سلام دوستای خوبم

دیروز خیلی در بانک سرم شلوغ بود و نتوانستم آپ کنم

چهار شنبه هفته قبل عصرش از سر کار که برگشتم خانه میخواستم

لباس بشورم هوا پر از گرد و خاک بود

همسرم گفت امروز بی خیال شو گفتم نه. که یک باره طوفان شد و

 تمام لباس های را که روی تناب پهن کرده بودم پر از خاک کرد

 این ازین ..

گفتم که خانه ام در طبقه پاثیین خانه مادر شوهرم است .

تقریبا نصفه  زیرزمین است.

یک باره این طوفان با رعد وبرق یکجا شد و چنان بارانی باریدن گرفت که در عمرم ندیده بودم

و تا آمدم بجنبم کف شور داخل حیاط بند شده بود  وآب به اطاق خوابم

 سرازیر شد.

مثل دیوانه ها هر طرف میدویدم

عین او موش آب کشیده شده بودم

 جالب اینکه همان روز اول پریود من هم بود و من سرپا خیس.

  و این وسط شوهری هم زیر دوش حمام آواز میخوند و اصلا متوجه

فریاد ها و کمک ...کمک های من نشده بود

که دیدم تخت خواب من و عسل و بقیه لوازم با قالی روی آب شنا ورند.

 داشتم دیوانه میشدم

خلاصه آن شب با عصبانیت وصف تاشدنی به صبح رسید

 و فردایش هم از عصبانیت  وهم از درد پریودی نرفتم سر کار و همراه با

 شوهر تمام زندگپی مان را ریختیم توی آفتاب  و خدا را شکر تا عصرش

در آ فتاب سوزان بهاری خشک شد.و نزدیک های شام شروع کردم به

مرتب کردن وسایل و جارو کشی............

 فردایش جمعه بود و خواهرم ما و خانواده مادرم رادر

 باغش دعوت کرده بود رفتیم و کباب دست پختش را خوردیم خیلی کیف

 داد وبا کلی کرجه سبزه و چاقله بادوم(هه......دهنت آب افتاد؟)

خوش گذشت من و شوهرم زودتر ازبقیه آمدیم خانه ما ن  من آماده

شدم رفتیم خونه پسر عمه

 شوهرم که نزدیک خانه خودمان بودو تازه عروس ودامادند و کادو شانرا

 هم بردیم

از آنجا که آمدیم با عسل

پسر عمه اش که شش ماه از دخترم عسل بزرگ تره یعنی چهار

 سالشه رفتیم کمی موتر سواری و عکس گرفتیم

شب هم خسته آمدیم خانه بعد از صرف اندکی نون و پنیر(آخه ما رژیم

 داریم) روی تخت خوابمان غش کردیم

 

وصبحش که دیروز باشه دویده به طرف محل کارمان...

کمی حال هوایم عوض شد. مادر شوهرم این روز ها با کارهایش مرا

داغون کرده مدام تیکه میپراند

خدایا تو صبربده برام

خدا را شکر رفتار شوهرم با من خوب شده هرجند که هنوزهم ازش

 رنجیده ام

الان داخل بانکم و بانک هم خلوته.

هرکه بمن میرسد بوی قفس میدهد.

جزتو که پر میدهی تا بپرانی مرا...........

سلام دوستان عزیزم

امید که در پناه او سالم و سرحال باشید

من هم خوب......

حال مرا نپرس که اهنجار ها مرا

مجبور میکنند بگویم که بهترم

بعد از یک غیابت طولانی به خاطر رخصتی های بانک بلاخره برگشتم از دیروز بانک افتتاح شد در مکان جدیدش.

و من هم چون در خانه انتر نیت نداریم نتوانستم از وبلاگ  و از شما دوستان خوبم خبر بگیرم

تعطیلات  به جز چند روز اول زیاد خوش نگذشت خسته کن بود

روز اولش با شوهرم و عسل همراه خانواده دوتا از همکارام که با هم زن و شوهر اند

 و یک پسر تپل ناز نازی دارند  رفتیم میله که خیلی خوش گذشت نهارش را هم

همین همکارم آماده کرده که یک نوع غذای محلی خودشان است به اسم (بولانی)

خیلی خوش گذشت    و عسل ناز من هم کلی با پسر شان بازی کرد و خوشحال بود .

فردایش با مادر م رفتم یک سرویس چینی خریدم که خیلی دوست داشتم و با مادرم

آمدیم خانه ما ساعت 1 رسیدیم خانه برای نهار سوپ درست کردم شوهرم عسل را

 از کوکستانش آورد با خواهر کوچک من( مریم) و نهار را خوردیم و شب هم مادرم را

 بزور نگه داشتم مادر راضی نمیشد میگفت از صبح بازار بودم باید بروم لباسم را عوض

 کنم دوش بگیرم بلاخره گفتم پس بروید و عصر با خواهر های من بیایید  آنها رفتند و

 من هم شروع کردم به دیکور زدن باآ ن سرویس غذا خوری و بعد هم جارو و غذا

پختن برای شب.

شب هم قورمه سبزی  با برنج و کباب  مرغ  و دیگر مخلفات درست کردم این وسعت

 از مادر شوهرم بگم که تا این خرید های مرا دید داشت منفجر میشد از حسادت .

 آخه یکی نیست براش بگه این عروس بد بختت اینها از حقوق خودش خریده تو باید

خوشحال هم باشی

اون شب خوش گذشت ولی فردایش این مادر شوهرم که با دوتا دخترهایش کلی

ماجرا دارند آمد یخن پسرش را گرفت که باید برایم پول بدهی و شوهربی فکر من

 هم یک مقدار زیاد پول زبان بسته مارا داد دستش.

( این که میگویم یک مقدار چون واحد پولی ما با شما دوستای گلم که دارید این

نوشته را میخوانید  فرق دارد و اگر هم بگویم نمیفهمید)- داشتم از عصبانیت منفجر

میشدم تو چه مادر بی احساسی هستی با اینکه هیچ مشکل اقتصادی نداری ولی

 مدام به فکر پول جداکردن از پسر هایت استی

این بود که کمی با آقا شوهر بعد ازین کارش سر سنگین رفتار کردم واو هم تا شب

 هر قدر ناز مرا خرید نشد

آخه حق دارم من تا از صبح شب سگ دو میکنم کل طلا هایم را فروختم صد متر زمین

 خریدیم و حالا دوست دارم هر چه زودتر بسازیمش ولی این شوهر ما اصلا اهل

پسنداز نیست که نیست .

از هزار آرزوی خورد و بزرگم میگذرم وخرج نمیکنم آن وقت او مدام ول خرجی خانواده

 اش را میکند خانواده که حتی یک متر  زمین یا سر مایه  ناچیزی براش به ارث

 نگذاشتند و همه در رفاه کامل بسر میبرند

تا فردایش همین طور بودم تا اینکه سر یک موضوع با شوهرم بحث کردم و گفتم دیگر

برایم وعده و عید نده تو مرد خانه ساختن نیستی و او هم گفت برو خانه مادرت هر

 وقت خانه ساختم باز میام دنبالت و من هم برای اولین بار بود بعد از 5 سال زند گی

 رفتم خانه مادرم آنهم بدون عسل.

داشتم دیوانه میشدم آن روز تا شب به هزار مکافات گذشت و من هم حتا یک زنگ

هم نزدم به شوهرم شب او هی زنگ میزد و گوشی را میداد دست عسل دلم در حال

 ترکیدن بود .

فردا نزدیک های ظهر با عسل آمد دنبالم ولی باز محل نگذاشتم رفت نهار هم نماند

 هر چقدر مادرم اصرار کرد نماند

 بلاخره عصر همان روز که جمعه هم بود زنگ زد گفت آماده باش میام دنبالت منهم

 دیدم ستیزه و ضد کردن فایده ندارد جز اینکه دل من و دخترم کباب شود رفتم مادرم

حمام بود ومن هم بدون خدا حافظی رفتم

وقتی پشت موترش نشستم دیدم دهانش بوی مشروب میدهد  این یکی از بدترین

کارهایست که گاهی شوهرم مرتکب میشود و عصابم را تا ما ه ها به هم میریزد

مرا برد خانه گفت برای شب 20 نفر مهمان دارم داشتم میمردم حالم با ین کار هایش

 به حد جنون رسیده بود گفتم باشه برای بعد حالم خوب نیست گفت من دعوتشان

 کردم ووووو

در همان حال ضعف کردم اشک بی اختیار از چشمم جاری بود مرا برد پیش دکتر سرم

 وصل کردند و دوا داد فشارم افتاده بود ضعف شدید داشتم

با یک عالمه اصرار برای شوهرم مهمانی را کنسل کردم

مادرم زنگ زد که چرا رفتی و کلی ناراحت بود گفتم مادر چاره چیست؟

هر قدر نروم خانه این وسعت فقط من و دختر تلف میشویم و آنها هم خوشحال.

خسته شدم میدانم شماهم خسته شدید باشه برای بعد

فعلا خوبم در بانکم دو روزه کار بانک شروع شده  حالم بهتره و لی یک بغض کهنه

هنوز در گلویم گیر مانده

ممنون چشم های قشنگ شما ها که مرا میخونید و دردم را میشنوید

 التماس دعا

ازین نا مهربونی ها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم