر هم سیگارش را نکشد زمین وآسمان را میخواهد چنگ بندازد و مرا دیوانه میکند آخ که من از دست این سیگار لعنتی چی ها که نکشیدم هر کاری کردم ترکش کنه نشد که نشد

یکی بیاد مرا دلداری بدهد جزو چیزی های که گاهاً زند گی مرا تلخ میسازد همین سیگار است مثلا امروز صبح وقتی داشتیم میآمدیم بیرون وشوهری داشت داخل پارکینگ سیگار میکشید  تا نفس کشیدم حالم بد شد و آنقدر سرفه کردم که روده هایم از حلقم آویزان شد با اعصاب داغون وچشم های سرخ که اشک و سیاهی مداد ها داشت از گونه هایم سرازیر میشد آمدیم سرکار وشوهری هم زود سیگارش را خاموش کرد وخودش را زد به آن در

آخ اگر شوهری ما سیگاری نبود چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احساس این روز هایم

دلم یك دوست می خواهد

كه خیلی مهربان باشد

دلش اندازه دریا

به رنگ آسمان باشد

كسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه، آهو، آب

صدایش چكه ای آواز

نگاهش تكه ای مهتاب

كسی باشد كه حرفم را

بفهمد با دل و جانش

پرستوی دلم راحت

بخوابد توی دستانش

دلم می خواهد او چیزی

شبیه برف و مه باشد

و جنس دست هایش از

هوای پاك ده باش

همیشه صبح تا شب من

در این رؤیای شیرینم

تمام صورتم چشم است

ولی او را نمی بینم

همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد باید....


دیروز عصر خبر بدی شنیدم

خبر درگذشت استادم را استادی که چون پدرم بود وسه سال با سرطان دست وپنجه نرم کرد وبلاخره این دیو لعنتی ازپایش در آورد

دختر این استاد همکلاسی من بود ودوست خوب من

الان دقیقا میدانم چه حسی دارد این دوستم

هفت سال قبل من هم پدرم را به خاطر همین دشمن لعنتی سرطان از دست دادم

صحرا هم در وبلاگ (یادشتهای صحرا خبر مرگ فامیل هایش را داده

به قول  صحرا مرگ نزدیک ترین  همسایه  خونه ماست وما ازش غافلیم


از دیروز رفتم باشگاه ثبت نام کردم آخه خیلی چاق شدم

مدتهاست تصمیم دارم لاغر شوم مگر میشود؟

و مدتهاست هم خودم را وزن نکرده بودم از ترس

واویلا میدانید چند کیلو شدم 74کیللللللللللللللللللللللو

وقدم است 164 سانت

دیروز روز اولم بود ومن با شنیدن 74 کیلو داشتم دیوانه میشدم

آنقدر در همان روز اول ورزش و نرمش و   پایین بپر بالا بپر کردم

که الان شما با یک زن متاهل له و لورده روبرو هستید

تمام تنم درد میکند  نای نشستن پشت کامپیوتر را ندارم از یک طرف هم آخر ماه جون وگذارش کاری ووووو

 آخ کمرم، وای گردنم ، آخ شکمم، وای پاهام کمکککککککککککک

 کسی راه حلی میداند دارم میمیرم