<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برای خودم</title>
<link>https://man159.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Sep 2018 23:09:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ادامه پست قبلی</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/304</link>
<description>خانواده بودیم من المان آمدم و خواهرم کاناداست این وسط بقیه خواهر برادرها تقریبا بی حامی ماندند . منظورم حمایت مالی نیست بیشتر نقش پدر و. مادر را برایشان داشتیم اگرنه که خدا را. شکر از پدرم مادیات آنقدر مانده که محتاج کسی نباشند . بزرگترین برادرم که بعد از منو. دوخواهر بعدی منه وتقریبا میشه گفت مرد . خانواده است آنهم در جامعه که زن هیچ کاری را به پیش برده نمیتواند . میخواهد . ازدواج کند آنهم به سبک کاملا سنتی وبعد .</description>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2018 23:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/304</guid>
</item>
<item>
<title>دغدغه های ذهنی </title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/303</link>
<description>حالا که فعلا حس نوشتن ادامه سفر نامه نیست بیام یک کم غر. بزنم این قسمت داستان سفرنامه برام خیلی تلخه یعنی باور کنید در عین نوشتن جمله ها ویاد آوری آن لحظات کارم یک آن دیدم کارم از اشک گذشته دیدم دارم هق هق میکنم ولی چه فایده که پرید ولی قول میام مینویسم دوباره ممنون از کامنت ها پر مهرتان که اعلام همکاری در بخش ویراستاری کردید چقدر خوبید شما آخه ؟ امروز بعد. از آنکه از برنامه توضیح سرتیفیکایت ها برگشتم تا خود عصر مشغول صحبت با گوشی بودم , آنقدر استرس و غصه</description>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2018 22:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/303</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/302</link>
<description>دوبار تا حالا قسمت نهم سفر نامه را با جزییات نوشتم و پریده 😫😫😭😭😭 فکر کن من تنبل که اصلا دوست ندارم با گوشی تایپ کنم یک عالمه بنویسم و دود. شه بره هوا باور تان میشود. من شاید در هفته پنج تا مسج بدم آنهم در حد. سلام خوبی ؟چه خبر ...یعنی میخوام بگم مثل این هم دوره ای هایم نیستم که چشم بسته دو انگشتی بتونم بنویسم .لب تاپ. نت نداره وفقط از گوشی میتونم پست بگذارم مشکل دیگه این که گوشی ام بی هوا وسط نوشته ها نقطه میذاره که کلافه ام میکنه به هر.</description>
<pubDate>Sun, 16 Sep 2018 11:21:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/302</guid>
</item>
<item>
<title>ادامه پست قبل  گمانم بلاگفا برای اندازه پست ها محدویت گذاشته</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/300</link>
<description>همسرم هم زبانش خوب شده در حد اینکه به اکثر ادارات به خاطر کار ها ومسایل مربوطبه ما خودش تنهاییمیرودو مشکلاش را حل میکند. وفعلاهم سفت و سخت دارد برای گرفتن لیسانس رانندگی تلاش میکند. تا هنوز هیچ کدام مان کار نمیکنیم و مصروف فراگیری زبان و برنامه های آموزیشی هستیم بهتره بگم کلا تا قبولی نگیرید اجازه کار هم نداریم البته استثنا وجود دارد و کلی اینطوریه مصارف کل خانواده به شمول کرایه خانه و مصرف کل زندگی را هم دولت میپردازد به اضافه بیمه درمانی و پول کلاس زبان</description>
<pubDate>Wed, 15 Aug 2018 22:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/300</guid>
</item>
<item>
<title>معلموماتی اندک در باره وضعیت کنونی ما</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/299</link>
<description>خوب بهتره در مورد شرایط فعلی کمی بنویسم تا دوباره حس نوشتنم برگرده بلکم ادامه داستان مهاجرت را از سر گیرم. مدت دوسال و هفت ماه در آلمان هستیم درین مدت دخترم دو کلاس یعنی کلاس سوم و چهارم را با بهترین نمرات حتا بهتر از بچه های المانی تمام کرد. و شامل مدرسه ی گیمنازیوم یعنی بلند رتبه ترین مدرسه یا به اصطلاح ما مدرسه نخبه گان در کلاس پنجم داره درس میخوانه هزار ماشالله خیلی با هوش پر تلاشه همه دوستان آلمانی و معلم هاش ستایشش میکنند.</description>
<pubDate>Wed, 15 Aug 2018 22:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/299</guid>
</item>
<item>
<title>پیدا شد و پیدا شد گم گشته تان امشب ...</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/297</link>
<description>دلم میخواهد دوباره برگردم به وبلاگ،گم شوم پشت نقاب زن متاهل اینطوری بهتر و راحتر میتوانم از خود واقعی ام بنویسم . بعدالان چند سوال پیش میاد یکی اینکه دیگه از آن همه خواننده آیا کسی اینجا مونده ؟ اصلا کسی حال و حوصله پست بلند بالا خوندن را دار؟ خودم حس نوشتنم برمیگرده میشم همان وبلاگ نویس پرو پا قرص ؟ نمیدانم فقط دلم میخواهد بیام اینجا اصلا تخته کنم در اینستاگرام را نظر. شما چیست ؟ و خبر خوش پایانی اینکه بلاخره بعد.</description>
<pubDate>Sun, 12 Aug 2018 21:57:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/297</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه قسمت ۸</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/296</link>
<description>بسم الله شروع کنم ببینم چی میشه هرچه بیشتر میگذره نوشتن برام سخته تر میشه ... بعد از صرف غذا منتظر بودیم که یک وانت ازین پشتشان بازاست آمد دنبال ما گفته بودم هوا به شدت سرد شده بود و همه جا برف بود سوز سردی میوزید ،یک مرد لاغر اندام و استخوانی آمد داخل، گفت سریع آماده شوید که همین امشب حرکته . همه این تعداد نفر را پشت وانت چپاند و بلند بلند داد میزد که سرهایتان را پایین بگیرید وبیرون رانگاه نکنید که هرکی شما را ببیند به پ.لیس لو میدهد از سرما از ترس</description>
<pubDate>Mon, 18 Sep 2017 19:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/296</guid>
</item>
<item>
<title>آمدم دوباره از سر گیرم</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/295</link>
<description>میخواهم دوباره شروع کنم نوشتن یادم رفته کلا ... اینستا جای امنی برای دلنوشته نیست هر گزنتوانستم به اندازه اینجا دوستش داشته باشم . سر رشته کلام از دستم در رفته یادم نیست تا کجای زندگی ام را گفته بودم الان ساعت یک و بیست پنج دقیقه شب است حوصله خواندن پست های قبل را هم ندارم . فقط میخواهم برای شروع از این روزهایم بگویم . یادم نیست گفته بودم خواهرم که از من کوچیکتره و ازدواج کرده و سالها قرار بود برود کانادا بلاخره یک سال بعد ازینکه من رسیدم اینجا او هم با</description>
<pubDate>Thu, 14 Sep 2017 00:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/295</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/293</link>
<description>سلام دوستان😉😉😉 منم میشناسید دیگه همان تنبل تنبلا لطفا یک کاری کنید من دست ازتنبلی بردارم بیام بنویسم خیلی دوست دارم سفر نامه تمام شه بعد بیام روزانه هایم را بنویسم هزار مدل قصه و حرف دارم . اینکه همه روزه ۵ ساعت متواتر مصروف سر کلاسم زبانم و حس قشنگ شاگرد)دانش آموز بودنم برگشته اینکه چهار ماه از انترویو ما گذشته و تا حال جوابی نیامده ،اینکه تعداد زیادی از مجرد ها وحتا فامیلی های هموطنم دارند جواب رد میگیرند و بخواهی نخواهی دغدغه مدام ما هم شده.</description>
<pubDate>Thu, 02 Mar 2017 17:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/293</guid>
</item>
<item>
<title>سلام </title>
<link>https://man159.blogfa.com/post/292</link>
<description>سلام به روی ماه همه آقا ما این همه خواننده خاموش داشتم و خبر نداشتم این اینستا باعث شد دیگه الان جدی تر و یک کمی محتاط تر بنویسم ماشالله به همه تان . راستی من هنگ کردم مثلا اسم خواننده وب من یک چیز است اسم اینستایی اش یک چیز دیگه من مدام باید بیام وب باز برم ایسنتا تا بفهمم چی به چیه هنوز هم ۱۱۵ تا ریکویست در اینستا دارم که نمیشناسم پس لطفا وقتی ریکویست میدهید توی وب خودتان را معرفی کنید تا من فالو کنم میام بزودی مینویسم ادامه سفر نامه را قول...</description>
<pubDate>Sat, 14 Jan 2017 22:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>man159</dc:creator>
<guid>man159.blogfa.com/post/292</guid>
</item>
</channel>
</rss>
