( دکتر شریعیتی)
ممنون همه دوستای گلم خدا را شکر دخترم خوب شد
وامروز رفت مهدش
خدا همه مریض ها را شفا دهد
ممنون همه دوستای گلم خدا را شکر دخترم خوب شد
وامروز رفت مهدش
خدا همه مریض ها را شفا دهد
در خونه هم نت ندارم
تب شدید داره براش دعا کنید هفت دانه آمپول تزریق کرده اشک های درشتش آدم را دیوانه میکند
چقدر سلامتی چیز خوبیه قدرش را بدونید
در هفته که گذشت...
سه شنبه خبر شدم مادر یکی از همکلاسی های دانشگاهم دوست خیلی خوب مان مادر مریضش فوت شده و این خبر بدی بود مخصوصا که این دوست ما هنوز مجرده و آخرین فرزند خانواده و ازین پس تنهای تنهاست چهار شنبه بااتفاق خواهرم و چند دوست دیگر ما ن رفتیم به ختم خیلی گریه میکرد عمیق و دردناک و درمانده دلم کباب شد
درین میان از همکلاسی هایم خبر بدتر دیگری را شنیدم یکی از دوستان خوب دیگر مان که دیری نیست ازدواج کرده در آستانه طلاق قرار گرفته و این برای ما افغ.ان.هابدتر و تلختر از خبر مرگه اینجا آمار طلاق در حد صفر است یا حد اقل در بین دور وبری های ما و زن مطلقه
یعنی زندگیش تمامه و خلاص.
این دوست ما دختر خیلی خوبی است بی اندازه زیباست مشکلش مادر شوهرشه که هیچ رقمه حاضر نیست پسرش حتا شب ها هم ازش جدا شود و زندگی را به کام عروس و داماد زهر ساخته
خدا نکنه این اتفاق بیافتد
جمعه بامادرم و خواهرهام و پسر کاکایم (پسر عمویم) وخانمش و بچه ناز و خوشکلش رفتیم میله هوا خیلی خوب زیاد سرد نبود خیلی خوش گذشت عصر اون روز خبر شدم که مادر بزرگ جاری من فوت شده کسی برای مرگش ناراحت نشد آخه زیادی پیر بود و بد بختانه مثل توپ فوتبال از خانه پسرها به خانه دخترها و از خانه دخترها به خانه پسرها شوت میشد بی حرمتی تا این حد٬ خدا راحتش کرد. رفتیم خونه آنها برای ختم و بعد آمدیم خونه مادرم و دخترم را گرفته راهی خونه خودمان شدیم با اینکه مادرم زیاد اصرار برای ماندن نمود
رفتیم خونه برق نبود شوهری با ذغال آتیش درست کرد وصندلی را گرم کردیم من هم چایی آماده کردم با تخمه داشتیم خوش میگذراندیم که خاله ام زنگ زد . این خاله من زیاد با من تماس نمیگیرد مگر اینکه کاری داشته باشد .
بعد از یک احوال پرسی طولانی گفت خواستم حالت را بپرسم ولی من میدانستم که تنها خبرم را نگرفته.
آهسته آهسته گفت بچه خاله من فلانی رفته بوده که برود ا.ی.ر.ا.ن
همراه با ده تا جوان دیگر میخواستند قاچاقی بروند سر مرز بالایشان فیر(شلیک) کردند و هر ده نفر کشته شدند...
(لطفا نمیخواهم در مورد کسی قضاوت کنم حتا( د.و.ل.ت ها) را .فقط میخواهم ازیک واقعیتی حرف بزنم که در روز مره گی هایم اتفاق افتاده )
چند نفر از شماها فیلم (حیران ) را دیده اید ؟ قصه حیران درد هزاران جوان اف.غا.نی است . جوانانی که در ا.ی.ر.ان متولد شدند هویت شان آنجا مانده کودکی شان٬ خاطراتشان٬ نوجوانی شان ٬ عاشقی هایشان اصلا در آنجا رشد کردند ریشه شان در آنجا جامانده دیگر به این محیط خو گرفته نمیتوانند هر چند که وطن شان باشد تکلیف شان چیست؟
از قرار معلوم این پسر در اونجا عاشق دختری شده برایش خبر آوردند که دارند اون دختر را نامزد میکنند دیوانه شده از آن طرف هم که به هیچ وجه و به هیچ قیمتی ویزا نمیدهند او هم جان را در کف گذاشته وقاچاقی حرکت کرده مادرش میگفت هر چه زاری کردم نرو قبول نکرد گفتم من راضی نیستم نرو اشک هایش ریخت و گفت نمیتوانم مادر نمیتوانم.
این جنگ چه که با ما نکرده من هیچ وقت مهاجر نبودم و لی درد این جور آدم ها را خوب میفهمم.
این پسر خاله مادرم هشت روز از مرگش گذشته مادرش تازه خبر شده گریه های مادرش دل هر انسانی را از درد میکفاند.
ناله های مادرش دردناک ترین ناله های بود که در عمرم شنیدم
مادر بی سوادی که با دوبیتی های که از درد میخواند فغان همه را کشید
ایران دوره ایران دوره خدا جان***به ایران تاک انگوره خدا جان
به ایران تاک انگور حسینی*** جدایی زخم ناسوره خدا جان
مراسم فاتحه داریش را برگذار کردند بدون اینکه جنازه اش را کسی دیده باشد ولی مادرش میگوید من همچنان منتظرم من تا آخر عمر منتظر مسافرم میمانم
پ:ن ببخشید که همش میام و ناله سر میدهم امید وارم دیگه نیام از مراسم عزا بنویسم (افسردهء افسرده کند انجمنی را)